تقدیم به روبرت وارطانیانس
بيستوچهار ساعت كابوس براي آغاز سال اصلا شروع مناسبي نيست. تمام ماه اسفند سگ دو ميزني تا يك معامله ساده انجام بدي. بعد همه چيز با كندي عذاب آوري در عجله همگاني پايان سال درهم ميآميزد. انگار همه ناخواسته مامور شكنجهات هستند. همه چيز از كوچكترين مسائل روزمره تا بزرگترين چيزها برخلاف جريان تو كه يك جريان مشروع قانوني معمولي است قيام ميكنند. انگار همه به تو اعلام جنگ كردهاند. زمان در ترافيك روزانه نابود ميشود و اعصاب در فرايندي عميق پودر. آخر سر تو به يك سند مي رسي. آن همه كش و وقس براي اين كه همه انگارههاي روز مبادا تو رو به پاي ميز محاكمه نكاشند. تا متهم نشوي.
خوب مبارك است.
اما هنوز لبخند روي لبت جا خوش نكرده كه كيفي كه همه مداركت. همه گواه داشتنيها و اثبات بودنت در آن است در آخرين شب سال در ميداني شلوغ گم مي شود. كابوس شروع ميشود. كلانتري و اگاهي و دادسرا در اولين روز سال. آخ كه كابوس چيزي است كه باور كردنش جز با تجربه امكان پذير نيست. گرسنه اي، اما كو ميل غذا. تشنهاي، اما كو حس آب. همه چيزهاي خوب، فرسنگ ها دور مي شوند. دور و گم و ناپيدا. سعي ميكني كه فراموش كني. دلخوشي كه اولين پرونده قوه قضائيه در يكي از شعبات دادسرا در دفتر قاضي كشيك به نام تو خورده است. هماني كه تعطيلات كشدار تمام شود تو بايد نيمه دوم كابوس را شروع كني.
به يكباره از شنيدن صداي مردي كه ميگويد پدرم كيف شما را پيدا كرده، همه چيز عوض ميشود. شبانه در خانه شلوغ صميمي يك خانواده ارمني در حوالي ميداني شلوغ كه حالا خلوت است روبروي مردان و زناني نشستهاي كه دور از تو، بيگانه از تو، چند روزي، همه چيز كيفت را گشتهاند تا تو را پيدا كنند. دوستان خوب در سختيها پيدا مي شوند. و من آن شب، با همان قهوه خوب بار آمده ارمنستان و آن چشم هاي مهربان بعد از آن همه كابوس تلخ فهميدم روي اين زمين سياه و اين آسمان كبود، هستند چشمهايي كه آدم را از كابوس نجات ميدهند.
ناجيان ساده كابوس عميق من، به روح صميميم اين رهائي مقدمتان خوش. لحظه تحويل سال براي من در راه دادسرا نبود. در خانه شما بود. آنجا كه دور يك ميز پيدا كردن كلمهاي براي تشكر سخت و سختتر ميشد. شما با نگاهتان مرا به آن لحظهاي رسانديد كه مسيح از جلجتا ميگذشت.
نه دنيا ارزش بودن دارد.
چاپ شده در بخش خشت و آینه مجله فیلم
گفتوگو با مهتاب كرامتي بازيگر و سفير حسننيت يونيسف در ايران ادامه این مطلب را این جا بخوانید
همه چيز درسينماي ايران ممكن است - مينا اكبري - حسين ذوقي
مهتاب كرامتي امسال با دو فيلم <آتش سبز> و <حس پنهان> در جشنواره فيلم فجر حضور داشت. اگر فيلم <زنها فرشته هستند> به جشنواره ميرسيد و فيلم <ترديد> بهدليل بيماري واروژ كريممسيحي متوقف نميماند، امسال شاهد نمايش 4 فيلم از اين بازيگر در جشنواره بوديم. او با اينكه بهعنوان سفير صلح سازمان ملل شناخته ميشود، اما فعاليتاش در سينما كمتر نشده و حتي بيشتر هم شده است. گفتوگويمان را با او ميخوانيد.
و اطلاعات فیلم زن دوم را دنبال کنید. آدرس وبلاگ: http://zanedovom.blogfa.com/کارگردان: سیروس الوند
بازيگران: محمدرضا فروتن، نیکی کریمی، آنانعمتی، امیر آقایی، سحر زكریا
فیلمنامه: فرشته طائرپور، مینو کریم زاده (بر اساس کتابی به همین نام)
تهیهكننده: فرشته طائرپور
مدیر فیلمبرداری: غلامرضا آزادی
تدوین: محمد علی سجادی
صدابردار: جهانگیر میرشكاری
صداگذاری: مسعود بهنام
طراح صحنه و لباس: ژیلا مهرجویی
طراح چهره پردازی: محمدرضا قومی
عكس: علی زارع و حبیب مجیدی
مشاور رسانه ای: مینا اکبری
مینا اکبری: پروندهاي كه پيش روي شماست،امروز در روزنامه اعتماد ملی به بهانه مراسم
اسکار به چاپ رسید. این پرونده بهانهاي است براي ايجاد ارتباط بين ذهنيت هنرمندان سينماي ايران با ذهنيتي كه سينماي جهان تحت تاثير آن است. پوشش نگاه حرفهاي سينماگران ايراني به آخرين دستاوردهاي سينماي جهان. در تكاپوي اين نگاه نويسندگان اين مطالب ميخواهند توضيح بدهند كه چرا برخي از فيلمها نگاهها را به سوي خود جلب ميكند و چرا برخي نه. بدون شك بسياري مراسم اسكار را با نگاه خود موبه مو به نقد خواهند كشيد. اما خوشتر آن باشد كه سر دلبران، گفته آيد در حديث ديگران. ديگران در اين پرونده كساني هستند در جاي ديگري از جهان كه سينما حرفه آنها است. با سپاس از همه كساني كه دست ما را در اين نگاه خالي نگذاشتند.
رضا کیانیان:جوايزي براي نقشهاي عجيب و غريب:
... با دادن جايزه بازيگري به يك نابازيگر، هم علم و هم هنر را نفي ميكنيم. اكثر نابازيگران از طبقات فرودست و بيسواد جامعه انتخاب ميشوند؛ حداقل در ايران، اگر آن نابازيگر توانست نقش يك آدم باسواد يا بالادست جامعه را بازي كند، هنر كرده است...
نیکی کریمی: دانیل دی لوئیس: بازیگری با هویت چندگانه: ...ديلوئيس هميشه با بازي
خيرهكنندهاش تماشاگر را شگفتزده ميكند. او در هر فيلم ميتواند براي تجسم بخشيدن كامل به يك شخصيت، چنان فيزيك، چهرهو بازياش را متحول كند كه تماشاگر هر بار احساس كند با يك بازيگر جديد روبه رو است...
افسانه بایگان: کیت بلانشت: چشيدن طعمهاي مختلف از ميز كوكتلآشفته ...
او به بازي رمزآلودي دست پيدا كرده كه تماشاگر را عليرغم قابليتهاي فيلم مجبور به كنكاش در پرسوناژي ميكند كه او تعريفگر آن است. اتفاقي كه كاملا در آخرين اثر اين بازيگر يعني <اليزابت، عصر طلايي> شاهد آن هستيم...
مهناز افشار: جانی دپ: اهريمني ولي دوستداشتني ...
هنوز اولين باري كه چهره رنگ پريده مردي با موهاي پريشان كه ازآن هنرمند عجيبالخلقهاي بود را از ياد نبردهام. او نيمه هيولاي دوستداشتني كه فقط در پي ارتباطي انساني بود و در پايان مجبور شد باز به كاخ كوتيكش برگردد تا مجسمههاي يخي بتراشد؛ او مردي هنرمند به نام جاني دپ بود...
امهتاب کرامتي: جورج کلونی: اي برادر كجايي؟ - ...
سالها بعد، خيليها كه در پي به يادآوردن <كري گرانت> بودند، چهرهاي آشنا ديدند كه بسياري از مختصات او را داشت. همان لبخندگيرا، همان تشخص و ادب و به همان اندازه جذاب. با اين همه آدرس حالا همه ميدانند كه منظور من جورج كلوني است ...
پژمان بازغي: خاویر باردم: نابغه ترسناک...اولين چيزي كه در فيلم <سرزميني براي پيرمردها نيست>
توجه را به خودش جلب ميكند، ديوانهاي با يك اسلحه منحصربه فرد است كه اين طرف و آن طرف ميرود و خون به پا ميكند؛ يك هيولا در ظاهر يك انسان با قواعد و رفتارهاي خاص...
سروش صحت: 2 عكس از فردريك مارچ ...
آيا در شانزدهم ميسال 1929 وقتي اولين جشن اهداي جايزههاي آكادمي با حضور 270 نفر برگزار ميشد، <جانت گينور>و <اميل يانينگس> كه اولين اسكارهاي بازيگري نقش اول زن و مرد را بردند، اهميت اين جايزه را ميدانستند؟...
مستانه مهاجر: تدوین اولتیماتوم بورن: همه چیز در خدمت هیجان
...آنچه فيلم <اولتيماتوم بورن> را جذاب و ديدني ميكند؛ تنها روايت ساده و داستاني آن نيست؛ بلكه تعليق و هيجاني است كه به واسطه تكنيك فوقالعاده پيشرفته تدوين، جلوههاي ويژه استادانه و حركت و زاويههاي پيچيده دوربين حاصل شده است...
جعفر پناهي: جوايز اسكار دولتي است
...از اتاق بيرون آمدم و در حالي كه پشت در اتاق مدير دفتر جلوه و چند مراجعه كننده نشسته بودند گفتم: آقاي جلوه فكر نكنيد اين كارها در حافظهتاريخ سينما فراموش ميشود و فكر نكنيد اين حرفها در جايي مطرح نميشود...
امید روحانی: هاليوود هنوز زنده است
...هاليوود، زنده، جذاب، شگفتانگيز باقيمانده اما يك تفاوت عمده پيدا كرده است: دستروشنفكرهاي تاويلگرا و تحليلگر كشورهاي اهل بحث و فلسفه و نقد و بررسي را هم خوانده است. دزد با چراغ هميشه گزيده ميبرد...
هوشنگ گلمكاني: موهاي لخت قاتل خونسرد
...قاتل خاموش و عجيب سرزميني براي پيرمردها نيست>را از ( Live Fleshپدرو آلمودووار، 1997) به عنوان يك بازيگر خوب با حضوري جذاب و توجهبرانگيز بهجا آوردم. شايد حتي حضور او باعث شده كه آن فيلم برايم بهترين فيلم آلمودووار باشد؛ فيلمسازي كه دوست نميدارم! پيش از آن فيلم معروف ديگري نداشت...
جواد طوسي: بهترين سالهاي زندگي ما
...هنوز نفس گرم سينما را با <اسكار> حس ميكني. مارتين اسكورسيزي، كلينت ايستوود، رومن پولانسكي، برادران كوئن؛ كوئنتين تارانتينو، ريدلي اسكات، ساممندس، استيون سودربرگ و ... محوريت دورهاي اين نامها و محشور شدن با آنها ما را با ذات و ساحت سينما وصل ميكند و اين بذر اميد را در وجودمان ميكارد كه سينما ميتواند اصالتش را حفظ و در ما انگيزه ايجاد كند...
امید بنکدار: پل توماس آندرسون: داستان خون و نفت
...<خون به راه ميافتد> بهخاطر عدم حضور زنان، سردي فضا، تلخي آدمها و سختي زندگي شخصيتها فيلمي سنگين، خاص و تاثيرگذار است. انتخاب بازيگران با دقت و ظرافت انجام شده. مكالمات به رواني همه آثار <آندرسون> است، مضمون و فضاي فيلم تازه و بكر و متفاوت با سينماي رايج امروز است
حسين ذوقي: برتون را بازي نميدهند ...انگار آكادمي اصلا از فانتزي خوشش نميآيد. اگر دوست داشت مطمئنا تا به حال تيم برتون ركورددار گرفتن اسكار كارگرداني بود. امسال تيم برتون سوئيني تاد را ساخته بود كه باز هم در حال و هواي فيلمهاي اخيرش است. روز به روز به فانتزي او بيشتر و بيشتر ميشود. از طرف ديگر طرفداران او روز به روز كمتر و كمتر ميشوند
سعید عقیقی سحر خوشنام: برای همه جا هست... در اسكار امسال تقريباً براي تمام فيلمنامههاي شايسته جا هست. حضور ساراپولي نوخاسته در كنار نويسنده كهنهكاري چون رانلدهاروود و با تجربههايي مثل برادران كوئن و پل تامس آندرسن، رقابت براي دريافت اسكار بهترين فيلمنامه اقتباسي را جديتر جلوه ميدهد به ويژه كه نفر پنجم اين گروه يعني كريستوفر فردهمپتون (نويسنده تاوان) بيست سال پيش براي فيلم روابط خطرناك برنده اسكار بوده است...
اردوان جعفريان: درباره 5 نامزد بهترين موسيقي؛قاعده بازي... دومين همكاري <داريو مارينلي> 45 ساله با <جو رايت> بعد از فيلم <غرور و تعصب>، نتايج درخشاني داشته است مثل دفعه قبل، مارينلي از همان نخستين گامهاي ساخت فيلم در كنار آن بوده است....
محمد رضاییراد: برادران كوئن؛رشته بيپايان حماقتها ...در صحنهاي از فيلم فارگو، يكي از آدمرباها (كارل شوالتر) با پدرزن ربودهشده در حال مشاجره است كه ناگهان بدون مقدمه، تيري به شكم پيرمرد شليك ميكند. به جاي جهيدن خون، پرهاي پالتو در هوا پخش ميشود. پيرمرد با ناباوري بر زمين ميافتد...
مینا اکبری: اگر اهل آموختن باشيم ...اعطاي جايزه اسكار مراسم باشكوهي است كه در پشت جلال و جبروتش نبض تپنده يك صنعت بزرگ جريان دارد.به همين دليل وقتي فيلمنامهنويسان به عنوان يكي از اركان بزرگ اين صنعت دست به اعتصاب ميزنند، نتيجه به شكل روشني بر اسكار تاثير ميگذارد. همانگونه كه بر مراسم گلدنگلوب تاثير گذاشت.
سينماي ايران تركيب نيم بندي از همه چيزهايي است كه سينما ميتواند باشد؛ سينماي نيمهدولتي، سينماي نيمهخصوصي، سينماي نيمههنري، سينماي نيمهروشنفكري و سينماي نيمهصنعتي. اين نيمههاي خالي نقش عمدهاي در تصميمات حرفهاي هنرمندان و دستورات كلان سياستگذاران دارد.
به عبارت ديگر بخش عمدهاي از فيلمها و جريانها و بخشنامهها و حركتها در سينماي ايران براساس نداشتهها و كمبودها انجام ميشود نه بر اساس واقعيتها و موجود. اين كه بگوييم دستمزد بازيگران بالا رفته و حجم قابل توجهي از هزينه توليد را به خود اختصاص ميدهد، مبناي ما توليد در سينماي نيمهدولتي- نيمهخصوصي است كه بدون حمايت دولت نميتواند سرپا بايستد. پس نيمي از اين حرف را ميتوان با قاطعيت جدي نگرفت. از سوي ديگر وقتي از بازيگراني حرف ميزنيم كه با حضورشان باعث رونق سينما ميشوند، با مجموعه انگشتشماري از بازيگران مواجه هستيم كه هم تمايلات روشنفكرانه پيشرو دارند، هم خواستههاي مالي سنگين. آنها هم ميخواهند در برابر منتقدان سربلند باشند و هم رقم دستمزدشان در حد يك ستاره با پرسوناي همهگير در جامعه باشد. پس وقتي بازيگران چانه ميزنند بايد يك طرف ماجرا برايشان جذاب باشد؛ يا دنيا يا آخرت و براساس همه آن نيمههاي خالي، آن تهيهكننده و اين بازيگر در نهايت به توليد فيلم ميرسند كه نه دنيا دارد و نه آخرت. البته اين همه ماجرا نيست. وقتي تلويزيون براي توليدات خود دست روي همه بازيگران سينماي ايران ميگذارد و توليدات خود را بر خلاف رويه رايج در دنيا بر اساس حضور بازيگران درجهبندي ميكند، مساله بغرنجتر ميشود. در چنين شرايطي بازيگران به سه دليل به خود حق ميدهند كه دستمزدشان را بالا ببرند:
1- هر بازيگري در يك دوره كوتاه از زندگيش مورد توجه است. پس بايد مثل همه، از اين دوره كوتاه نهايت استفاده مالي را ببرد. چون سينماي ايران نيمه صنعتي است و تداوم كار در آن چيزي در حد كارهاي اسطورهاي است.
2-هر بازيگري براي تعدادي از نقشها مناسب است با توجه به اين اصل پس بايد براي نقشهاي مناسب پول بيشتري دريافت كرد. چون سينماي ايران نيمه هنري است و انگ كليشهاي بودن زود به بازيگر چسبانده ميشود.
3- وقتي بازيگر پير و فرتوت و از كار افتاده ميشود، كداميك از نهادهاي فعلي او را حمايت ميكنند. چون سينماي ايران نيمه دولتي، نيمه خصوصي است. نه بيمه در آن معني دارد و نه سرمايهگذاري مطمئن در آن. نيمه خالي ليوان سينماي ايران به شكل ظالمانهاي نيمهپر را زيرسايه خود قرار داده است. اين كه كساني از دستمزدها بنالند و كساني برآن پافشاري كنند، بدون شك تلاشهايي است كه تا زمان پر شدن اين ليوان در ذهن سابقه زيادي دارد. مشكل حافظه ماست، كه هي يادمان ميرود، همين مشكلات را پيش از اين هم تجربه كردهايم.
بعد از اتفاقها و حوادثي كه در حواشي جشنواره بيست و ششم فيلم فجر به وقوع پيوست حالا همه ميدانيم كه براي مسوولان سينمايي و غيرسينمايي كشورمان تحمل كردن تمايلات نسل جوان فيلمساز، براي شخم زدن واقعيتها و زيرورو كردن آرمانها سخت است. هر جواني كه ايدهاي نو دارد و حرفي از جنس زمان خود، بايد كفش آهنين به پا كند و صبر ايوب داشته باشد و البته گنج قاروني در جيب تا بتواند در اين وانفسا حرف خود را به كرسي بنشاند.
فيلمساز جواني كه نميخواهد براي ساختن يك فيلم اجتماعي به كسي باج دهد، وقتي درباره پيرامون و جامعه خودش، دنياي خودش، وطن خودش و واقعيتهاي خودش حرف ميزند و فيلم ميسازد، چرا بايد دلخوش تحسين كساني باشد كه از آن سوي آبها با چمدان حمايت به استقبالشان ميآيند؟
در دوراني كه صاحبان نگاه ديدگاههاي خود را به گوشه پستوخانههايشان مياندازند و بيكاران گوشه گود نشسته، رياكاري را پيشه خود كردهاند، اگر جسارت و بيپروايي جوانان را به هر بهانهاي حذف كنيم، حاصل چه خواهد شد جز سكوت و رياكاري؟
اگر آن دوست مديري كه رياستاش به آستانه چهار بهار هم نميرسد به اين نكته ايمان بياورد كه تيغ جراحان سينما چه دردي از نهال نازك قد برافراشته فيلمساز ميبرد و چه ظلمي به تاريخ سراسر فراز ونشيب سينماي متفاوت ايران ميكند ديگر اين همه رفتن، آمدن و به نفسانداختن فيلمسازان جوان براي او چه معنايي خواهد داشت؟ از تاييد تا تصويب، از تصويب تا تحويل، از تحويل تا تعديل. اينها پلههاي سربالايي است كه نفس هر دوندهاي را آن چنان ميگيرد كه اگر جانش را بگيرند به مراتب خوشتر است.
متاسفانه اين برخوردهاي سختگيرانه كه فاقد هر گونه استدلال و دلايل منطقي در پاسخ به محدود كردن سينماگران ايران است ما را به اين باور رسانده كه هنوز بلوغ فكري مناسبي بر شرايط مجموع سينماي ايران وجود ندارد و هميشه دخالت مسائل شخصي يا اصطلاحا گروهي در تصميمگيريهاي مهم آنچنان حاكم است كه هر گروهي كه بتواند نقش بيشتري در اركان قدرت داشته باشد ميتواند منافع و مصالح كل سينماي ايران را به نفع خود تغيير دهد.
تاريخ سينماي ايران در سالهاي بعد از انقلاب ثابت كرده است كه سينماي فاخر و ارزشمند در سايه رونق كلان سينما زنده خواهد ماند. بهترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران حاصل دورانهايي هستند كه سينما در نگاه كلان مديران ارشد كشور نه يك پديده زائد يا يك دستگاه صرفاً تبليغاتي، بلكه يك عرصه عمومي بوده است و با يك عرصه عمومي بايد با در نظر گرفتن همه جوانب برخورد كرد.
هر سال كه ميگذرد و هر زمان كه سينماي اجتماعي ايران وارد سرفصل جديدي از حيات خود ميشود و شمار فيلمسازان تازه نفس بيشتر ميگردد، برخوردهاي بوروكراتيك شديدي از سوي ارگانها و نهادهاي مختلف با آن صورت ميگيرد و آنها كه دستپاچه از حضور اين همه نام شدهاند به جاي دستي براي هدايت و لبخندي براي حمايت به تنها ابزارشان يعني تيغهاي جراحي رجوع ميكنند.
بياييم منصف باشيم و به جوانهاي دستپرورده جمهوري اسلامي و نسل انقلاب و جنگ اندكي اعتماد كنيم. آنها براي رسيدن به هواي تازه به منافذ كوچكي دلخوش كردهاند. كار سختي نخواهد بود تحويل گرفتن جواناني كه ميخواهند روي خاك خود تنفس كنند تا عميقتر شوند. در سرزمين نابترين استعدادهاي جوان، شايسته نيست فقط دلخوش آدمهاي قديمي و نشانهدار باشيم.
زندگي روز است و شب. ناهار است و شام. بيداري و خواب. نشستن و برخاستن. گفتن و شنيدن. بودن و ماندن. رفتن و نماندن. قصه ساده زندگي، قصه همين چيزهاي كوچك و ساده است. عجيب نيست كه زندگي حس زنانه خانهاي است كه بچهها در آن مشق مينويسند، پدرها چرت ميزنند و مادرها دلواپس آخرين جوش تركيبي روي اجاق گاز به هر طرف خانه قل ميخورند.
زندگي با زنانگي درآميخته است، حتي اگر مردان پخته را مرد زندگي بنامند و اين كنايه بزرگي است وقتي كه پخت و پز را مادران انجام ميدهند.به همين سادگي، پختگي و جاافتادگي غذاي سادهاي را دارد كه هر روز روي ميز غذا ميآيد و خورده ميشود. رضا ميركريمي پس از تجربههاي دور و نزديك حالا به خانهاي برگشته كه زني در آن هست و نيست. زني كه روزانه زندگي، ذوقش را ميگيرد و شبانه خستگي آرزوهايش را. طاهره زن متوسط روزهاي ميانمايگي در يك خانواده معمولي با همه شكها و يقينهاي معمولي، با بچههايي كه فراموش كردهاند 9 ماه پيش از تولد كجا بودهاند، با همسري كه خستگيهايش بهانه هر شوقي را به باد ميدهد، جلوه خوبي از همه زنهايي است كه اين روزها فراوان شدهاند. فراواني هر چيز، ارزش آن را كم ميكند، آنقدر كه ديده نميشود. به همين سادگي خوب است، چرا كه به يادمان ميآورد چه ساده زندگي را فراموش كردهايم. چه ساده آن حس زنانه آرامبخش را از ياد بردهايم. در اين زندگي كه شب است و روز است و روزمرگي. مرگ است و زندگي. به همين سادگي.
سينماي اجتماعي امروز ايران وقتي داراي وجاهت خواهد بود كه در برابر تناقص هاي جامعه ايجاد سئوال كند. جفتوبستها و گرههاي رفتاري و ذاتي جامعه را افشاء و زاويههاي تاريك و از چشم دور مانده اجتماع ايراني را هويدا كند. اگر سينماي اجتماعي به هر دليلي چشم خود را ببندند و با معناتراشي و واقعيتگريزي دلخوش به تائيد جريانهاي همساز بماند، هر چه باشد ديگر سينماي اجتماعي نيست، پديدهاي است همطراز با همان چفتو بستهاي دردآورد و تناقضهاي حل نشده.
«دايرهزنگي» آخرين بارقههاي سينماي اجتماعي ايران امروز، براي نمايش تناقضهايي جاري در جامعه امروز ايران، پيرامون پديده فرهنگي ماهواره است. فيلم با سلاح طنز و چراغ كنجكاوي، طبقه متوسط جامعه ايراني را در چالش حاصل از اين پديده غيررسمي در حال دست و پازدن نشان ميدهد. فيلمنامهنويس و كارگردان با فوجي از بهترين بازيگران اين سالها سعي كردهاند در بهترين شكل ممكن راهي به درون تناقضهاي آشكار جامعه كه از آسمان شهر به خوبي پيداست، دست يابند
آنتنهاي ماهواره روي پشتبامها چه چيزي را با ما در ميان ميگذارند؟ حاصل اين سئوال از ديدگاه سازندگان «دايره زنگي» فيلمي است كه ميتوان درباره كيفيت آن به بحث پرداخت، اما حذف ان از جشنواره و كشيدن پرده خاموشي روي آن به حل مسئله كمك نخواهد كرد.
به همان دليل كه سينماي اجتماعي، فيلمسازان شجاع ميخواهد، مسئولان آيندهنگر و مدبر و جسور هم نياز دارد. سينماگران كار خودشان را كردهاند. «دايره زنگي»، فيلمي است گرم و هشداردهنده. اما اگر قرار باشد حتي از هشدار دادن هم پرهيز كنيم، پس اين همه شعار و تكرار فرهنگ سازي ديگر چه معني دارد؟ اگر حتي جسارت رودرويي با تناقضهاي اجتماعي را نداريم، ديگر چه جاي حرفزدن از حل بحرانهاي اجتماعي! در آن صورت است كه مانند آدمهايي مستاصل و جامعهاي به بنبست خورده دست به دامن رفتارهاي خشن ميشويم و رفتارهايي كه مشكل را كه حل نميكنند هيچ، بر ستروني حل مشكل اضافه ميكنند از ما صورت ميگيرد.
طبق خبرهاي رسيده، مديران جشنواره و ديگر مردان قدرتمند و تصميمگير براي سينماي ايران، فيلم تنها كارگردان زن حاضر در جشنواره را در صورتي نمايش ميدهند كه فيلمي خنثي بر پرده بيايد. خنثي كرده «دايره زنگي»، يعني فراموش كردن. اگر جشنواره فجر براي فراموشي تناقضهاي اجتماعي برپا ميشود و قرار نيست سهم سينماي پرسشگر در آن لحاظ شود، پس فاتحه سينماي اجتماعي را بخوانيم و بگذاريم به جاي فرهنگ، ماشينهاي گشت ارشاد و ماموران پليس مشكلات جامعه را حل كنند!
نرسيدن فيلمها به جشنواره، تغييرات مداوم در برنامهو غرزدن هميشگي منتقدان، به موتيف دائمي اركستر ناكوك جشنواره مبدل شده است. سال و دورهاي را سراغ نداريم كه براي مثال هم شده، جشنواره نظم و ترتيبي داشته باشد. همانطور كه آب بيماري رواني دارد و هر جا كه ريخته شود، جاري ميشود، جشنواره فجر هم امكان شفا و بهبود ندارد و اغتشاش، خصلت ذاتي و جدانشدني آن است.
اگر بخواهيم كمي دقيقتر نگاه كنيم برنامههاي جشنواره فجر بر اساس تعدادي قول زن و مرد سينماگر ايراني شكل ميگيرد. به عبارت ديگر مسوولان جشنواره قول برپايي جشنوارهاي هدفمند در راه رسيدن به سينماي مطلوب را ميدهند و اين قول بر اساس قول تعدادي سينماگر شكل گرفته كه ساختن چنين فيلمهايي را به مسوولان وعده دادهاند. اين سينماگران قول ساخت چنين فيلمهايي را بر اساس ادعاهايي كه برخي از عوامل دارند، ارائه كردهاند. مبناي قول و ادعاي اين گروه هم چيزي نيست جز چشمه الهامي كه خشكيده يا در حال خشك شدن است و يا غريزهاي كه بالاخره با عقل همنشين نميشود يا چشم طمعي كه هرگز پر نميشود يا هر چيزي كه امكان وجود هنر و فطرت هنرمندي در آن اندك است.
اما آنچه باقي ميماند فيلمها و آثاري است كه هميشه كورسوي اميدي در اين طوفان قولهاي بيمبنا و ادعاهاي پوچ بودهاند و متاسفانه در اكثر مواقع مورد غضب مسوولان. جشنواره فجر بينظم است چون مسوولان ادعاي چيزهايي را دارند كه متعلق به خودشان نيست. سالهاست مسوولان از چيزهايي حرف ميزنند كه در فيلمها نيست و فيلمسازان چيزهايي ميسازند كه اصلا ربطي به حرفهاي مسوولان ندارد.
نظم در اين بلبشوي قول و ادعا حرف ناپختهاي است.
وقوع هر اتفاق، خبر از واقعهاي ميدهد كه در پشت اتفاق نفس ميكشد. خودماني اين جمله عنوان فيلمنامه فيلم نشده بهرام بيضايي است: <اتفاق خودش نميافتد.> بحثي كه پس از پايان نمايش <آتشسبز> دومين ساخته محمدرضا اصلاني ميان منتقدان و خبرنگاران درگرفت، حاصل بلايي بود كه زماني هشداردهنده آن بوديم و اكنون گريبانگير ما شده است.
<آتشسبز> از همان ابتدا معلوم بود كه فيلمي بيرون از حوصله روزمرگي رايج اين روزهاي ماست. نمايش اين فيلم در آخرين ساعات اولين روز جشنواره بيش از اين كه درون فيلم را هويدا كند، درون نهفته و بيحوصله و خسته ما را به نمايش گذاشت.
زماني بحث اول سينماي ايران اين بود كه فيلمهاي دمدستي و يكبار مصرف سطح زيباييشناسي عمومي را كاهش و رابطه فطري مخاطب با اثر را مخدوش ميكند، حالا به وضوح ميتوان ديد كه اين بلا بيشتر بر سر ما آمده است تا بر ديگران و تماشاي <آتش سبز> در چنين شرايطي نامش به تحمل تغيير ميكند. اين كه ما نيز بخشي از اين جامعه روزيزده و روزمرهايم حرفي نيست، اما همكاران عزيز اگر در سينماي مطبوعات همان اتفاقي بيفتد كه در سالنهاي ديگر، پس چه كسي نبض اين روزگار را بگيرد و بداند تب روزمرگي عمومي روي درجه چند است؟ آتش سبز> فيلمي است كه از حوصله امروز ما بيرون است و اين فاجعهاي است كه بايد برايش كاري بكنيم. بدون شك راه نقد باز است و مخالفان و موافقان مركب زين كرده در راه.
براي پايان اين يادداشت، دور از انصاف است كه شاهكار مرتضي پورصمدي در قاببندي و نورپردازي و فيلمبرداري <آتش سبز> فراموش شود. پورصمدي اولين دلخوشي بزرگ روز اول بود.
مجيدشاه حسيني دبير بيستو ششمين جشنواره فيلم فجر پيش از آن كه به توضيح نه چندان روشنگرانه علت حذف برخي فيلمها و اعمال برخي تغييرات در فيلمهاي ايراني بپردازد و بيش از آن كه بروز چنين اتفاقاتي را طبيعي و بخشي از مراحل آمادهسازي فيلمها براي نمايش( تدوين و صداگذاري) بداند و با ارجاع دستور اين تغييرات به يك گروه و نه يك نفر، خود را از هرگونه دخالت در جرح و تعديل فيلمهاي ايراني مبرا معرفي می کند. او به شكل ديپلماتيكي در يك جمله همه ماجرا را براي خبرنگاران بيان می كند و در جائي از سخنان خود در برابر خبرنگاران كنجكاوي كه مي خواستند بدانند چرا جشنواره فيلم فجر از منظر انتخاب فيلمها تناسبي با دورههاي قبل ندارد اين جمله را بيان كرد:
«... در جشنواره فجر مخاطباني به سينما ميآيند كه در ديگر مواقع سال به سينما نميروند به همين دليل مي توان گفت جشنواره فجر شب قدر سينماي ايران است...»
كساني كه در طول سال به سينما نمي روند و در هنگام جشنواره فيلمهاي ايراني را مي بينند، مديران و مسئولان سياسي هستند. انها در سالنهاي متعدد پيدا و پنهاني كه براي آنها در نظر گرفته شده در كنار خانوادههاي خود فيلم هاي يك سال سينماي ايران را تماشا مي كنند. برايند اين تماشا و فيلم ديدن ها به هيچ وجه هنري و فرهنگي نيست، چون ديدگاه مخاطبان سياسي است. اين گروه از مخاطبان چون فقط در همين ده روز و پشتسرهم فيلم ها را مي بينند به يك تصور كلي مثبت يا منفي از سينما ايران دست مييابند.
از نگاه مسئولان سياسي، سينما بيش از آن كه حاصل انديشه سينماگران باشد، حاصل نگاه نظارتي مديران سينمائي است. اگر فيلمها را بپسندند، به مديران ارشاد خسته نباشيد ميگويند كه با هدايت نيروهاي فعال در سينما موجب خلق آثاري مورد توجه آنها شدهاند، اگر از فيلم خوششان نيايد مديران سينمائي را به غفلت و سستي در نظارت بر فيلمها محكوم مي كنند.
در اين ميان سرنوشت و كارنامه مديران سينمائي و فرهنگي وابسته به برايند نظر مسئولاني است كه عمدتا سينما نمي روند. اين وابستگي به حدي است كه اصولا اين گروه فيلم نبين و سينما نرو به تاثيرگذارترين گروه مخاطبان جشنوراه تعيين مي شوند. چرا كه نه مطبوعات و منتقدان و نه سينماگران تاثير چنداني بر سرنوشت سياسي مديريت فرهنگي كشور ندارند. برگزاركنندگان جشنواره نگراني بابت اين دو گروه ندارند. انتشار بيانيه اعتراضآميز و نقدهاي منفي از روند جشنواره قابل توجيه سياسي است، اما مسئولان سياسي كه اهرمهاي سياسي در اختيار دارند به راحتي مي توانند، تعبير خود را(بنابر گفته مدير جشنواره اين تعبير ارتباطي با جريان سينماي ايران ندارد) به روشهاي گوناگون به فشار سياسي مبدل كنند و عدم انطباق محتواي فيلمها با سلايق سياسي – گروهي خود را به نشانه اهمال و سستي مديران سينمائي بيان كرده و كار را بر خلاف سينماگران و منتقدان به جاي باريك بكشانند.
از اين جهت آن چه دبير جشنواره فيلمفجر ميگويد حرف كاملا درستي است. او به درستي جرح و تعديل فيلمها را آماده سازي آن ها براي نمايش براي مسئولان توصيف مي كند. او به روشني و صداقت توجه ما را به اين نكته معطوف ميكند كه سينما براي شما فقط سينماست و نمي دانيد كه با همين فيلمها چه كارها كه نميشود كرد. از منظر سياسي است كه فيلمنامهاي چند ماه پيش براي ساخت، از نگاه سياسي مي تواند پروانه نمايش مي گيرد، اما چند ماه بعد براي نمايش محدود در جشنواره هم امكان نمايش ندارد. سينما در هر حالت براي اهل سينما سينماست، براي اهل سياست كه هر روز خود را باشرايط روز منطبق كنند، امروز با فردا تفاوت دارد. براي ما اهل سينما كه سرمان در لاك فيلمها و قصهها واين جور چيزهاست فهميدن سياست كار مشكلي است.
خداوند در قران كريم در توصيف شب قدر به انسان خطاب ميدهد كه نميتواند اهميت شب قدر را درك كند. شايد بيشترين وجه تسميه شب قدر با جشنواره در تطبيق معنايي با همين آيه باشد.
سينماگران عزيز هنرمندان سينمائي دور از صفحه سياست، بيائيد با تمسك به سخن دبير جشنواره دست تضرع به سوي آسمان بلند كنيم تا مبادا مومناني كه سالي يك شب به مسجد ميآيند، مغرضانه و نااگاهانه احياي كوچك ما با را برهم بزنند.
اين روزها كافي است كه روزنامهايي را باز كنيد يا به سايت يك خبرگزاري سري بزنيد، حجم بالايي از اخبار موجود در اين رسانهها شامل صحبتهائي از افراد حقيقي و حقوقي است كه درباره موضوعات مربوط به حيطه كاري خود و حتي نامربوط داد سخن دادهاند. سهولت جمعآوري چنين مطالبي به نسبت تهيه اخبار و گزارشهاي خبري از نوع ديگر، دستاندركاران رسانهها را بيشتر به سمت جمعآوري نظرات در كارهاي روزانه رسانهاي خود سوق ميدهد.
اولين نكتهاي كه پس از توجه به جريان هميشه جاري اظهار نظرهاي سينمائي، به دست ميآيد، محافظهكاري بيش از حد اين صاحبنظران درباره موضوع مورد پرسش است. بسياري از اهالي سينما به دلايل شخصي و حرفهاي و ... علاقه دارند در صفحات روزنامهها حاضر باشند و عكس و اسمي از آنها هر از چندگاهي در جايي چاپ شود. به همين دليل سينماگران با سياست نه سيخ بسوزه و نه كباب به اظهار نظر ميپردازند. نتيجه اين گونه اظهار نظرهاي محافظهكارانه و بي خاصيت بي نتيجه شدن اغلب مباحث پيرامون اتفاقات سينمايست كه در طول چند سال اخير نمونههاي فراواني داشته است. انگار هركس درباره هر موضوعي با هر درجه از اهميت حرفي براي گفتن دارد كه وقتي به كنكاش سخن گفته شده ميپردازيم، ميبينم كه گوينده در نهايت بياطلاعي از موضوع، حرفي زده كه با يك سردبيري و ويراستاري و دروازباني خبر معمولي هم اين بيانات بيخاصيت، سرنوشتي جز سطل زباله نبايد داشته باشد.
در اين ميان برخي از سينماگران كشور صاحب شغلي روزانه شده و درباره هر موضوعي و هر اتفاقي به اظهار نظر مي پردازند به طوري كه در طول يك هفته برخي از آنها درباره چند موضوع و اتفاق، نظرات گوناگوني از خود ساطع ميكنند كه جز شگفتي از اين همه همت و حيرت و اين همه بياطلاعي و اظهار فضل نداشته، حاصلي ندارد. اين كه چرا برخي از سينماگران فقط در صفحه روزنامهها كارگردان، تهيهكننده و بازيگرند و نظراتشان جز سترون كردن مشكلات نتيجهاي براي سينماي كشور ندارد، خود می تواند موضوع گزارشي شود كه بدون شك جنجالي و نشاطآور خواهد بود. چاپ شده در مجله فیلم. بهمن ۸۶
1- بر اساس اخبار منتشر شده از پروژه سينمايي آقاي حاتميكيا، كتايون رياحي در سن 46 سالگي همان نقشي را بازي ميكند كه هديه تهراني در سن 34 از ايفاي آن استعفا داده است.
2- كمند امير سليماني در سال ۱۳۷۴ در سريال «پدرسالار» نقش دختر جواني را بازي كرد كه در آستانه ازدواج بود. 12 سال بعد همين بازيگر در سريال «ساعت شني» همچنان نقش دختري را در همان حال و هوا بازي ميكند.
با توجه به اين مسئله، کدام یک از این گزینه ها صحیح است:
الف: بازيگران مهم هستند، نقشها اهميتي ندارند.
ب: نقشها مهم هستند، بازيگران اهميتي ندارند.
ج: نه نقشها مهم هستند و نه بازيگران.
د: هيچكدام.
فيلم «گاو» ساخته داريوش مهرجويي كه 38 سال پيش در زمان حكومت شاهنشاهي ساخته شده در تلويزيون جمهوري اسلامي به نمايش درميآيد! فيلم «سنتوري» ساخته همين كارگردان که از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مجوز ساخت گرفته امكان نمايش پيدا نميكند!
فيلم «گاو» در وزارت فرهنگ و هنر توليد و از سوي همان وزارتخانه دچار مشکل شد. فيلم مخفيانه به خارج رفت، جايزه گرفت و سرنوشت ديگري يافت.
براي سنتوري چه سرنوشتي در پيش است؟
دشمنان بسیاری دارید که نمی دانند چرا دشمن شما هستند ولی همچون سگ های ولگرد هنگامی که رفقایشان بانگ بردارند، آنها نیز پارس می کنند...
همه این جمله را بارها شنیده ایم که سینمای ایران دولتی است. معنی دقیق دولتی بودن سینمای ایران یعنی این که دولت پول سینما را از بودجه تامین می کند و هزینه های تولید فیلم از طریق فروش و بازار سینما به دست نمیآید. پس با اين تعريف، ما در سینمای ایران چیزی به نام تهیهکننده و حرفه ای به نام تهیه کننده نداریم كه اگر اين مسئله درست باشد، پس اين همه جنگ و دعوا در سينماي ايران درباره تهيهكنندگي چيست؟
بخش چهارم یادداشت های من با عنوان آی بی کلاه آی با کلاه در سایت باران
در روزهاي خوب پائيزي،
سهم ما فقط روزمرگى هست و بس.
حاصل اين همه كه رفت،
چيزى نيست جز بى حوصلگى.
سيسال پيش در جلسه مطبوعاتي فيلم سوته دلان در پنجمين جشنوراه بينالمللي فيلم تهران در دي 1356 ماه مرحوم علي حاتمي در پاسخ به اين سئوال كه چرا درباره ايران امروز و مسائل و مشكلاتي كه جامعه امروز ايران با آن دستبه گريبان است فيلم نمي سازد، جملهاي گفت كه شايد حرف مناسبي براي اين يادداشت باشد. علي حاتمي رو به خبرنگاران كرد و گفت: « من فرار نميكنم، بلكه تعلق خاطر من به گذشته، باعث اين گرايش شده و دليلش اين است كه دست و پاي مرا در پرداختن به مسائل روز بستهاند.»
بخش سوم یادداشت های من با عنوان آی بی کلاه آی با کلاه در سایت باران
افزايش توليدات تلويزيوني به شكل فيلم و مجموعه تلويزيوني براي بازيگران، شرايط ايدهالي از لحاظ حرفهايي فراهم آورده كه در تاريخ شغل بازيگري در ايران بيسابقه است. اين روزها هر بازيگري به تناوب و تناسب در برابر مجموعهاي از پيشنهادات ريز و درشت روبروست كه براي بازي در انبوهي از فيلمهاي تلويزيوني، تعدادي مجموعه تلويزيوني و اندكي فيلم سينمائي از او دعوت به كار ميشود. اين رونق براي تعدادي از بازيگران نقش دوم به حدي است كه باعث شده برخي از آنها( كه تعداد قابل توجهي نيز هستند) در يك روز به چند پروژه سر بزنند و نقشهايشان را در هركدام از پروژهها كه هيچ ارتباطي با نقشهاي ديگر ندارد، بازي كنند و بروند سر پروژه بعدي. زماني دور در سينماي ايران مشابه اين شرايط براي يك يا دو نفر از بازيگران وجود داشت كه همزمان در چند پروژه ظاهر شوند. اما اين كه تعداد قابل توجهي از بازيگران روزانه به چند پروژه سرويس دهي كنند، داستان تازهايي است كه در شرايط جديد به وجود آمده است. در اين ميان تهيهكنندگان و مسئولان سيما بر كارگردانان فشار ميآورند كه از بازيگران سينما براي بازي در مجموعههاي و فيلمهاي تلويزيوني استفاده كنند. آنها حق دارند كه بر نتيجه و اقبال عمومي كار خود تمركز كنند نه كيفيت عمومي بازيگري در سينما و تلويزيون. نتيجه چنين شرايطي پائين آمدن سطح كلي بازي و بازيگري در مجموعهها و فيلم هاي تلويزيوني از يك سو، تكراري شدن شگردهاي بازيگري در نزد بازيگران و از همه مهمتر خنثي شدن همه چيز به ويژه در سطح بازيگران نقش دوم است. اين كه تعداد معدودي از بازيگران سينما تن به بازي در تلويزيون نميدهند و فقط به بازي در سينما اكتفا مي كنند، دردي از ما درمان نمي كند. اين يك انتخاب حرفهايي است. ماجراي اصلي تبديل شدن بازيگري به شغلي در حد تعميرات لوازم خانگي در منزل است. كافي است به هنر صرف شده توسط بازيگران در انبوه مجموعهها و فيلم هاي تلويزيوني كه از شبكهها به طور متناوب پخش ميشود، دقت كنيم. بدون شك پيدا كردن يك بازي قابل قبول و تاثيرگذار از ميان آن همه بازيگر و آن همه نقش براي ارائه به عنوان نمونه كاري قابل مثال از بازي در نزد افكار عمومي كاري سخت و تقريبا نشدني است. در ميان چهار مجموعهايي كه در ماه رمضان از شبكه هاي سيما پخش شد تنها ميتوان به بازي علي نصيريان در نقش حاج يونس فتوحي در مجموعه تلويزوني ميوه ممنوعه اشاره كرد. اما باقي بازيگران در باقي مجموعهها و همين مجموعه هشداري است كه بايد آن را از نتايج انبوه شدن توليدات تلويزيوني دانست. نقشهاي اول و دوم توسط بازيگران يكي پس از ديگري در حال تباه شدن و از بين رفتن هستند، ديگر كسي از اين همه بازيگر كه بازي هاي تكراري شان نقشهاي تكراري شان را بيشتر و بيشتر ملا لآور مي كند، انتظار نوآوري و خلاقيت ندارد.
اين ضربه بزرگي است كه بازيگر جلوي دوربين فقط حاضر شود و ديالوگي بگويد و تمام. اما چه كسي و چگونه بايد در اين مضيقه وقت و حوصله، ناجي ذوق و خلاقيت فراموش شده بازيگري در سينما و تلويزيون ايران باشد، خود سئوالي است ديگر و پاسخي مي خواهد از زباني ديگر.
از امروز در سایت باران که سید محمد خاتمی يكي از موسسان آن است، ياداشتهايي با عنوان «آي بيكلاه ، آي باكلاه» مينويسم. اين يادداشتها در پي مروري است بر نكاتي كه هميشه در سينماي ايران منشا و ريشه بحران بوده اند چه در سالهاي 55 و 56 كه سينماي ايران به ورشكسنكي كامل رسيد، چه در سالهاي كنوني كه به نظر ميرسد براي جلوگيري از بروز شرايط مشابه بايد به مرور و يادآوري آن پرداخت . به عبارت ديگر اين بحرانها همزاد هميشگي سينماي ايران بوده اند. اولين آن را دراین جا بخوانيد.
اسمش داستان نيست. اما از اون روزي شروع شد كه هر كس كه از ديدن «اون» برميگشت به من ميگفت كه تو چقدر شبيه «اون» هستي. «اون» يه آدمه. يه زن كه 10 سال از من بزرگتره. در آمريكا زندگي ميكنه و تحصيلاتش دكترای بهداشت عمومی هست. برای شبيه بودن «اون» به من هيچ دليل متقاعدكنندهاي وجود نداشت. اما اين كه همه يه چيزي رو تكرار كنند، آدم رو به اين فكر ميندازه كه حتما يه چيزي وجود داره. در حالي كه ظاهرا هيچ چيزي وجود نداشت. نه سال تولد، نه محل تولد، نه شكل، نه قيافه و نه حتي محل زندگي. من و «اون»، هيچ نزديكي با هم نداشتيم. اما همه ميگُفتند «اون» مثل خودته. اصلا خودته.
تا اين كه همين چند روز پيش يكي از اونهايي كه مدعي شباهت من و «اون» بود زنگ زد و گفت، «اون» اومده ايران و امروز تولدشه. بيا اين جا كه ما هم ميخواهيم اين به اصطلاح دو نيمه سيب رو كنار هم تماشا كنيم.
زنگ خانه رو كه زدم دلهره داشتم اما وقتي كه تك شاخه گل رز را دستش دادم فهميدم كه همه چيزهايي كه به من و «اون» درباره شباهتمون گفتهاند چقدر بياساس و بدردنخوره.
اول «اون» شروع كرد و بعد من و بعد همه. يكييكي همه مشخصات خودمونو مرور كرديم. ما هيچ شباهتي به هم نداشتيم. اما حالا همه ميخواستند شباهت هاي جزيياي مثل مدل لباس پوشيدن كه هر دوشلوار جين با پيراهن اسپرت با كفش راحتي تنمان بود رو براي بحث شباهت علم كنند كه ما آب پاكيرو رو دستشون ريختيم و گفتيم لطفا بيخيال شيد. ولي همين بيشباهتي داشت كار خودشو ميكرد. من و «اون» داشتيم در چيزهايي كه نيستيم و نبوديم به چيزهاي مشترك ميرسيديم.
وقتي همه چيزهايي كه بين «اون» و من وجود نداشت را گفتيم و گفتند مثل دو تا آدم كه سالهاست همديگر رو ميشناسند و سالهاست از اسرار و حسهاي هم خبردارند با هم روبهرو شديم. وقتي «اون» فهميد كه من كجا به دنيا نيامدم. كجا زندگي نكردم و از چه چيزهايي خوشم نمياد مثل اين بود كه ميدونست من كجا به دنيا اومدم، كجا زندگي كردم و از چه چيزهايي خوشم مياد.
ما يعني من و «اون» جرات گفتنش رو نداشتيم و همه فكر كردند نقشه تماشاي دو نيمه سيب با شكست به پايان رسيد. اما داستان تازه شروع شد. ما حالا يه داستان بين خودمون داشتيم.
ما چه چيزي داریم، كه با اين همه تفاوت، ميتونيم همه رو به اشتباه بيندازيم كه شبيه هم هستيم.
روند انتخاب فیلم های ایرانی برای معرفی به آکادمی علوم و فنون سینمای آمریکا برای رقابت در این مراسم مهم سینمائی هر سال به شکل گردشی بین فارابی و خانه سینما انجام می شود. امسال نوبت به انتخاب در فارابی رسیده است. هیات انتخاب برای راضی کردن همه کسانی که حتی اداعای اندکی در زمینه اسکاری بودن فیلم خود دارند نام هفت فیلم را به عنوان کاندید اعلام کرده است، تا مبادا کسی از این انتخاب خدای نکرده ناراحت شود. تقاطع"، "پاداش سكوت" ، "جايي در دوردست" ، "خون بازي" ، "زمستان است" ، "شب بهخير فرمانده" "ميم مثل مادر" و "وقتي همه خواب بودند" فیلم هائی هستند که قرار بود هیات انتخاب یکی از آنها را به عنوان نماینده ایران به آکادمی معرفی کنند تا در فرایند انتخاب بهترین فیلم خارجی زبان هفتاد و نهمین دوره توزیع جوایز اسکار مورد ارزیابی قرار گیرد. بدون شک این هفت فیلم هیچکدام شانس زیادی برای حضور در میان پنج فیلم نهائی را ندارند. این کم شانسی ربطی به کیفیت این آثار ندارد. این فیلم ها در پروسه حضور در اسکار مهمترین ویژگی، یعنی پخش کننده قوی در منطقه آمریکای شمالی را ندارند. نمایش این فیلم ها در مجامع سینمائی این منطقه ضعیف و در حد نمایش های محدود جشنواره ایی و آکادمیک بوده است. اگر( خدا کند) یکی از این فیلم ها وارد فهرست پنج تایی نامزدها و( به امید خدا) برنده جایزه اسکار شود، به راحتی می توان درباره وقوع یک معجزه صحبت کرد. با این شرایط معرفی فیلم ایرانی به اسکار با هر معیاری یک حرکت کاملا نمایش برای دلخوش کردن برخی تهیه کنندگان و سینماگران است. وگرنه کیست که نداند وقتی فیلم نداریم، بهترین حرکت اعلام این نکته است نه این که از هر اتفاقی مهملی برای بدست آوردن دل برخی که در جای دیگر از ما دل آزرده شده اند، درست کنیم. حالا که داستان اسکار ایرانی داستان هنر دل بدست آوردن است معلوم نیست چرا توجهی به فیلم سرگیجه ساخته محمد زرین دست نشده است. حالا چه اتفاقی می افتاد آن فهرست ۸ فیلمی با ۹فیلم جلوی چشم ما ردیف می شد. این همه دل بدست اوردید، یک دل دیگر هم روش.
رابطه سينما وخبرنگاران سينمايي را مي توان به نوعي استفاده ابزاري برخي از فيلمسازان از کارکرد مطبوعات دانست. کم نيستند فيلمسازاني که در توليد و پخش آثارشان با مشکلاتي رو به رو مي شوند. اغلب اين فيلمسازان در شرايط کنوني بهترين راه حل مشکلات شان را عنوان کردن آن در مطبوعات مي دانند.
حالا چرا مطبوعات به خواسته فيلمسازان در ارتباط با طرح دعاوي حرفه يي و خصوصي خود بدون هيچ گونه خط مشي حرفه يي تن درمي دهند بحث جداگانه يي است. اما حرف، چيز ديگري است. اين فيلمسازان همان گونه که انتظار دارند نشريات در هنگام مشکلات به کمک شان بيايند، از آنها چشمداشت بي چون و چرا در حمايت معنوي از آثارشان را نيز دارند. مثلاً اگر يک روزنامه نقد يا يادداشتي درباره ضعف هاي فيلم مورد نظر چاپ بکند فيلمسازان به شدت آنها را مورد حمله و انتقاد قرار مي دهند.
اين اتفاقات به خاطر رويکرد بدون خط مشي حرفه يي رسانه هاي روزانه به خصوص خبرگزاري ها به سينما است. مطبوعات و خبرگزاري ها به صفحات سينمايي نشريات خود چون چاشني غذا مي نگرند. بر اساس چنين ديدگاهي متوليان اين صفحات به عنوان کساني که وظيفه اطلاع رساني دارند دچار استفاده ابزاري فيلمسازان نازک دل و پرتوقع سينماي ايران مي شوند که به نشريات فقط به عنوان راهگشاي مشکلات مقطعي خود مي نگرند و متاسفانه نشريات به ويژه خبرگزاري ها را حاميان بي جيره و مواجب خود مي دانند. چندي پيش فيلم يکي از فيلمسازان براي دريافت پروانه نمايش دچار مشکل شد. همه رسانه ها به حمايت از آن فيلمساز حتي تيتر اول خود را به او اختصاص دادند اما همين فيلمساز بعد از رفع مشکل فيلم حتي يک بار حاضر نشد با حاميان خود سخن بگويد. او حتي دعوت آنها را به گفت وگو پاسخ نداد. اين چنين نگرشي حاصل چيست؟ ارزان فروشي نشريات در قبال اختصاص صفحات خود به فيلمسازان يا نگاه غيرفرهنگي فيلمسازان به مقوله رسانه ها و قدرت آنها.
... وقتی همه راهها به میدان بهارستان ختم می شود، مهم نیست که در کوچه سمنان چه خبر است. اهالی سینما با این جنگ خانگی ناخواسته همه دستاورهای صنفی خود را به باد می دهند و آنچه بیش از همه در میان زیان میکند، سینماست. برای مردمی که بلیت می خرند و به سینما می روند، از فرحبخش تا میرکریمی، از شایسته تا محمدی فاصله ای نیست. آیا کسی برای پوشیدن کفش و خوردن نان، اخبار صنف کفاش و نانوا را باید دنبال کند. این دعوای درونی اهالی یک صنف است که در غیبت تدبیر به بیرون درز کرده است. اگر حد و مرز این دعوا و کینه آنقدر زیاد است که دیگر راه حلی جز حذف باقی نمانده است، وظیفه ما خبرنگاران هم سرایش مرثیهایی است که باید نثار آثاری کنیم که این قوم بیمنطق و بیانعطاف قرار است برای مردم تهیه کنند. از درون سرهایی تا این حد خشک و از دلهایی تا این حد کینهورز هر چه بیرون بیاید، نه به درد دنیا می خورد نه آخرت. اینها را متن اخبار می گویند. اخبار منتشر شده درباره یازدهمین جشن خانه سینما.
به بهانه جشن خانه سینما این مطلب چاپ شده در روزنامه اعتماد ملی به سفارش استاد سیدآبادی
حضور داري در نبود
غايبي در حضور
پيدايي در نهان
حيراني از وجود
ويراني از سكوت...
1- مخملباف كه بود؟
او يكي از ما بود. شبيه هيچكس نبود. چند سال گذشت او ديگر شبيه خودش هم نميتوانست باشد. در همه آن سالها آنقدر، خودش را نقص كرده بود كه ديگر هر همسازي با او نوعي تناقض با بقيه محسوب ميشد. او رفت. در سرزمين« خواهي نشوي رسوار همرنگ جماعتشو». اين همه تناقض سرگيجه عمومي توليد ميكرد. آنقدر دورشد كه ما اكنون او را در دورترين و نحيفترين نقطه و خط دروني و بيروني سينماي ايران تعريف كنيم.«محسن مخملباف» زماني مهمترين آدم سينماي ما محسوب ميشد، تازه راه افتاده بود. او با هر چيزي كه مينوشت، هر چيزي كه ميساخت، هر گفتگويي كه ميكرد و با هر عكسالعملي كه از او ثبت ميشد، اين پيام را منتشر ميكرد: «به من توجه كنيد». دوره و زمانه نيز چنين توجهاي را ميطلبيد. انقلاب بساط ستارهها برچيده بود. زمانه ستارههاي تازهايي ميخواست. براي سينماي سالهاي پس از انقلاب مخملباف بيهيچ شباهتي به يك ستاره، مانند ستارهها مورد توجه همه محافل بود. بزرگترين هنر مخملباف وراي همههنرهايش همين بود.
مخملباف وقتي تمام شد كه خواست نگاهش نكنيم. وقتي كه خواست تناقضهايش را معمولي تلقي كنيم. وقتي تاب نياورد كه بشنود مخملباف تمام شده است. رشد و در نهايت توجه به سميرا مخملباف بزرگترين دليل براي فراموشي كسي بود كه زماني در مركز توجهها ايستاده بود. او زير نگاههاي سنگين و پرسشگر ما دست زن و بچهاش را گرفت و رفت. به دوشنبه، به كابل، به دهلي به پاريس و به هر جاي ديگري كه نگاه ما نباشد، رفت. اما ديگرچشم و گوش ما به روي او باز شده. هر خبري كه ميرسد با دقت گوش ميدهيم. پروبالش ميدهيم و با آب و تاب مينويسيم. او همچنان مخملباف است. حتي اگر كورسوي ستارهگياش بيجان و بيحالتر از هميشه شدهباشد. «محسن مخملباف» ميخواهد در ميان ما نباشد، اما نميتواند. ما او را رها نخواهيم كرد. حتي در دورترين فاصلهها. ما نميتوانيم فراموشش كنيم. او خود چنين سرنوشتي براي خود رقم زد. خود كرده را تدبير نيست.
2- خبر چه بود؟
صبح روز سه شنبه 16 مرداد 1386 خبرگزاري فارس در خبري با عنوان "مخملبافها فرانسوي شدند " به نقل از يك منبع آگاه مينويسد: محسن مخملباف به همراه خانوادهاش تبعه كشور فرانسه شده و در حال حاضر شهروند اين كشور محسوب ميشود. اين خبرگزاري در حالي كه عكس محسن مخملباف را با موهايى جوگندمى و كوتاه در پوششي رسمي – كت و شلوار فراك و پاپيون - به همراه سميرا به روي سايت خود گذاشته مينويسد: مخملباف چندي پيش به همراه همسر و فرزندانش (مرضيه مشكيني، سميرا، حنا و مي
