تبليغاتX
Coming Soon

... شنيدن حرف‌هاي كارگردان جواني كه همه دارائي‌ايش اثرش است اهميت دارد يا نازكشيدن از فيلم‌سازي كه روز قبل‌اش وام بلاعوض‌ آماده كردن فيلمش، براي رساندن به جشنواره را به حساب شخصي‌اش واريز كرده‌اند؟ چرا مديران جشنواره و متوليان كشور به فضاي سينماي كشور كه متاثر از جشنواره تداوم خواهد داشت، توجه نمي‌‌كنند...

بيست و هشتمين جشنواره فيلم فجر، چهره‌اي عصباني دارد. در پس آن سيمرغ پر كشيده به سوي قاف، آن‌چه بيشتر خود را نشان مي‌دهد، عصبيت است و كلافگي. در حالي كه جشنواره بايد محل بروز اميد‌ها و رويا‌هاي ما براي سينماي كشورمان باشد، هر روز شاهد اخبار و واكنش‌‌هايي هستيم كه در ذات خود نسبتي با ذات سينما و هدف جشنواره ندارد. بدون شك جشنواره هر كشوري نسبت مستقيمي با فضاي سياسي و اجتماعي همان سرزمين دارد و  چهره جشنواره بخشي از چهره كلي جامعه را منعكس مي‌كند.

عصبانيت فيلمسازان و گرفتگي روحي كه در اغلب فيلم‌ها موج مي‌زند و برگزار نشدن زنجيره‌اي نشست‌هاي مطبوعاتي فيلم‌ها فضاي جشنواره را بيشتر و بيشتر سرد و تلخ مي‌‌كند. قابل فهم است كه چرا اغلب فيلم سازان سعي مي‌‌كنند با سياست سكوت جشنواره را پشت سر بگذارند، اما در دل اين همه سكوت و تلخي و عصبيت چيزي در حال فنا شدن است. چيزي به نام سينماي كشورمان. چيزي كه به آن علاقه داريم و براي ما اهميت دارد. سينما بر خلاف جشنواره‌ايي كه مسئولان تازه بر سركار آمده با همكاري آثار تازه ساخته شده تدارك ديده‌اند، چهره‌اي پر اميد و رويائي دارد.  مگر مي‌شود پاي فيلم نشست بدون آن‌كه اميدي در دل داشت. مگر مي‌توان روي صندلي سينمائي نشست، بدون آن‌كه با رويائي تازه برنخواست. مگر مي‌توان در سياهي و سكوت سالن نشست و به نوري كه بر پرده سفيد مي‌افتد، ايمان نداشت. معجزه سينما اين است كه دست لزران آدمي را در تنگنا‌ها دروني و بيروني مي‌گيرد و با خود مي‌برد به هر كجائي به جز جائي كه هست. قرباني كردن سينما در پاي اهداف سياسي و حرفه‌اي از سوي مسئولان گناهي نابخشودني است.

نمي‌توان اين نمايش سراسر بي‌توجهي را به پاي سينما نوشت. اين اتفاقي كه هر روزه دارد در فضاي جشنواره تكرار مي‌شود بيشترين زيان را متوجه فيلم‌سازان جواني مي‌كند كه قرار است با اولين فيلم‌شان به فضاي سينماي كشورمان وارد شوند. آنها با هزاران اميد و آرزو و با نهايت توان و آخرين حد توانايي خود، آثارشان را در برابر ما قرار داده‌‌اند، آنها هنوز با سياست سكوت و روش‌هاي هوچي‌گرانه رايج در سينماي ايران آشنا نشده‌اند. در همين ابتداي كار پشت پرده رفتار‌‌هاي خود را در سينما به آنها نشان ندهيم. به آنها خوش‌آمد بگوئيم. آثارشان را تحويل بگيريم. دور از عصبيت‌هاي كور و سياسي‌كارهاي روزمره آثارشان را تماشا كنيم به آنها بها بدهيم.

چرا كسي پاسخ نمي‌دهد كه چرا مديران جشنواره نشست‌ فيلم‌هاي اول را از برنامه‌ها حذف كرده‌اند؟ شنيدن حرف‌هاي كارگردان جواني كه همه دارائي‌ايش اثرش است اهميت دارد يا نازكشيدن از فيلم‌سازي كه روز قبل‌اش وام بلاعوض‌ آماده كردن فيلمش، براي رساندن به جشنواره را به حساب شخصي‌اش واريز كرده‌اند؟ چرا مديران جشنواره و متوليان كشور به فضاي سينماي كشور كه متاثر از جشنواره تداوم خواهد داشت، توجه نمي‌‌كنند؟

رفع توقيف فيلم‌هاي توقيفي و يا توقيف فيلم‌هاي مسئله‌دار ارتباط چنداني با جشنواره ندارد كه همه چيز جشنواره را معطوف به اين اتفاق شده است. جشنواره محل كشف است. محل بروز است. مكان ديدار است. امكان شكوفائي است و در ميان اين همه برخورد و بازخورد، چيزي كه از دست مي‌رود سينماست و كساني كه سينما اميد اولشان است.

 


+ نوشته شده در 88/11/09ساعت 11:46
توسط می- نا اکبری موضوع: |

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای

از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم

 

 


+ نوشته شده در 88/10/25ساعت 15:2
توسط می- نا اکبری موضوع: |

 این مطلب با حذف نام فیلم تازه مسعود کیمیایی در اعتماد چاپ شد. دلیل آن را نمی دانم. یعنی هیچ کسی این حذف را گردن نگرفت. متن کامل را این جا بخوانید

انبوه نوشته‌هاي سينمائي كه اين‌روز‌‌ها منتشر مي‌شود، براي هر اهل فني‌ِ نشانه افول حرفه‌اي اين شغل را دارد. از دور كه به جريان نقد در اين روز‌گار نگاه مي‌‌كنيم، بيشتر شاهد جناح‌بندي و دسته‌ بندي‌هاي شخصي و گروه‌اي هستيم كه به بهانه اكران فيلم‌هاي ايراني در برابر هم صف‌آرائي مي‌كنند. موافقت و يا مخالفت دربست يك فيلم، آتش معركه‌اي است كه در آن نويسندگان سينمائي همديگر را به انواع اتهام‌ها و انتصاب‌ها ملبس كرده و بدون اندكي توجه به دليل اصلي نوشته‌ها كه همان فيلم‌‌ها هستند، خود را از نفرت انباشته شده نسبت به يكديگر خلاص مي‌‌كنند.

در اين جنگ بدون پيروز، عده‌اي پاك‌باخته و مغرض و سردسته به جان هم افتاده‌اند. نوشته‌ها، فهرست مغشوش كلماتي است كه تنها در داخل خرده فرهنگ نويسندگان سينمائي  معني دارد و مخاطبان سردرگم كه ارتباطشان با سينما تنها از طريق فيلم‌‌هاست، چيزي از آن سر نمي‌آ‌وردند. ميزان نفرت و خشونت مستتر در اين نوشته‌ها نشان مي‌دهد كه سينما بهانه‌اي است براي ضرب‌شصت نشان دادن برخي به برخي ديگر. از سوي ديگر عده‌اي هم در اين ميان، نوشتن براي سينما را نردباني براي پيشرفت خود ساخته‌اند و حمايت و يا حمله‌شان به يك فيلم ناشي از روابط آنها با دفاتر سينمائي و يا مسئولان سينمائي است، تا از اين جنگل‌مولا براي خودشان راهي به سوي مسندي و موقعيتي پيدا كنند. پس فيلم‌‌هاي ايراني را بنا بر اهميت كارگردان و فيلم‌ها به موضوعي براي اين جنگ‌ها تبديل مي‌كنند و صفحات نشريات سرشار از نوشته‌هاي سينمائي مي‌شود كه در ظاهر به بهانه فيلم‌‌ها نوشته‌ شده‌اند اما در باطن بخشي از نبردي هستند كه نويسندگان سينمائي آن را به راه انداخته‌اند.

از نمايش آخرين فيلم بهرام بيضائي تا اكران فيلم تازه مسعود كيميائي همه جور دفاع بد و همه رقم حمله ناشيانه در نشريات سينمائي منتشر شده كه در اغلب آنها نويسندگان كاري به فيلم‌ها ندارند. كار آنها ارائه نفرت و خشونت دروني است كه از پيرامون خود دريافت و حالا به بهانه فيلم آن را بروز مي‌دهند. نوشته‌هاي سينمائي منتشر شده درباره اين دو فيلم تكثير تاسف‌انگيز خشمي بود كه له و عليه طرفداران و مخالفان اين دو فيلم به ثبت رسيد. دريغ از نوشته‌اي كه منصفانه و منتقدانه اين دو اثر از اين دو كارگردان مهم سينماي كشور را به تحليل بنشيند. نوشته بد مانند فيلم بد، خوب نيست، اما نويسنده مغرض كه براي هر هدفي جز نوشتن نقد، دست به نوشتن مي‌برد، زشتكار است.

 فرا‌تر از اين گرداب جبهه‌گيري و جناح بندي‌هاي جوانانه و خودپسندانه كه بدون شك جائي در تاريخ سينماي ايران نخواهد داشت، آن چه بيشتر از هر چيز ديگر خود را نمايش داد، بحران سردبيري در نشريات است. سردبيران پير و سرد وگرم چشيده روزگار ما كه قرار است نامشان اعتبار نوشته‌هاي منتشر شده در نشريات‌شان باشد، به جاي اظهار شرمندگي از هتك حرمت كارگردان نامدار ايراني بهتر است كمي حرفه‌اي به كاري كه به آن مشغولند دل بسپارند. دلخوشي از افزايش صفحات رنگي آگهي و چاپ عكس ستاره‌ها به هر بهانه براي روي جلد براي عقب نماندن از نشريات رقيب، چيزي جز تن‌دادن به روزمرگي خشن اين روز‌‌ها نيست. پاي اين حرفه عمر‌ها رفته است، بازي با اعتبار نقد به هر بهانه‌اي گناه را اول برگردن مديران و سردبيراني مي‌‌اندازد كه بي‌حوصله و بي‌تدبير فقط مي‌خواهند باشند. يا به قولي: «در گنداب خيلي‌ها گل سبز مي‌شه، من اما اون گل رو بو نمي‌كنم.».*

* ديالوگي از فيلم حكم  

 


+ نوشته شده در 88/10/17ساعت 22:45
توسط می- نا اکبری موضوع: |

هر چهره‌اي در كلوزآپ مستحق مجازات است

... عباس كيارستمي را چه به حافظ و سعدي؟ مسعود كيميايي را چه به رمان نوشتن؟ هديه تهراني تا وقتي محترم است كه سيماي شوكران باشد. نيكي كريمي كارگردان و عكاس تو كتمان نمي‌رود. رضا‌كيانيان همان بهتر كه برود بازيگري كند. انگار در وجود همه ما اداره نظارت و ارزشيابي هميشه در حل صدور مجوز و عدم صدور مجوز باشد. انگار كه هنوز پذيرش وجوه گوناگون و متنوع انساني در ميان همه شهروندان برايمان سخت و جانكاه است...

داستاني كه حسين‌سبزيان با رفتن به جلد محسن مخملباف براي خانواده آهنخواه آفريد، ماجراي تلاشي نافرجام  براي درمان فرديت منقرض شده‌اي است كه مرهم زخم‌هاي عميق‌اش اندكي مرهم توجه مي‌‌خواست. وقتي كارد هيچ‌انگاري اجتماع به استخوان روح فرد مي رسد، تنها راه عبور از اين جراحت پناه بردن به فرديت ديگري است كه در سايه شهرت توانست فرديت خود را از هجوم همانند‌سازي پيراموني نجات بخشد. وقتي مخملباف  و سبزيان سوار بر موتور به سمت خانواده آهنخواه مي روند، تصويري بديع از تمنا‌هاي سركوب شده افرادي به نمايش درمي‌آيد كه در جامعه‌اي بي‌حوصله و بي‌رحم تقاضاي اندكي توجه داشته‌اند. توجهي كه كيارستمي با گروهش اندكي ‌آن سوتر سوار بر ماشين در حال ثبت آن بودند. اما اگر امروز نام مرحوم حسن سبزيان به لطف فيلم كلوزآپ نماي نزديك از ميان آن همه فرديت فراموش شده به خاطر‌مانده، حاصل جسارتي است كه سبزيان از خود بروز داد و جلد از پيش‌ساخته جامعه را از تنش بيرون آورد.  او براي يك‌بار چيزي شد كه فرديتش مي‌‌خواست. اما جامعه با ابزار‌هايش اجازه چنين جسارتي را نمي دهد. روابط اجتماعي، نگاه رسمي و رسانه‌ها در قالب خانواده آهنخواه و دادگاه و حسن‌فرازمند هر كدام به سودايي و هركدام با منطقي فرديت سبزيان را هدف قرار ميدهند. از يك سو حق هم دارند. سبزيان مخملباف نيست. اما مگر براي آن فردي كه نامش حسين سبزيان بود، راه ديگري براي بروز چيز‌هائي اندكي كه مي خواست وجود داشت. حق فرديت پايمال شده او در پس چهره معمولي و زندگي معمولي‌اش چگونه محقق شد. او آرزويي ناكام بود، فرديتي منقرض شده. در جنوب زندگي حرف زدن از فرديت، محل انديشي است.

بيست‌سال بعد از ساخته‌شدن كلوزآپ، نماي نزديك، حسين سبزيان همچنان مسئله ماست و فرديت همچنان سوتفاهم ما. همچنان براي پذيرش فرديت ديگران دچار همان تناقض‌هايي هستيم كه خبرنگار فيلم كلوزآپ با ان روبرو بود. عطوفت شرقي و منطق غربي نه به تمامي و بلكه از هر كدام اندكي همراه ماست تا با ملغمه‌اي از عاطفه و عقل به سركوب فرديت هر كسي برويم كه پايش را از تعريف رايج ما بيرون گذاشته است.

عباس كيارستمي را چه به حافظ و سعدي؟ مسعود كيميايي را چه به رمان نوشتن؟ هديه تهراني تا وقتي محترم است كه سيماي شوكران باشد. نيكي كريمي كارگردان و عكاس تو كتمان نمي‌رود. رضا‌كيانيان همان بهتر كه برود بازيگري كند. انگار در وجود همه ما اداره نظارت و ارزشيابي هميشه در حل صدور مجوز و عدم صدور مجوز باشد. انگار كه هنوز پذيرش وجوه گوناگون و متنوع انساني در ميان همه شهروندان برايمان سخت و جانكاه است. انگار كه تقاص بي توجهي به خود را بايد از انتقام از توجه به ديگران بگيريم. انگار هنوز قبول نكرده‌ايم كه به لطف معجزه فن‌آوري راه‌هاي بروز فرديت آنقدر گسترش يافته كه ديگر كاري از دست‌هاي كوچك و محدود كننده ما برنمي‌آيد...  حسين سبزيان وقتي در برابر دادگاه از خانواده آهنخواه عذ‌رخواهي كرد به ذهن درهم ريخته‌اش نرسيد كه او با پذيرش جسارت اجتماعي‌اش روي فرديت تباه  شده‌اش سرپوش مي‌گذارد. و ما نيز امروز اجازه بروز به فرديت ديگران را نمي‌‌دهيم. به اندازه خود تلاش مي‌‌كنيم تا همه آدم‌ها در لانگ‌شات تعر‌يف شده ما باقي بمانند. هر چهره‌اي در كلوزآپ مستحق مجازات است.  


+ نوشته شده در 88/10/07ساعت 23:56
توسط می- نا اکبری موضوع: |

اول: شانس محصول ذهن آدم‌هاي بدشانس است. فراورده كارخانه دروني كسي كه براي تحليل بدبياري‌هايش دنبال دليل مي‌گردد. پاسخ دم‌دستي معادلات چند مجهولي كه براي حل كردنشان حوصله و توان زيادي لازم است. بازي بزرگ و پي‌در‌پي زندگي، بيش از پيروز و خوشبخت، شكست خورده و ناكام توليد مي‌كند. جمعيت انبوه شكست‌خوردگان بالاخره بايد يك جور شوكران شكست را پايين بدهند و با مفهوم شكست كنار بيايند.  يكي از راه‌هاي رايج در تسهيل بلع اين تلخيِ بي‌نهايت، دست به دامن نيرويي ماورايي شدن است كه مانند پرنده‌اي بدقلق فقط روي شانه تعداد انگشت شماري مي‌نشينند كه دارند به ريش همه بدشانس‌ها لبخند مليح مي‌زنند.

دوم: درباره شانس نظريات گوناگوني وجود دارد. برخي شانس را يك برچسب دايمي، مادرزادي و همراه آدمي مي‌دانند. براساس اين نظريه آدم يا خوش‌شانس و يا بدشانس به دنيا مي‌آيد و تغيير اين وضعيت امكان پذير نيست. گروهي ديگر شانس را داراي ويژگي انقباضي و انبساطي دانسته و معتقدند همه آدم‌ها بالاخره خوش‌شانسند اما درجه و متر و معيارش بالا و پايين مي‌رود.  گروهي هم كلا شانس را بهانه‌اي براي سرپوش گذاشتن روي شكست‌هايشان مي‌دانند. از تركيب اين سه نظريه مي‌توان به چنين داستاني رسيد. يك داستان معمولي از خوش شانسي و بد شانسي.

سوم: يك روز معمولي. بهترين نوازنده ويولن جهان با نواختن 4 فصل ويوالدي تو را از خواب بيدار مي‌كند. از خانه بيرون مي‌آيي همسايه‌ات كه  BMW- X6  دارد با لبخند از تو تقاضا مي‌كند با ماشينش تو را به محل كارت برساند. در محل كار همه به تو تبريك مي‌گويند. از ميان 50 كارمند، حاج آقا خدابخش، مدير روزنامه، سنوات و حق‌التحرير تو را واريز كرده‌ است. از بانك زنگ مي‌زنند كه برنده ويلاي مبله در خزر شهر شمالي تو هستي. هنوز وقت نكرده‌اي به همكارانت شيريني بدهي كه خواهر كوچكت زنگ مي‌زند و مي‌گويد بورسيه دانشگاه كلمبيا شده و چون از يك خانواده نابغه است خواهرش هم مي‌تواند به عنوان شهروند با همه امكانات رفاهي با 5000 دلار حقوق در بهترين نقطه «هونولولو» در مرکز ایالت هاوایی در آمریکا زندگي كند. هنوز داري با خواهرت هورا ميكشي كه همخانه‌ات، زنگ مي‌زند و خبر مي‌دهد كه وقتي داشته باغچه خانه را مرتب مي‌كرده، در زير خاك باغچه، صندوقچه‌اي پر از زمرد و طلا پيدا كرده. روي صندلي ولو مي‌شوي و از پنجره به بيرون خيره. همكارت زير لب مي‌غرد كوفتت شود اين همه شانس...

چهارم: يك روز معمولي . ميان اين همه خانه فقط خانه تو زير مترو است و با حركت اولين مترو خانه‌ات به لزره درمي‌آيد و تو مثل سگ تي‌پا خورده از خواب مي‌پري.هنوز منگ خوابي كه وانت همسايه با سرعت به ماشينت مي‌كوبد. همسايه تقاضا مي‌كند كه چون بيمه‌اش تمام شده به روي خودت نياوري. لنگ لنگ به سمت روزنامه مي‌روي. احمد غلامي سردبير ضميمه روزانه روزنامه اعتماد و سردبير ضميمه 5شنبه روزنامه اعتماد و احتمالا سردبير ضميمه‌هاي آينده اعتماد، اسمت را از شناسنامه روزنامه حذف كرده و مي‌گويد صلاح تو را مي‌خواهد. خانم همامي از دفتر حاج آقا خدابخش زنگ مي‌زند و مي‌گويد: متاسفانه از ميان 50 نفر فقط به شما سنوات تعلق نمي‌گيرد. دليلش را هم اگر يك روزي روزگاري توانستي حاج آقا را ببيني از ايشان بپرس.  خواهرت زنگ مي‌زند و خبر مي‌دهد كه در دانشگاه نور سوادكوه قبول نشده اما اگر براي ثبت نام در دانشگاه مكاتبه‌اي الشتر برايش 100 ميليون وثيقه يا سند بگذارم، مشكلش حل مي‌شود. از بانك زنگ مي‌زنند كه به علت مشابهت اسمي با بزرگترين كلاه بردار اسناد بانكي براي جلوگيري از مصادره اموال بايد بروي استشهاد محلي و تاييده از دادگاه بياوري هنوز تلفن را قطع نكرده‌اي كه همسايه بغل‌دستي،خبر مي‌دهد كه بر اثر ريزش تونل مترو، خانه‌ات زيرزمين فرو رفته. روي صندلي ولو مي‌شوي . از پنجره به بيرون خيره. همكارت زير لب مي‌غرد كوفتت شود اين همه شانس....


+ نوشته شده در 88/09/27ساعت 11:42
توسط می- نا اکبری موضوع: |

در‌‌گذشت‌هاي زنجيره‌اي هنرمندان و نويسندگان در هفته‌‌هاي اخير بيش از آن كه تهديد بلا‌منازع مرگ را گوشزد كند، فرصت‌سوزي فرهنگي اجتماعي را منتشر كرد. تشيع‌جنازه‌‌هاي پي‌درپي كه هر كدامشان در نهايت به خاك‌سپاري يكي از بهترين‌ها منجر مي‌شد، مانند سريالي از هشدار‌ها به جامعه دچار فراموشي ما مبدل مي‌شدند. با مرگ هر كدام از كساني كه زماني باري بزرگ از فرهنگ اين سرزمين را بردوش‌كشيده‌اند، اين سئوال در اذهان زنده مي‌شد كه جاي خالي آن‌ها را چگونه و با چه تدبيري پر خواهيم كرد.

 آن‌چه كه در اين گونه مراسم و بعد از اين اتفاقات خيلي سريع پا مي‌گيرد، انتشار سريع و حسرت‌ها و افسوس‌ها و دريغ‌هاست كه نثار ياران رفته مي‌شود كه در پاي اجل از پا افتاده‌اند. يكي از تعارفات رايج اين است كه فرهنگ‌مداران از آن‌ها به عنوان سرمايه‌هاي ملي ياد شده و نويسندگان و شاعران و مجسمه‌سازان و مترجمان و بازيگران و تهيه‌كنندگان و... را با ‌ميدان‌هاي نفتي مقايسه و در آخرين بند تعارف مسئولان را به توجه بيشتر به اين ذخاير ملي دعوت كرد. بدون شك اشاعه چنين تعبير اقتصادي براي سوق دادن اذهان عمومي و دولتي به جايگاه اهالي فرهنگ افشاء ناخود‌آگاه كاسب‌كار جمعي ماست كه براي هويت دادن و معني كردن هر چيزي دست به دامان ارزش افزوده مي‌شود. اگر ترجمه رمان سترگ پروست به فارسي در حد هزاران بشكه نفت ارزش دارد، پس  براي فرانسويان اصل اثر چيزي در حد نيروگاه بي‌زوال انرژي بايد باشد.

مسئله اتفاقا در همين نگرش بي‌فرهنگ به فرهنگ نهفته است. نگاهي كه براي توجيه اهميت فرهنگ در جامعه دست به دامان پول مي‌شود. با همين نگرش است كه وقتي آستين بالا مي‌ز‌نيم تا فرهيختگان موي سپيد را دريابيم، نهايت همت‌مان به يك مراسم و يك كليپ و چند تعارف و چند سكه بيشتر كفاف نمي‌دهد.

اما ما از جاي ديگري ضرر مي‌كنيم. آن‌قدر كه با بزرگداشت و سكه اين زيان مستهلك نمي‌شود. عباس‌شباويز درست در دوراني به خاك سپرده مي‌شود كه سينماي مستقل دچار انقراض است. نيكو خردمند را دفن مي‌كنيم در حالي كه در دوبله به فارسي مشكل لاينحل ارتباط نسل جوان و پير روي دست‌مان مانده. از ناكارآمدي زبان در ادبيات داستاني حرف مي‌زنيم، وقتي كه مهدي سحابي را از دست داده‌ايم.

جامعه ما با فرهيختگانش بالا‌ترين خشونت را روا مي‌دارد. بي‌اعتنايي و بي‌توجهي نهايت خشونت است. كجاست ساز و كاري دانشگاهي و صنفي و حرفه‌اي كه دست پيران را بگيرد و آن‌ها را بر صدر جلساتي بنشاند كه قرار است جوانان در آن‌جا با مشكلات و پديد‌هاي به ظاهر نو روبرو شوند. وقتي از تجربه و دانش پيران قوم استفاده نمي‌كنيم. وقتي آن‌ها را فقط روي تخت بيمارستا‌ن‌ها در‌مي‌‌آبيم و فقط هنگامي دورشان جمع مي‌شويم كه آن‌ها حضور ما را درك نمي‌كنند، ديگر چه احترامي و چه ادبي.

قطعه‌ هنرمندان محل خاك‌سپاري اجساد نيست. بايگاني هميشه مسدود تجربه‌است . زندگي را دريابيم. مرگ به قدر كفايت ابهت دارد. 

 چاپ شده در روزنامه اعتماد - ضمیمه ۵شنبه


+ نوشته شده در 88/09/17ساعت 10:19
توسط می- نا اکبری موضوع: |

پرونده ای برای فیلم محاکمه در خیابان در ماه نامه رویش کار کردم. مطلبی هم خودم نوشتم با عنوان هفت نكته پيش از تماشاي محاكمه در خيابان ساخته مسعود كيمياي. تا نظر شما چه باشد...

اول: محاكمه در خيابان بازگشت مسعود كيميايي به مفاهيمي است كه با آنها سري ميان سرها درآورد. چهل سال پيش وقتي كارگردان جوان و ناشناس «بيگانه‌بيا» وارد استوديو آريانا فيلم شد، فيلم‌نامه‌اي زير بغل داشت كه چرخنده داستان پرخونش، تعصب و غيرت جواني بود كه مي‌خواست روي پاهاي نحيف خود در محله خا‌ك‌گرفته‌اي در جنوب شهر بايستد و كاري‌كند كه تنها از يك غيور برمي‌آيد. فرزند كوچك آن خانواده، وقتي لباس عوض كرد، شد سارق نيمه حرفه‌اي كه شگردش بعد از سرقت پنهان شدن در دار‌المجانين بود. او نيز نمي‌توانست ناموس و غيرتش را با هرچيز ديگري عوض‌كند. «قيصر» و «رضا موتوري» ياد‌آوري كاملي براي جامعه‌اي بود كه در پرت و پلا‌هاي دنياي تازه، داشت چيز‌هايي را از خاطر مي‌برد. به همين خاطر وقتي يكي به‌ روي جامعه آورد كه دارد با خود چه مي‌كند، كارگردان ناشناس، سرشناس شد. چهل سال بعد از آن‌سال‌ها بعد از گذر اين همه رويداد و خبر كه آن جامعه و آن كارگردان ديده و شنيده‌اند، فيلمي از مسعود كيميايي روي پرده مي‌رود كه دوباره حرفش ناموس و دستور زبانش غيرت است.

 دوم: زن گمشده سينماي كيميايي است. او هرگز نتوانسته در دنياي مردانه فيلم‌‌هايش راهي براي نمايش زني همپا و هم‌راي مرداني چون قهرمانانش پيدا كند. زنان فيلم او آن‌قدر در حاشيه داستان‌هايش بالا و پائين مي‌رفتندكه در ‌جاهايي حتي مزاحم به نظر مي‌رسيدند. حالا در «محاكمه در خيابان» به سه زن فرصت داده شده كه در داستان‌هاي سه‌گانه فيلم كمي نفس ‌بكشند. يكي در ايوان و يكي در صندلي عقب يك مسافر‌كش و ديگري در يك عروسي بي داماد. آن‌ها وقت گرفته‌اند كه تصميم بگيرند و در دنياي مردان بد و خوب، ردي از اشك و حسرت و خون برجاي بگذارند. نيكي ‌كريمي، شقايق فراهاني و شبنم درويش نفس‌كش اين تنفس زنانه در دنياي فيلم‌هاي كيميايي هستند. 

 سوم: پيراهن قهرمان اين داستان را هم‌چون فيلم‌هاي متاخر كيميائي برتن پولاد اندازه و دوخته شده است. فيلم دقايق زيادي با صورت پولاد كار دارد كه تلواسه يافتن مهم‌ترين راز زندگي‌اش را مي‌زند. پولاد توانسته راهش را پيدا كند. داستان كه برازنده باشد، استعداد مجال بيشتري براي بروز و كمال فرصت بهتري براي عرضه پيدا مي‌كند. پولاد توانسته تا آخر برود اين راه سخت را. اين فيلم كامل‌ترين پولاد است.

 چهارم: محمد‌رضا فروتن در نقش مردي كه در ميانه زندگي در گودال خيانت گير كرده توانسته با سكوت و نگاه، جاي خوبي براي خود باز كند. خانه سرد و خالي و دوستي كه همه‌ چيز او را خود مي‌برد. از زن و زندگي تا زخم و تقدير را. فروتن سال‌ها بود كه بهانه‌اي براي عبور از خودش مي‌خواست. در اين فيلم او توانسته اين عبور را خوب بگيرد. فروتن فراتر از خودش ديدني است.

پنجم: «محاكمه در خيابان» فيلم تازه‌اي است براي كيميايي. سفره‌اي جمع‌تر از دو فيلم قبلي، اما با سليقه‌تر و با حوصله‌تر. همين كه اصغر‌فرهادي و تورج منصوري هستند خود نشانه‌‌هاي خوبي براي اين فيلم محسوب مي‌شوند. فيلم رنگ ندارد اما خاكستري منتشرش دلبري مفصلي خواهد كرد.

 ششم: حامد بهداد. حامد بهداد. حامد بهداد و ديگر هيچ. حامد بهداد به جاي پاسخ دادن به ديگران كافي است فقط به خودش نگاه كند. پاسخي كامل براي پرسشي كه سروته‌اش فقط همين سه كلمه است: چرا حامد بهداد؟

 هفت: هميشه فيلم‌هاي كيميايي توانسته‌اند موجي در جامعه به راه بياندازند. هميشه توانسته‌اند راه خود را از ميان شرايط اجتماعي باز ‌كنند و گفتماني با روزگار برقرار كنند. چه آن‌ها كه جمعيت را متاثر كردند و چه آن‌هائي كه تنها گروه اندكي را متقاعد كرده‌اند. بار ديگر فيلمي از مسعود كيميايي در برابر ماست. سرنوشت اين فيلم و جامعه‌اي كه در برابر‌‌ش است به روز‌‌هاي در پيش رو بسته. فيلم يا پوسته خود را مي‌شكند و حرفش را منتشر مي‌‌كند و يا در پيله پرده سينما پرواز را فراموش مي‌كند. توقع پيش‌بيني نداشته باشيد. زيستن در جنوب زندگي، همين امروز است. بازي تازه‌اي شروع شده است: محاكمه در خيابان. 


+ نوشته شده در 88/09/03ساعت 14:10
توسط می- نا اکبری موضوع: |

 و هامون، دریا شد

این روزها نوشتن درباره خسرو شکیبایی ساده‌ترین کار دنیاست. مرگ همه چیز را ساده می‌کند. با مرگ تحسین به سادگی متجلی می‌شود و خداحافظی ممکن‌ترین کار جهان. تشیع جنازه خسرو شکیبایی وداع یک نسل بود با تصویرگر پریشانی‌هایش. اگر آن آپارتمان خالي و آن ليوان نيمه خالي چاي سرد نبود. اگر آن وكيل صريح در آن صبح گاه پائيزي به سراغ حميد هامون مشوش، كه در آينه به خود بد و بي راه مي‌گفت، نمي‌آمد. اگر آن عشق نود درصدي به مهشيد نبود. اگر آن اسلحه‌كشي ناكام و آن همه رويا و تنهائي و آن همه تلواسه كه به يك‌باره مي‌ريخت جلوي چشم تماشاگراني كه از قهرماني‌هاي آريا و قريبيان خسته شده بودند، نبود، شايد امروز نوشتن درباره خسرو شكيبائي به عنوان بازيگري از میان بازیگران سینمای ایران که به تازگی با او وداع گفتیم، چندان مناسبتي نداشت.

شكيبائي در آغاز دهه هفتاد با بازي شاه نقش تكرار نشدني حميد هامون بار خود را بست. بسياري اين عقيده را دارند كه سايه حميد هامون آنقدر سنگين است كه هرگز از سر شكيبائي كوتاه نشد. شكيبائي هر نقش ديگري را بازي كرد انگار حميد هامون بود كه در جلد نقش ديگري رفته است. انگار خسرو شكيبائي نام مستعار حميد هامون است. حميد هامون آن‌قدر خود خود نقش بود كه جدا شدن از آن براي شكيبائي دور شدن از خودش بود. چند بار به مدد گريم و نقش‌هاي دور از آن روشنفكر ميانسال سرخورده، شكيبائي خودش را برد به سمت و سوئي ديگر تا بلكه سايه هامون را كم كند، اما داستان براي او رقم خورده بود. آخرين دستاورد اين دوري از حميد هامون در اتوبوس شب دوباره برايش جايزه و تحسيني فراهم آورد، انگار در پشت رل آن اتوبوس و در پشت خط مقدم، حميد هامون براي مدتي به مرخصي رفته بود. اما شكيبائي براي يك نسل همان نسلي كه او را ستاره آسمان پريشاني‌هاي دروني خود كرده بود هميشه حميد هامون بود، هست و خواهد بود.

در حرفه بازيگري اگر بازيگري هميشه زير سايه يك نقش باقي بماند، خوشايند نيست، اما اگر بازيگري بازي در نقش هامون را به خاطر تبعاتش نپذيرد همان بهتر كه اين كار را كنار بگذارد.

خسرو شکیبایی در64 سالگی و پس از بازی در بيش از 40 فیلم سینمایی به نشانه روشن‌فکری در سینمای ایران تبدیل شد که عشق‌های سوزناک و اغتشاشات دردناک همیشه با آن‌ها بود. در سال 1384 که سازندگان فیلم عروسک فرنگی (فرهاد صبا) برای انتخاب بازیگری که نقش مرد میانسال عاشق پیشه‌ای را بازی کند از دختران جوان که برای ایفای نقش اول انتخاب شده بودند، پرسیدند کدام بازیگر مرد را برای بازی در مقابل خود انتخاب می‌کنید؟ همه دختران بی‌اندکی تردید نام خسرو شکیبایی را بر زبان آورده بودند. او تا پایان دوران بازیگریش برای عاشقی و آن هم عشق‌های نامتجانس و نامتعادل انتخاب مناسبی به نظر می‌رسید. او آشفته بود و خسته و با حضورش تردید صحنه را فرا می‌گرفت.

شکیبایی پیر شده بود. کافی‌ست کلوزآپ‌های او را در آخرین فیلمش «حیران» ببینیم. چقدر گذر زمانه ما را با رویای حمید هامون تنها می‌گذارد. تنها می‌مانیم با خود و همان آپارتمان خالی و لیوان چای نیمه خالی سرد تا با او زمزمه کنیم : چرا آدمی در اوج تمنا نمی‌خواهد. نسلی با هامون پیر شد. با ستاره هامون: خسرو شکیبایی


+ نوشته شده در 88/08/12ساعت 10:55
توسط می- نا اکبری موضوع: |

شماره‌ ۴۰۰ ماه نامه‌ فيلم این بار به سردبيري بهزاد رحيميان، به بهترين فيلم‌هاي ايراني و فرنگي 92 منتقد سینمایی پرداخته و در ادامه از آن ها خواسته بنویسند این روزها چگونه فیلم می بینند. فارغ از نتیجه این بازی، انتخاب های‌‍  خودم را در این جا می گذارم.

 اگر فيلم ديدن براي يك نويسنده و خبرنگار سينمائي را بخشي از حرفه‌اش بدانيم، نوشتن درباره چگونگي فيلم ديدن در اين روزگار، باز كردن مشتي است كه تمام قدرتش در بسته‌ بودن است. بدون شك تماشاي يك فيلم از مطلع شدن از آن متفاوت است. هرچه تعداد مسير‌هائي كه ما را به يك فيلم مي‌رساند، بيشتر مي‌شود، فرايند تماشا، مخدوش و گريز‌گاه اطلاع يافتن از فيلم‌ها گسترده مي‌شود. اين‌روزها بيشتر از محتويات ‌فيلم‌ها و روش‌هاي فيلم‌سازان مطلع مي‌شويم. آئين منسوخ تماشا كردن فيلم در حلقه تنگ بي‌حوصلگي مفرط و بي‌انگيزگي سيال يك‌سره همچون دشنامي است كه آن را برنمي‌تابيم. زندگي ادامه دارد. فيلم‌ها مي‌آيند. مي‌دانيم درباره چه هستند و چه كساني آنها را ساخته‌‌اند و فراموش مي‌كنيم كه آنچه بر ما مي‌گذرد، چيزي نيست جز بخشي از يك حرفه و شغل كه مانند همه چيز‌هاي ديگر، حاشيه‌اش بر متن سالهاست مستولي شده.  

 سينماي‌ ايران( بدون ترتيب):

1- مشق شب، خانه‌دوست كجاست، طعم گيلاس و باد ما را خواهد برد ( عباس‌كيارستمي) 2- غريبه و مه و كلاغ( بهرام بيضائي) 3- نقطه ضعف( محمد‌رضا اعلامي) 4- شب‌هاي روشن( فرزاد‌موتمن)5- خط قرمز( مسعود‌كيميائي) 6- دايره( جعفر‌پناهي) 7- هامون و دختر دايي گمشده (داريوش ‌مهرجوئي) 8- كاغذ بي‌خط( ناصر تقوائي) 9- حاجي واشنگتن و سوته دلان( علي‌حاتمي ) 10-يك اتفاق ساده و طبيعت بيجان ( سهراب شهيد ثالث)

 سينماي‌جهان( بدون ترتيب): 

1- بربادرفته (ويکتور‌فلمينگ)2- آواز در باران (استنلی دونن) 3- مادام بواری (كلود شابرول)4- کازابلانکا (مايکل‌کورتيز)5- سه‌گانه پدرخوانده(فرانسيس فورد کوپولا) 6- آبی (كريستف کیسلوفسکی) 7- زير‌زمين ( امير‌كاستاريكا)8- مالهلند درايو، مخمل آبي (ديويد لينچ)9- گاو خشمگین (مارتين اسکورسيزی)10- بهشت بر فراز برلین(ويم‌وندرس)11- سکوت بره‌ها( جاناتان‌دمي) 12- فهرست شيندلر(استيون اسپيلبرگ)13- سگ اندولسي ( لوئيس بونوئل)14- قهوه و سيگار ، گست داگ ( جيم جارموش)15- زندگي من مال من (ژان لوگ گدار) 


+ نوشته شده در 88/07/18ساعت 7:29
توسط می- نا اکبری موضوع: |
پائيز سلطان فصل‌هاست.

 لحظه عبور و نقطه عزيمت از ميانه خويش به اعماق خود.

پائيز را دريابيم.

اين فرصت هماره در حال تهديد.


+ نوشته شده در 88/07/14ساعت 12:31
توسط می- نا اکبری موضوع: |

به بهانه بازی لیلا حاتمی در فیلم بی پولی

ليلا حاتمي، دو هفته پس از ‌آغاز اكران پانزدهمين فيلم كارنامه بازيگريش، سي و هفتمين سالگرد تولدش را جشن خواهد گرفت. همزماني اين دو رويداد را مي‌تواند سرفصل‌ تازه‌اي دركارنامه اين بازيگر تلقي‌كرد. سيزده سال پيش داريوش مهرجوئي بازي فيلم نقش ليلا را به او سپرد، حادثه‌ايي كه حضور‌هاي مورديش در فيلم‌هاي پدر فقيد زمينه وقوعش را فراهم نكرده بود. نه سال پيش با فيلم آب و آتش او با يك پيچ تند هم تصورات ما از خودش در تكرار نقش دختران معصوم و بغض آلود را فرو‌ريخت. مريم شكوهي با آن پسر‌عموي سنگدلش تيشه‌اي بود به ريشه همه تصورات ما از ليلا حاتمي. او يك بازيگر كامل بود. ليلاي مهرجوئي و مريم فیلم آب و آتش فریدون جيراني برايش ارج و قرب و توجه آوردند. او توانست بار سنگيني كه اين دو فيلم بردوشش گذاشته بودند، با ديپلم افتخارفجر و تنديس خانه سينما به سلامت زمين بگذارد. اما تكرار فيلم‌هايي كه دوباره ليلا را به همان وادي معصوميت ذاتي و بغض ابدي مي‌كشاند، آرام آرام ما را به فراموشي آن پيچ تند فر‌ا‌مي خواند. او در اين سال ها طعم مادر شدن را چشيد و سنش هر سال با تكرار همان نقش‌ها بالا مي رفت، تا ما هم چنان دل خوش آرامش چهره‌ايي باشيم كه ياد‌آور صحنه‌هاي باشكوه عاشقيت در فيلم‌هاي پدرش بود. اما پيچ تند دوباره در راه بود. بگذاريد قبل از رسيدن به اين پيچ تند كمي درباره ليلا حاتمي حرف بزنيم. در رشتهٔ ریاضی فیزیک در تهران دیپلم گرفت. در دانشگاه پلی تکنیک در رشتهٔ برق شروع به تحصیل کرد. پس از دو سال به لوزان سوئیس رفت تا ادبیات فرانسه بخواند. به علت بیماری پدرش در ۱۳۷۵ تحصیل را نیمه کاره رها کرد و به ایران بازگشت. اين همه تغيير مسير را جز پيچ تند چه مي توان ناميد. مي‌خواهم بازهم درباره ليلا حاتمي حرف بزنم. درباره اين كه او فيلم‌نامه شب‌افتتاح نوشته جان كاساواتيس را ترجمه كرده. فيلم‌نامه فيلمي درباره تنهائي. درباره دلشوره و تنهائي بازيگر روي صحنه. درباره  انجام بازي ‌در ميان جمع در اوج تمناي نياز به گوشه نشيني و عزلت. حالا سرجمع حرف هايم را مي خواهم اين طور ادامه بدهم. كه آن تحصيلات نا‌كام از برق به ادبيات فرانسه و از تهران به لوزان و اين ترجمه از اين فيلم خاص تكليف ما را با ليلا حاتمي روشن مي‌كند. او آرامش خود و فيلم‌هاي عاديش را به يك باره با يك پيچ تند بهم مي زند. چرا كه بازيگر است.  او كه فرزند درام نويسي بزرگ و بازيگري خود ساخته محسوب مي‌شود، خوب بايد بداند كه چه وقت تكخال خود را از آستين بيرون بياورد. بي‌پولي تكخال ليلا حاتمي است. پيچ تندي كه به سلامت از آن عبور كرده . او در فيلمي كمدي، با انبوه بازيگران شناخته شده به تنهائي گليم خودش را به لطف انتخاب درست و هدايت حساب شده كارگردان از آب بيرون بكشد. او بازيگر است و در اين كار به پختگي رسيده. در بي‌پولي او با نهايت دقت و احساس يك دختر ساده‌لوح طبقه متوسط تهراني را به نمايش مي‌گذارد. بي‌پولي اثبات بدون بحث اين ادعاست كه ليلا حاتمي در اوج است. خدايا براي او يك پيچ تند ديگر مقدر كن. اين آرزوي ماست براي او در آستانه چهل‌سالگي.         سایت هایی که به این مطلب لینک داده اند.

http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-1717.html سینمای ما

http://www.shafaf.ir/fa/pages/index.php سایت شفاف

http://fararu.com/vdchxmnx.23nimdftt2.html سایت فرارو

http://www.rokhdad.org/index.php?news=5754 سایت رخداد


+ نوشته شده در 88/07/07ساعت 14:58
توسط می- نا اکبری موضوع: |

به بهانه پخش اينترنتي فيلم قضيه‌ شكل‌اول… شكل دوم ساخته عباس كيارستمي

پخش اينترنتي فيلم کوتاه «قضيه ‌شكل‌اول، شكل دوم» ساخته عباس كيارستمي در فضاي امروز جامعه ما، ارجاعي فرهنگي به يك مسئله امروزي است كه سي‌سال پيش هم مسئله روز بود. فيلم کوتاه «قضيه ‌شكل‌اول، شكل دوم» ساخته عباس كيارستمي، سي سال پيش در فضاي جامعه ايراني پس از انقلاب به جستجوي پاسخ اين سئوال برمي‌خيزد كه مرز وفاداري و يا خيانت كجاست؟ انسان وفادار در يك ساختار اجتماعي مدرن چه ويژگي دارد و آدمي در كجا محق است كه به آرمان و ايده دروني خود پشت كند. فيلم عباس ‌كيارستمي با ساختار ساده وصريح به اين موضوع مي پردازد كه قضاوت ما درباره آدم‌هاي مقاوم و خودفروخته درارتباط به يك منش‌فكري و يا يك عقيده از كدام منظر مي تواند با واقعيت منطبق باشد.

كيارستمي در سال ۱۳۵۸ اين سئوال را مطرح مي‌كند كه آيا زاويه ديد ما به موضع مهم است يا نسبت ما با موضوع. اين سئوال فلسفي كه در فضاي سياسي، مفاهيم سياسي و در فضاي فرهنگي مفاهيم اجتماعي پيدا مي‌‌‌كند، موضوع امروز جامعه ما هم هست. موضوعي كه با توجه به استقبال رسانه‌اي از فيلم كيارستمي انگار همچنان موضوعي تازه و امروزي است. فيلم از آنجا اهميت  پيدا مي‌كند كه رفتار ساده چند دانش‌آموز در قبال كتمان يا افشاي نام همكلاس خود به مسئولان مدرسه، به شور گذاشته می شود. به فهرست كساني كه به اين شور دعوت شده‌اند، دقت کنید. کمال خرازی (مدیر وقت عامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)، غلامحسین شکوهی ( وزیر وقت آموزش و پرورش)، نادر ابراهیمی ( نویسنده) ، غلامرضا امامی ( نویسنده )، احترام برومند ( گوینده رادیو) ، سید علی موسوی گرمارودی( شاعر)، مسعود کیمیایی (کارگردان )، عزت الله انتظامی ( بازیگر) ، محمود عنایت ( متفکر)، ابراهیم یزدی (وزیر وقت امور خارجه)، ایرج جهانشاهی (کارشناس تعلیم و تربیت و نویسنده)، صادق قطب زاده ( رییس وقت رادیو و تلویزیون)، نورالدین کیانوری (دبیر اول وقت حزب توده) ، آیت الله خلخالی (حاکم وقت شرع دادگاه انقلاب)، عبدالکریم لاهیجی حقوقدان) و دو رهبر مذهبی از اقليت‌هاي کلیمی و ارمنی. فيلم با اين مشورت سياسي و فرهنگي به روش رايج کيارستمي به دنبال نمايش شكا‌ف‌ها و گونا‌گوني نظرات و ديد‌گاه‌ها نسبت به موضوع است. اين كار مخاطب با هوش و با هويت است كه اين شور و مشورت را در ذهن با خود و ديگران ادامه دهد و نگاه انتقادي به گذشته را به امروز تداوم دهد و از ميان اين همه حرف و اين ‌همه نظر موافق و مخالف، نسبت خود را با موضع پيدا‌كند. وظيفه دشواري است. قبول. اما مگر به قول شاملو انسان دشواري وظيفه نيست؟    

 


+ نوشته شده در 88/06/23ساعت 13:26
توسط می- نا اکبری موضوع: |

انسان به‌سان هنرپیشه‌ای که بدون تمرین به صحنه رود، همه چیز را برای نخستین بار، بی‌واسطه و آمادگی قبلی تجربه می‌کند. پس زندگانی چه ارزشی می‌تواند داشته باشد، هنگامی که نخستین تمرین برای زندگی خود زندگی است؟

بر این اساس، زندگی همواره به‌سان طرحی اولیه می‌ماند. اما «طرح» هم بیان دقیقی نیست، چرا که طرح همواره پیش‌درآمد و آمادگی برای خلق تصویری است. حال آن‌که طرح زندگانی ما، طرحی از هیچ و پیش‌درآمدی بدون تصویر است.

میلان کوندرا


+ نوشته شده در 88/05/30ساعت 13:30
توسط می- نا اکبری موضوع: |

شرط‌عقل و راي مصلحت اين بود كه خبر برخورد پليس فرودگاه امارات با داريوش مهرجوئي توسط رسانه‌هاي داخلي منتشر نمي‌شد. اين نكته نه از بابت ترويج سانسور، بلكه به خاطر جلوگيري از گسترش فضاي پرسوتفاهي است كه با هر رفتار نسنجيده‌ايي تبديل به جرياني غيرقابل مهار مي‌شود. مديران رسانه‌هايي كه به انتشار اين خبر و سپس تكذيب آن روي آوردند، بايد به ساز و كار دروازباني اخبار فرهنگي در رسانه‌هاي خود به بازنگري بپردازند. همه مي‌دانيم كه در فرودگاه‌هاي كشورهاي عربي با مسافران ايراني برخورد شايسته‌اي نمي‌شود. در فرودگاه‌هاي كشور سعودي و امارات، ماموران گمركي و حفاظتي هميشه باعث رنجش زائران و مسافران ايراني مي‌شوند. با علم به چنين بستري، خبري بر اساس شواهد يك شاهد عيني منتشر مي‌شود كه كارگردان به نام ايراني به خاطر حمل مواد مشكوك توسط ماموران فرودگاه بازداشت شده است. آيا منتشر‌كنندگان اين خبر كه در مسند جريان دائم اخبار قرار دارند، اصلاعي از رفتار ناشايست ماموران عرب فرودگاه  با ايرانيان نداشتند. فرض كه نداشتند، آيا نام يكي از نخبگان فرهنگ و هنر ايران آنها را به اين وسواس دچار نكرد كه به جاي انتشار سريع مشاهدات يك شاهد عيني، منبع خبر را از سطح يك شاهد عيني تا حد يك مقام رسمي بالا ببرند. شايد با وجود چنين وسواسي اين خبر هرگز منتشر نمي‌شد.

نكته اين‌جاست كه خبر مربوط به يك ‌كارگردان ايراني است، هموطن نخبه‌ايي كه توسط ماموران يك كشور خارجي مورد سو‌تفاهم قرار‌گرفته. در اين شرايط لحن خبر و نحوه تنظيم اگر منعكس‌كننده دل‌نگراني رسانه‌ ايراني( و در نتيجه جامعه ايراني) نسبت به رويداد پيش‌آمده براي يك هموطن( هموطن نخبه) نباشد، آيا اطلاع‌رساني انجام شده، به ضرر هموطن گرفتار تمام نخواهد شد.

فراموش‌نكنيم كه همين رسانه‌ها كه خبر را منتشر كردند، هميشه در مقابل موفقيت جهاني ‌هنرمندان ايراني با ديده شك نگاه كرده‌اند، حالا چه شده كه در چنين شرايطي، گوي سبقت را از رسانه‌‌هاي خارجي ربوده و در انتشار چنين خبري سرعت را فداي دقت كرده‌اند.

داريوش‌مهر‌جويي به ايران باز‌گشت. ماجراي قرص‌مسكن و ماموران نه چندان مودب‌عرب قابل ‌پيش‌بيني بود. اما در اين ميان به‌نظر مي‌رسد، چيزي بي‌صدا شكست. ‌آنها كه اهل خبر و خبر‌نويسي‌هستند خوب ‌مي‌دانند كه آن چيز چه ‌بود. دل‌نازكي هنر‌مندان شايسته‌ طبع لطيف‌شان است. ادب و حريم‌داري ما كجا رفته؟

چاپ شده در فرهیختگان


+ نوشته شده در 88/05/18ساعت 12:26
توسط می- نا اکبری موضوع: |

داد از غم تنهایی

در‌گذشت سيف‌الله‌داد در زماني كه فضاي ‌فرهنگي و سينمائي كشور در انتظار انتخاب وزير ‌فرهنگ و ارشاد ‌اسلامي دولت دهم و به تبع آن معاون سينمائي وزير است، بهانه‌ايي زنده براي نگاه مجدد به پديده مديريت فرهنگي در جمهوري ‌‌اسلامي‌ ‌است.   

در ‌چهارم شهريور 1376 سيد‌عطاالله‌مهاجراني، وزير وقت فرهنگ و ارشاد ‌اسلامي، «داد» را به عنوان معاون ‌سينمائي دولت ‌اصلاحات معرفي‌كرد. «داد» در آن روز چهل‌وسه ساله بود. سابقه‌اش نشان مي‌داد كه مهاجراني تنها به حضور او در ساخت فيلم تبليغاتي سيد‌محمد خاتمي اكتفا نكرده. او بيش از آن سه فيلم«زير باران»، «كاني‌مانگا» و «بازمانده» كارگرداني‌كرده بود، به عبارتي از درون سينماي ‌ايران بود. داد همچنين سمت‌هايي چون سرپرست توليد راديو و تلويزيون مركز شيراز، عضويت شوراي بررسي فيلمنامه و بازبيني فيلم، عضويت شوراي فرهنگي بنياد سينمايي فارابي، مسئوليت واحد تهيه طرح بنياد سينمايي فارابي را در نهاد‌هاي دولتي پشت‌سرگذاشته بود. از سوي ‌ديگر «داد» با حضور قوي و مستمر در روند ‌شكل‌گيري خانه سينما و حضور در هيا‌ت مديره خانه سينما با موانع و معضلات صنفي آشنا بود. از اين‌ها ‌گذشته سابقه مديريت دفتر سينمايي «سينا فيلم» نيز تجربه داد را براي شناخت كامل سينمايي ايران تكميل مي‌كرد.

«داد» به ساختمان بهارستان رفت در حالي كه به خوبي‌مي‌دانست داستاني كه او آغاز كرده داستان سر‌راستي نخواهد بود. «داد» كه در فيلم‌سازي هميشه داستانگويي خلاق و پروسواس شناخته شده بود، با همه وجود اعتقاد داشت كه وقتي براي هميشه از پله‌هاي اين ساختمان پائين بيايد، قهرمان نخواهد بود. او اهل داستان بود و اهالي داستان خوب مي‌دانند كه پايان خوش در بستر فرهنگ و هنر ايراني براي مديران پايان همه‌گيري نيست.

سيف‌الله‌داد، چهل‌وهفت‌ماه معاون سينمائي بود. وقتي در مرداد 1380 اين سمت را به نفر بعدي تحويل ‌مي‌داد، كارنامه‌اش روبروي همه بود. او پس از يك دوره پر فراز و نشيب مديريت بر سينماي ‌ايران، خسته و بيحوصله به دفترش برمي‌گشت. اما چيزي كه در اتاق‌هاي معاونت ‌سينمائي از او به جا مانده بود، جرياني از تلاش براي ايجاد ساختاري قانوني و پويا براي سينماي كشور بود. «داد» با روش‌هاي جسورانه خود سعي داشت كه سينماي ضعيف و فقير ايران را صاحب ساختاري قدرتمند و ثروتمند كند. او سعي كرد كه در عرصه توليد ناف سينماي ايران را از وام و كمك دولتي ببرد، او تلاش كرد به بخش خصوصي اعتبار و قدرتي بدهد كه بتواند روي‌پاي خودش بايستد. او به پول پخش كردن اعتقادي نداشت، او به ايجاد ساختاري كه شغل و فرصت شغلي بي‌آفريند، اعتقاد داشت.  او در مدت مديريت خود، مراحل طولاني اداري توليد و اكران را كوتاه‌كرد. «داد» تا مي‌توانست مميزي را از دشت ولنگ‌وباز سليقه  به بزرگراه قانون بازگرداند.

در هشت سالي كه ‌«سيف‌الله‌داد» از معاونت سينمايي خود را كنار ‌كشيد تا امروز كه خبر درگذشتش در 54 سالگي منتشر شد، او نه فيلم ساخت و نه به خانه سينما برگشت، حضورش در همه عرصه‌هاي فرهنگي كمر‌نگ شد. تدوين «فرزند‌صبح» و خبر ساخت اپيزود يك فيلم درباره تهران، زمينه باز‌گشت او به سينما تلقي مي‌شد، اما بيماري هولناك سرطان اجازه نداد كه «داد» دوباره به سينما برگردد. حال كه خبر در‌گذشت سيف‌الله‌داد منتشر شده، به نظر مي‌رسد كه زمان مناسبي است براي طرح اين سئوال كه چرا در مسير فرهنگ ايراني در كنار باقي مسير‌هاي اجتماعي مفري براي ثبت و گسترش تجربه‌هاي مديريتي وجود ندارد.

«سيف‌الله داد» در‌گذشت، بدون اين كه كسي بداند پشت ذهن كارگردان فيلم معناگراي «زير باران» چيست؟ بدون اين كه تجربه ساخت فيلم جنگي‌اي چون «كاني‌مانگا» به ديگران منتقل شود. از تجربه ساخت فيلم «بازمانده» كه يكي از بهترين نمونه‌هاي سينماي داستان‌گو در سينماي‌ايران محسوب مي‌شود، چيزي به بيرون درز نكرد و از همه مهم‌تر امروز كه همه مي‌پرسند: معاون سينمائي بعدي كيست؟ منبعي در دست نيست كه براي اين ذهن‌هاي پرسشگر توضيح دهد كه چند سال پيش در تابستاني ما‌نند همين تابستان در شهري مانند همين شهر و در روزگاري تازه مثل امروز، مردي به نام «سيف‌الله داد» داستان تازه‌اي را ‌در مديريت فرهنگي در كشور‌ آغاز كرد. تنها كاري كه مي‌توان كرد فاتحه‌اي است كه بايد ‌خواند.

 چاپ شده در  فرهیختگان


+ نوشته شده در 88/05/07ساعت 14:4
توسط می- نا اکبری موضوع: |

«... من فقط مي‌بينم كه اين جوانان تلخند، ترشند، سنگينند، سختند، عذاب كشيده هستند. من اين را به تصوير مي‌كشم. اينها به قول نيما هيچ جايي ندارند كه قباي ژنده خود را به آن آويزان كنند...» مسعود كيميايي اين جملات را چهار سال پيش در گفت‌وگويي با من و فريدون جيراني در روزنامه شرق گفت. وقتي از او خواستيم درباره تاثيرات شكست جنبش دانشجويي بر جوانان فعال در آن و نحوه نمايش اين اتفاق در فيلم «حكم» بگويد.

مسعود كيميايي يكي از شاخص‌ترين فيلمسازان ايراني از نخستين فيلم خود تا به امروز با همه افت وخيزهايي كه داشته سبك و نگاه خود را در فيلم‌ها حفظ كرده است. او در بيشتر آثارش راوي آدم‌هايي است كه نمي‌خواهند به ساز زمانه عوض شوند. به همين خاطر است كه درباره تازه‌ترين اثرش به ايسنا گفته: «محاكمه در خيابان» را با حال و هواي فيلم‌هاي سياه و سفيدم ساختم؛ فيلم‌هاي دهه ٤٠ و ٥٠ ولي با رنگ جامعه معاصر. با اين فيلم به فضايي بازگشته‌ام كه آن را خوب مي‌شناسم و با آن اخت هستم...


+ نوشته شده در 88/05/04ساعت 15:40
توسط می- نا اکبری موضوع: |

 فرانسه/پاريس: پاريس به تسخير هر‌پاتر درآمده است. اين روش جادوگر نوجوان مخلوق خانم رولينگ است كه هر جا پا بگذارد همه مسحور خود كند.  اكران «هری پاتر و شاهزاده نیمه اصیل»، ششمین فیلم از مجموعه تخیلی هری پاتر روز چهارشنبه 17 ژوئیه در بيش از 500 سينما در شهر پاريس آغاز شده است. طرفداران فرانسوي هري با صف‌هاي بلند خود در برابر سينما‌ها همچنان خود را دلبسته اين پديده ادبي- سينمائي نشان مي‌دهند. هرجا پاريس كه پا‌مي‌گذاري هري‌پاتر به تو زل زده است. پوسترهاي فراوان كه به در و ديوار و متروهاي پاريس نصب شده، تيزرهاي متعدد كه از شبكه‌هاي مختلف تلويزيون‌هاي خصوصي و دولتي پخش مي‌شود ومصاحبه‌هایی اختصاصي با بازیگران فیلم و همچنین شخصیت های هنری برجسته در نشريات روزانه و هفتگي و ماهانه سينمائي و عمومي نشان از عطش عمومي براي مواجه با هري پاتر ششم است. طرفداران جدي‌تر هري‌پاتر ساعت‌ها در صف سينماهاي متعدد پخش كننده فيلم ايستاده بودند تا اولین نفری باشند که داستان تازه پسرک هری را تماشا كنند. آنها با اين كه با مطالعه رمان تازه هري پاتر به خوبي ميدانستند قرار است چه چيزي تماشا كنند، اما براي انها مواجهه با فنون جادوگري روي پرده عرض سينما طعم ديگري دارد.  

تحليل‌گران سينمايي فرانسه از ششمین فیلم از مجموعه تخیلی هری پاتر به عنوان يكي از پديده‌ها و رويدادهاي مهم هنري صنعت سرگرمي اسم مي‌برند و بر اين باور هستند كه اگر قسمت جديد هري‌پاتر بتواند لقب پرفروش‌ترين فيلم فصل تابستان سينماي فرانسه را به خود اختصاص دهد نشان از آن خواهد داشت  که داستان‌های «جی کی رولینگ» توانسته دل سينماروهاي روشنفكر و متفاوت فرانسوي را هم به دست آورد.

تماشاگران سينما بايد منتظر اكران عمومي دو قسمت از مجموعه فيلم «هري‌پاتر» باشند. هفتمين قسمت كتاب هري‌پاتر، به دليل طولاني بودن تبديل به فيلمي دو قسمته شده است. اين فيلم‌ها سپتامبر 2010 و ژولاي 2011 به روي پرده سينماها مي‌روند.

چاپ شده در روزنامه فرهیختگان


+ نوشته شده در 88/04/30ساعت 14:37
توسط می- نا اکبری موضوع: |

آرامش در حضور جي هشت

لوچيانانو/ ايتاليا: در حالي كه ايتاليا در تب برگزاري كنفرانس هشت كشور صنعتي )جي هشت( رو زهاي شلوغ و پر سر و صدايي را تجربه ميكرد، گروه توليد آخرين ساخته عبا س كيارستمي در شهر لوچييانو واقع در ايالت توسكاني در مركز ايتاليا با طمانينه در حال ثبت داستان كم اتفاق آشنايي و رابطه يك مرد نويسنده و زني گالري دار هستند. در اين شهر ساكت خبري از توريستهاي فضول و دانشجويان معترض به سياستهاي كشورهاي توسعه يافته نيست. همه چيز با ريتمي كند پيش ميرود. فيلمبرداري تا دو هفته ديگر ادامه خواهد داشت اما كسي عجله‌اي ندارد. انگار از رم

و ديگر شهرهايي ايتاليا كه با سرعت سينماي اسپيلبرگ و لوكاس به پيش مي‌تازد، در لوچييانو به دنيايي با منطق آثار تاركوفسكي و برسون پرتاب شده ايم. در خانه اي كه هم نشانه اي معماري روز در آن هويدا است و هم معماري پرنقش و نگار قرن هجدهمي كشف ميشود، در سايه روشن يك روز تابستاني كيارستمي در حال جدل با ژوليت بينوش و ويليام شيمل است تا آنها را به جنس ديگري از راه رفتن، حرف زدن و زندگي كردن عادت بدهد. يك فيلم عاشقانه بدون بروز عواطف و يك رابطه عميق با استفاده از دم دست‌ترين ابزار. كيارستمي در مفاهيم از سينماي خودش عدول نكرده، حتي در روش‌ها.

براي او ساخت يك پروژه چهار ميليون يورويي با مشاركت مارين كارميتز، شبكه 3 فرانس، كانال پلوس و آنجلو باباگالوي فرقي با توليد يك فيلم براي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان با بازيگران غيرحرفه اي ندارد، حتي اگر همه عوامل فني اروپايي باشند و برخي صحنه‌ها را با دو دوربين فيلمبرداري شود و شبها با كمك پسر و تدوينگرش، بهمن كيارستمي همه برداشت‌هاي روزانه تدوين و بازبيني شوند. كيارستمي شفاف نميگويد كه فيلمش درباره چيست. او از قابل پيشبيني بودن گريزان است. به همين دليل تنها درباره يك چيز به من اطمينان ميدهد. فيلم 104 دقيقه است. كار با بازيگران مهمترين كار كيارستمي در صحنه است. كاري كه بهترين توصيف آن كنترل است. باقي عوامل پذيرفته‌اند كه بايد تماشاگر با حوصله اين پشت صحنه شهودي باشند. فيلمنامه‌اي در صحنه هست اما انگار فقط براي ارائه به آدمهاي بيكار نوشته شده، فيلم با منطق صحنه‌ها جلو ميرود و با اعتماد كامل به درك آني از حوادث.

فيلمسازي كيارستمي بيشتر از هر چيزي به نوشتن رمان شباهت دارد. شخصيت نويسنده كه بازيگر انگليسي نقش آن را بازي ميكند، كتابي درباره اشياي اصل و كپي نوشته. هسته معنايي فيلم نيز همين است. تلاش براي توضيح اين معنا كه مرز واقعيت و دروغ چيست؟ عباس كيارستمي در سكوت همان كاري را ميكند كه دانشجويان معترض در مقابل كاخ برگزاري كنفرانس جي هشت انجام ميدهند.

كار هنرمند همين است: تكيه بر فرديت و حركت به عمق وگرنه در اين دنياي بزرگ همه انسانها به دنبال يك چيزند. تفاوت در را ههاست. درباره اين فيلم و چيزهايي كه از پشت صحنه آن ديديم، باز هم خواهيم نوشت.

 چاپ شده در روزنامه فرهیختگان


+ نوشته شده در 88/04/27ساعت 15:0
توسط می- نا اکبری موضوع: |

در فيلم «آژانس شيشه‌ای» ساخته ابراهيم حاتمي كيا، همسر عباس به در آژانس مي‌آيد. او كه از وضعيت عباس و حاج‌كاظم نگران است شروع مي‌كند به گلايه.

 عباس به همسرش دلداري مي‌دهد كه حاج‌كاظم از روي خيرخواهي اين كار را كرده است. همسر عباس با اشاره به نيروهاي پليس كه آژانس را محاصره كرده‌اند گريه كنان مي‌گويد:اونها هم كه همينو مي‌گين. پس كي‌راست مي‌گه عباس...


+ نوشته شده در 88/04/01ساعت 13:36
توسط می- نا اکبری موضوع: |
درست زمانی که فکر می کردم همه چیزو باختیم دیدم بازم می تونیم ببازیم
+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 10:4
توسط می- نا اکبری

ماجمعی از سینما گران ایران، نگرانی و اندوه عمیق خود را از اعمال زور و فشار علیه مردمی که چیزی جز احترام به رای خود نمی خواهند، اعلام می کنیم.چرا باید اقتدار نظامی راجای اقتدار منطق نشاند، آن هم در برابر مردمی که بخش عمده آنها نسلی است که همین جا و در همین سه دهه به دنیا آمده اند و اندیشه هایشان نتیجه منطقی مشاهده ها و تجربه های رویدادهای همین سی سال است و هیچ تهمتی به آنها نمی چسبد. آیا به راستی اسلحه کشیدن روی دست های خالی، اقتدار نظامی است؟ آیا مردم تا لحظه ای که رای می دادند شریف و قهرمان وحماسه آفرین بودند و به محض اینکه در نتیجه رسمی اعلام شده شک کردند ، آشوبگر و اوباش و بیگانه پرست و خاشاک اند و سزاوار توهین و یورش و خونریزی و قتل؟

ما دوستداران مردم و سرزمین خودکه به هیچ جا وابسته نیستیم، با اعلام نگرانی از تکرار تجربه های تاریخی و تلخ جنگ های محله ای و خانگی، که قرن ها برای این سرزمین جز مرگ و ویرانی حاصلی نداشت، مصرانه می خواهیم که به احترام حقیقت، با اعلام نتایج واقعی انتخابات به این نمایش قدرت پایان داده شود و هشدار می دهیم که محض قدرت نمایی، مردم را به جان هم نیندازید و تیره بختی کسانی که در همین کشورهای همسایه ی ما قربانی جنگ های داخلی و خانگی اند را به این سرزمین نکشانید که مسلما کسی جز دشمن از آن بهره نمی برد."

عباس کیارستمی، بهرام بیضایی، ناصر تقوایی،  پرویز کیمیاوی،  محسن مخملباف ، جعفر پناهی، بهمن قبادی ، رخشان بنی اعتماد، کامبوزیا پرتوی ، کیومرث پور احمد، اصغر فرهادی، واروژکریم مسیحی ،  مانی حقیقی،، کیانوش عیاری،  عزت الله انتظامی، بابک احمدی،، نیکی کریمی،  فاطمه معتمدآریا، علی نصیریان، حسن پورشیرازی ، حسین جعفریان ، سیف الله داد، شادمهر راستین، محمد رسول اف ، علیرضا رئیسیان، خسروسینایی، مژده شمسایی، فرشته صدرعرفایی، ترانه علیدوستی، حسن فتحی، ایرج کریمی، نظام الدین کیایی، حمید فرخ نژاد ، جهانبخش نورایی، شهرام اسدی، مهناز افضلی، محسن امیر یوسفی،


+ نوشته شده در 88/03/29ساعت 15:52
توسط می- نا اکبری موضوع: |

بي‌ناموساني كه كلمه را تا ته بن‌بست بي‌حرمتي مي‌داونند و گويندگان حرف‌هايي كه دره حنجره را با دروغ مي‌درانند، نااميد مردماني هستند كه برايشان معادي ميسر نيست.

صاحب ترانه‌هاي كوچك غربت چه كرد؟ وقتي شير‌آهن كوه مرد از گزنده گاو گند چاله دهانان چاره‌اي جز كوچ نداشت.

براي ما برگ‌هاي درختان چند ساله چاره‌اي جز بستن پنجره‌ها باقي نمي‌ماند.

ای کاش قضاوتی در کار بود...


+ نوشته شده در 88/03/23ساعت 13:44
توسط می- نا اکبری موضوع: |

 هنرمنداني كه دور از فضاي رسمي و حرفه‌ايي كارشان، دست به نوشتن مي‌زنند، قصد ارتباط دروني‌تر با مخاطبان را دارند. ارتباطي كه موضوع‌اش آوازه‌خوان است نه آواز. بازيگر است نه بازيگري. نقاش است نه نقاشي. نويسنده‌است نه نويسند‌گي. هنرمندان اگر در ديوار فيس‌بوكشان همان تصويري را امتداد دهند كه از آنها سراغ داريم، آدرس را غلط آمده‌اند. اين‌جا، جاي بيان دغدغه‌هاي حرفه‌ايي نيست. اصلا فيس‌بوك مال دنياي حرفه‌اي نيست. سايت و مجله و روزنامه و تلويزيون جاي حرفه‌است. جاي انتشار تصوير رسمي تصويري كه بر مبناي حرفه بايد آن را مطابق نيازها و سفارش‌ها درست كرد و تحويل مخاطب داد. در فيس‌بوك مخاطب مي‌خواهد از درون و ناپيداي هنرمند بخواند. از روحي كه برايش نقش بازي مي‌كند، نقاشي مي‌كند و آواز مي‌خواند.

او به اين فيس‌بوك سر مي‌زند، تا بداند پشت آن چهره هميشه ديده شده چه چهره ناپيدايي زنده‌است و نفس‌مي‌كشد. فيس‌بوك رسانه فرديت است. فرديتي كه مرز درون آدم‌ها را بيان مي‌كند. جائي كه تفاوت‌هايی بيان مي‌شود. جائي كه در لابه‌لاي سطرهاي ساده يك نوشته كوتاه، يا يك اظهارنظر غيررسمي، يا بيان يك دلتنگي كوچك و يا بروز خودماني يك دلخوري مخاطب مي‌تواند درك كند كه نويسنده فيس‌بوك كيست؟ فيس‌بوك بيان چيستي نويسنده‌است، در حالي كه رسانه‌‌هايي چون تلويزيون و مطبوعات بيشتر درباره كيستي آدم‌ها حرف مي‌زنند.

اما محتوا و فرم فيس‌بوك‌هايي كه هنرمندان ايراني در فضاي وب ايراني ساخته‌اند و از دريچه كوچك آن با مخاطبان خود حرف مي‌زنند، چندان به اين دغدغه پاسخ نمي‌دهد. شايد تعارفات و حاشيه‌‌هاي موجود در جامعه ما  هرگز نگذارد كه ارتباط هنرمندان با مخاطبان راهي به درون پيدا كند، اما هرچه هست روي همين زمين بايد ايستاد و نگاه كرد. از پشت اين پنجره كه اسمش فيس‌بوك است و يك سويش هنرمندان ايراني ايستاده و يك سويش مخاطب ايراني.

چاپ شده در روزنامه فرهیختگان


+ نوشته شده در 88/03/11ساعت 12:30
توسط می- نا اکبری موضوع: |

خامی و سادگی است، قبول این حرف و نظر که احوال سینمای ایران در پرتو نتایج انتخاباتی که در راه است، دچار تغییرات عمیق و بنیادی شود. این سخن نه از روی نومیدی و نه به دلیل حساب و کتاب‌های درون گروهی و نه بی‌برنامگی نامزدهای مطرح کنونی نسبت به سینما بیان می‌شود. آنچه ما را به درون این رویکرد پرتاب می‌کند، شرایط فعلی سینمای کشورمان است. شرایطی که به شکل شفافی درون و انگیزه دست‌اندرکاران صنعت‌ فیلمسازی ایرانی را عریان می‌کند. کافی‌است به زخم‌ناسور و دردکهنه مشاجره تهیه‌کنندگان که در هفته‌های اخیر به اوج خود رسیده، نگاه‌کنیم. از میان مبارزطلبی‌ها و رفتار‌‌ها و کنش‌ها و منش‌ها موجود در این رویارویی چیزی که بیش از هر چیزی هویداست، تمامیت‌طلبی بی‌اندازه و تحقیر طرف روبه‌روست.

در پشت نامه‌های‌سرگشاده و اظهارات صریح و بیانیه‌های پی‌درپی تهیه‌کنندگان سینمای ایران که بزرگان و عوامل تأثیر‌گذار سینمای ایران محسوب می‌شوند، چهره‌ای خود را می‌نماید که با تغییر دولت که سهل است با تفاوت روز و شب هم تکان نخواهد خورد. چهره‌ واقعی شغل تهیه‌کنندگی در سینمای ایران این روزها از پس مناقشات جاه‌طلبانه و یارکشی‌های کودکانه و رجز‌خوانی‌ها عوام‌فریبانه پیداست. مهم‌ترین ویژگی این چهره فاصله‌اش به ابعاد فرسنگ‌ها از فرهنگ است. تهیه‌کنندگان سینمای ایران چه در جناح اتحادیه و چه در جناح کانون در این رودررویی به همه اهالی سینمای ایران ثابت کردند که هرچه هستند، از درون با فرهنگ میانه‌ای ندارند. ثروتمند و قدرتمند و یا هرچیز دیگری هستند باشند، اما فرهنگی و فرهنگ‌مدار نیستند. آدم اهل فرهنگ اصولی دارد. منشأ و منشی دارد. به سرانجام و نهایتی ‌پایبند ‌است. حد و حریمی می‌شناسد. هدف، وسیله را برایش توجیه نمی‌کند و در نهایت مرامش مرام سازگار با فرهنگ است.

تهیه​کننده​ای که برای منکوب کردن رقبا تیتر می‌خرد و تهیه‌کننده​ای که برای نابود کردن حریف شبنامه توزیع می‌کند، تهیه‌کننده‌ای که با هدف ساکت کردن رقبا شرخر و سیاهی‌لشگر استخدام می‌کند و تهیه‌کننده‌ای که کاری جز نوشتن بیانیه‌ ندارد، با همه کارهای بی‌نام و با نام خود نشان می‌دهد که ارتباط و تناسبی با فرهنگ ندارد.

وقتی تهیه‌کنندگان سینمای ایران به عنوان نماد‌های ثروت و صنعت در سینمای ایران تا این حد با فرهنگ غریبه‌اند، تغییر دولت چه تأثیری می‌تواند داشته‌ باشد؟ دولت بعدی باید با این قوم چه رفتاری داشته باشد؟ پروانه کسب همه را باطل کند؟ همه را تأدیب کند؟ نیرو‌های تازه به سینما بیاورد؟ وقتی مشکل سینمای ایران فاصله گرفتن آدم‌های مهم و تأثیر‌گذارش از فرهنگ است، آیا با تغییر دولت می‌توان ذات و درون آدم‌ها را به فرهنگ نزدیک کرد. سینمای ایران از درون آدم‌هایش نیاز به نوسازی دارد و تا وقتی آدم‌های این سینما با منش روزمرگی و با روش سنگر‌بندی بغض و کینه خود را منتشر می‌کنند، حاصل کار چیزی نیست جز همین اکران و همین تولید و همین چیزی که اسمش را گذاشته‌ایم: مشکلات سینمای ایران.


+ نوشته شده در 88/03/02ساعت 19:3
توسط می- نا اکبری موضوع: |
دیدار حمید اعتباریان و بهرام بیضایی همزمان با اکران فیلم «وقتی همه خوابیم»، کنایه روشنی به سطح روابط در میان اهالی سینمای ایران در کلیه سطوح است. این دیدار که دو طرف درآن به هم لبخند زده و درباره همکاری‌های آینده حرف زدند، بدون شک هیچ تناسبی با دنیای سراسر نفرت و تصنع آخرین فیلم بهرام بیضایی ندارد. در این دیدار دوستانه نه آقایان «براتی» و «سوهانی»، شیرینی به دست و لبخند به لب وارد شده و لطافت دیدار را گرفته‌اند و نه قاشق‌های نشسته‌ای مانند «برادران ذاکری» اسکناس‌شمار پریده‌اند وسط.

حتماً در این دیدار «نیرم نیستانی» از بازی «پرند پایا» حرفی نزده و نگفته که بدون بازی ماهرانه او، مخاطبان نقش «چکامه چمانی» را درک نخواهد کرد. شکی نیست که در این دیدار صمیمانه «اشتهاریان» اشاره‌ای به «شایان شبرخ» و «خاطره مقبول» نکرده. همه چیز در نهایت دوستی بوده. ناشران این خبر می‌خواهند چه واکنشی بگیرند. همه چیز فیلم بوده و ربطی به دنیای واقعیت ندارد. یعنی همه آنقدر بچه‌ایم.

از یک‌سو در ‌فیلم بیضایی به شکل همه‌جانبه‌ای همه ارجاع‌ها (از شکل و شمایل شخصیت تا پررنگ‌کردن شایعات سینمایی) مستقیماً شخص اعتباریان را نشانه می‌رود. از سوی دیگر هنگام نمایش فیلم در جشنواره، پالس‌هایی در میان برخی از مطالب منتشر می‌شد که مفهوم آن این بود که: استاد فرزانه، این داستانی که روایت می‌کنی تخیل محض است.

«اعتباریان» در برابر نسخه «اشتهاریان» خود را به ندانستن و ندیدن و بی‌اهمیتی زد و «بهرام بیضایی» هم به روش جا افتاده‌اش خیلی خونسرد زیر همه چیز زد تا در برابر اتفاقی که خودش نیفتاده بود و همه می‌دانستند که از کجا سرچشمه می‌گیرد، کسی به چیزی متهم نشود.

ماجرای «همشهری کین» و «ویلیام راندلف هرست» و «ارسون‌ولز» هم در غوغای صد‌‌درصد ایرانی از آن حرفها بود. ‌نه بی‌اعتنایی اعتباریان و نه تکذیب بیضایی از میزان نفرت و خشونتی که در فیلم موجود است، نمی‌کاست. داستان وقتی کاملاً تعارف می‌شد که بدانیم حمید اعتباریان از سهامداران مؤسسه فیلمیران است و از فروش فیلم بیضایی سهم می‌برد.

حمله همه جانبه بیضایی به جریانی که فرهنگ را پای منافع شخصی قربانی می‌کند و به هیچ کسی از «مانی‌ اورنگ» تا «نجات شکوندی»، رحم نمی‌‌کند، در دنیایی که فیلم در آن زنده است، نوش جان و گوارای وجود آنهایی باشد که دوستدار چنین تسویه حسابهایی هستند و دلشان برای فیلمی که پشت هر تکه‌اش جهانی از معنا خفته، تنگ شده است.

داستان فرهنگ در این مملکت پیچیده‌تر از دوستی و دشمنی استاد فرزانه و تهیه کنندگان تواناست. داستان در چند خیابان بالاتر ازسینمای خلوت نمایش‌دهنده فیلم بیضایی، در ازدحام غیر‌قابل هضمی اتفاق می‌افتد که مردم در حال انتخابند. آنها نه «نیستانی»را انتخاب می‌کنند و نه «اشتهاریان»را. آنها نجات‌های شکوندی و ترنج‌های چاووشی هستند. آنها همه خوبند. خوبتر از آن که دلشان با این دعوا‌ها و آشتی‌ها دچار آشوب شود.


+ نوشته شده در 88/02/13ساعت 17:17
توسط می- نا اکبری موضوع: |

 وقتی يشترين هزينه‌يي كه خانوار‌هاي ايراني مي‌پردازند، هزينه تامين مسكن است، پس هزينه‌هاي بالايي كه دفاتر سينمايي براي تامين لوكيشن‌ها مي‌پردازند، نبايد تعجب زيادي برانگيزد. از آنجا كه برخورد طبقاتي (فقير و غني) يكي از مضامين هميشگي سينماي فارسي است، به‌طور طبيعي در هر فيلم ايراني بخشي از داستان در يك خانه اشرافي و بخش ديگري از داستان در يك خانه قديمي مي‌گذرد. در خانه اشرافي باغ و استخر و ايوان و مبلمان و كاناپه و ال‌سي‌دي و پله‌‌مارپيچ و ظروف چيني و پيشخدمت خدوم مورد نياز است و در خانه قديمي باغچه و حوض و پشتي و مخده و راديو و زيرزمين و آفتابه و همسايه فضول. اينها همه لوازم داستانگويي در سينماي فارسي است و سال‌ها است كه مخاطبان فارسي‌زبان از تماشاي خانه‌هاي بزرگ غرق در رويا و در خانه‌هاي كوچك همدم صفا شده‌اند. در خانه‌هاي اشرافي مرغ بريان و پلو و استيك و كارد و چنگال و ميز و صندلي و در خانه‌هاي سنتي دمپختك و اشكنه و آبگوشت و گوشتكوب و نيمرو و پياز در سفره پهن شده روي زمين سرو مي‌شود. در خانه اغنيا حرف حرف پول و ثروت و سنگدلي و فرصت‌طلبي و خدعه و نيرنگ و پيچيدگي و امراض لاعلاج است و در خانه فقرا حرف حرف صفا و صميميت و بي‌ريايي و پاكي و همدلي و درددل‌هاي دوستانه. در خانه‌هاي شمال شهر همه چيز هست جز دلخوشي و در خانه پايين‌شهر هيچ‌چيز نيست دلخوشي.

 *خانه به جای کافه و کاباره

دنياي سياه و سفيد فيلم‌هاي فارسي چنين مرزبندي‌هاي همه‌جانبه‌يي مي‌طلبيد. اين سنت در سينماي فارسي رنگي شده، بعد از انقلاب رنگ و بوي ديگري گرفت. نمايش برق و رنگ و جلاي خانه‌هاي ويلايي جاي خيلي از بهانه‌هاي فيلمفارسي براي نظربازي را گرفت. به جاي كافه و صحنه كاباره و حركات موزون كه ديگر جايي براي عرض‌اندام نداشت؛ همه وظايف قند كردن آب دل مخاطب كه در فيلم‌ها دنبال همه چيزهاي نداشته‌ا‌ش مي‌گشت خانه‌هاي پرزرق و برق جايش را گرفت. بدون شك مخاطبان سينماي فارسي در طول اين سال‌ها بسيار منطقي‌تر از سال‌هاي دهه‌هاي سي و چهل به دنيا و پيرامون خود نگاه مي‌كند. سازندگان ملودرام‌هاي خنده‌دار و گريه‌دار سينماي ايران هم به همين ميزان دريافته‌‌اند كه براي جذب مخاطبان پرشمار بايد انگشت بر حسرت‌هاي دروني متفاوتي در مخاطب گذاشت.

وقتي در طول ساليان اخير قيمت مسكن به شكل سرسام‌آوري از درآمد خانواده‌هاي ايراني فاصله گرفته و داشتن يك مسكن مناسب نيازمند گرفتن وام و پيدا كردن ضامن و پرداخت اقساط، نمايش خانه‌هاي ويلايي در فيلم‌هاي ايراني براي مخاطب بي‌مسكن وصف‌العيش، نصف‌العيش است.

 *مدیران تولید دست به کار می‌‌‌شوند

در جريان توليد فيلم‌هاي ايراني وقتي فيلمنامه از آب و گل درآمد و به ارشاد رفت و مهر تصويب خورد، مديران توليد دست به كار مي‌شوند تا در كنار چانه زدن با بازيگران درباره دستمزد به همراه كارگردان و طراح صحنه و لباس راهي شهرك غرب و فرمانيه و قيطريه و الهيه و نياوران در شمال تهران و شهرك دريا و رامسر و چالوس و كلاردشت و نارنجستان در شمال ايران مي‌شوند تا يكي از خانه‌ها و ويلاهاي مناسب را براي فيلمبرداري بخشي از سكانس‌هاس اصلي فيلم انتخاب كنند. برخی نیز بعد از بحران اقتصادی که کریبانگیر اکثر کشورهای همسایه شده به این کشورها سفر می کنند تا علاوه بر این که از لحاظ ظاهری و آب و هوا پلان های چشمگیرتری بگیرند، هزینه کمتری هم برایشان آب بخورد. طي چند سال اخير فقط 6 فيلم و سريال در دبی ساخته شده، بخش عمده سریال فریدون جیرانی در ترکیه ساخته شد و تازه ترین فیلم علی معلم با نام «آل» به کارگردانی بهرام بهرامیان در ارمنستان در حال فیلمبرداری است. آثاري كه مشخص نیست آیا به اقتضاي فيلمنامه و کارکرد دراماتیک قصه در خارج از كشور مراحل توليد خود را سپري کرده و مي‌‌كند و يا اينكه به دليل شرايط توليد، اين شهر به عنوان لوكيشن شهر خارجي انتخاب شده است.

 *هزینه های لوکیشن چگونه محاسبه می شوند

اجاره‌بهاي خانه‌هاي درندشت در سينماي ايران شبانه محاسبه مي‌شود. مديران توليد به‌عنوان مهم‌ترين عامل در پايين آوردن هزينه‌هاي توليد يك فيلم در اين زمان از پيش توليد هنر و مهارت خود را در ارائه خانه‌هاي مناسب به گروه از يك طرف و چانه‌زني در پايين آوردن اجاره‌بها معلوم مي‌‌كنند.

در سينماي ايران خانه‌هاي اعياني در حال حاضر به دو دسته تقسيم مي‌شوند؛ اشرافي و مدرن. خانه‌هاي اشرافي خانه افراد متمول و پولداري است كه در آن استخر و حياط حرف اول را مي‌زند، همان‌طور كه پوشيدن ربدوشامبر و كشيدن پيپ براي افراد متمول از لوازم اصلي صحنه است. خانه‌هاي مدرن خانه زوج‌هاي جوان متعلق به طبقه فرادست است كه در آن مبلمان آخرين مدل و شومينه و تابلوي نقاشي و آسانسور حرف اول را مي‌زند، همانطور كه پوشيدن لباس جين و كفش اسپورت براي افراد مدرن از لوازم اصلي صحنه است.

براي تامين خانه‌هاي اعياني هزينه رايج اجاره‌بها به شكل ميانگين در حال حاضر بين شبي يك تا سه ميليون است. البته هستند مديران توليد زبده‌يي كه ويلاي سه ميليوني را با شبي هشتصد‌هزار تومان اجاره مي‌كنند و هستند مديران توليد تازه‌كاري كه آپارتماني كه باقي مديران توليد با شبي سيصد هزار تومان اجاره مي‌كنند با شبي يك ميليون تومان اجاره در اختيار گروه قرار بدهند.

گروه توليد فيلم مجموعه‌يي از نيروهاي فني و هنري است كه هر كدام داراي فرهنگ و منش‌هاي گوناگوني هستند. اين گروه ناهمگون وقتي براي فيلمبرداري لوكيشن خانه‌هاي اشرافي به سمت مناطق شمالي حركت و با سينه‌موبيل اطراق مي‌كنند اتفاقاتي را به وجود مي‌آورند كه از جنس همان اتفاقاتي كه در فيلم‌هاي با مضمون برخورد طبقاتي فراوان اتفاق ‌مي‌افتد.

 *نقش مسکن در نمایش فقر و دارایی

سينماي ايران در نمايش تمول و فقر تاكنون چاره‌يي جز نمايش پررنگ و اغراق‌آميز مسكن‌ نداشته است. البته از كوزه همان برون تراود، که در اوست. در فرهنگ عمومي ما اجاره‌نشيني يعني جلوه نداري و صاحبخانه بودن يعني جلوه دارايي و چه دارايي بهتر و تميزتر و پرسود‌تر از ملك. سري به مشاوران فراوان املاك در تهران بزنيد تا صريح دريابيد كه كارگردانان روياپرداز فارسي اتفاقاً درباره مسكن از ويتوريو دسيكا و چزاره زاوانتيني هم رئاليست‌ترند.  


+ نوشته شده در 88/01/23ساعت 15:14
توسط می- نا اکبری موضوع: |

نوروز ما ایرانیان سنت امید است و رویا. سنت پیشواز و محیا. صحنه ای است به اندازه همه تاریخی که تمام این سال ها با امید آغاز شده و بعد در لولای فصل و ماه خرد خرد فرسوده شده و از دست رفته.

اما همین که زمستان بساطش را جمع می کند که برود انگار هوای ولرم آخر اسفند دوباره ما را هوایی می کند.

حال ما در تحول کهنگی سالی که می رود به تازگی سالی که می آید، رویایی است همیشگی، که ذوق ما بر پرده حافظه نقش می زند.

 دستمایه این رویا امید و محتوای این نقش تغییر است. تفاوتی به پهنای همه بدی ها و تغییری به عمق همه زشتی ها.

پی نوشت: به دعوت موسسه نسل آفتاب قرار بود الان در مکه باشم. اما ۱۲ ساعت مانده به پرواز از این سفر انصراف دادم. شاید اگر صلاح بود بعدها در این باره بنویسم.

سال نو مبارک


+ نوشته شده در 88/01/05ساعت 15:43
توسط می- نا اکبری موضوع: |

شماره نوروزی مشق آفتاب منتشر شد. این شماره پردردسر، پرورق، پرعکس، پرمطلب، پرکیفیت، پریادداشت، پرمقاله ، پرداستان، پرگزارش، پربار،پرامید و هر چه فکر می‌کنید پرش خوب است از دیروز روی پیشخوان پر از مجله دکه‌ها آمد.روی جلدش آنطور که می‌خواستم نشد. اما از مجموعه مطالب داخلش راضی ام. اگرچه مشک آن است که خود ببوید، به خصوص در شب عید.

مطالبی از هر بخش را بدون ترتیب اولویت از مجموعه 160 صفحه‌ای مشق‌آفتاب پیشنهاد می‌کنم.

* بخش سیاست و جامعه

1- یادداشت‌های آخر سال: تغییر تقدیر ماست: مینا اکبری: ... در سالي كه یک گالري به خاطر عكس‌هاي يك عكاس پلمپ شد، رونق در هنرهاي تجسمي همه شگف‌زده كرد. در سالي كه نام بردن از يك بازيگر قديمي يك برنامه زنده تلويزوني را به چالش كشيد، سريال‌سازي در تلويزيون گامي به جلو برداشت. در سالي كه سفر گلشيفته فراهاني به آمريكا مغضوب شدنش را به دنبال داشت، بلوغ بازيگري در سينماي ايران در چند فيلم رقم خورد. در سالي كه تهيمنه ميلاني فيلم معناگرا ساخت، بهرام بيضائي بالاخره فيلم در فيلمي از خود به ما نشان داد. در سالي كه يك رمان ايراني به چاپ بيستم نزديك شد، مجله‌اي به خاطر چاپ برخي از قسمت‌هاي همان رمان توقيف شد. در سالي كه موسيقي زير زميني ممنوع بود، تعداد كنسرت‌ها افزايش خوبي داشت. در سالي كه شمايل هيچ  سازي روي آنتن شبكه‌هاي تلويزوني نرفت، محسن چاووشي مجوز گرفت و محسن نامجو از ايران رفت. در سالي كه هفته‌نامه‌اي رنگي در ابعاد گسترده‌اي توان روزنامه‌نگاران ايراني را به نمايش گذاشت، پخش برنامه‌هاي تلويزوني بي‌بي سي فارسي هم آغاز شد. در سالی...

2- بهاریه‌هایی از: محمدعلی ابطحی، اسدالله بادامچیان، حمیدرضا ترقی، حسین مرعشی، فاطمه راکعی، زهرا اشراقی، مسعود کیمیایی، مهتاب کرامتی، رضاکیانیان، علیرضا عصار، لیلا ابراهیمی، افشین قطبی و حسین رضازاده

3- همه رقیبان احمدی‌نژاد: میثم قاسمی: ... در گرماگرم مبارزات انتخاباتي دور نهم رياست جمهوري، طرفداران اكبر هاشمي‌رفسنجاني كه روزنامه‌هاي بسياري را به اجاره خود درآورده بودند، اصلي‌ترين رقيب را محمدباقر قاليباف مي‌ديدند. همان روزها، مصطفي معين رقيب اول خود را تحريمي‌ها معرفي كرد. مهدي كروبي با شعار پنجاه هزار تومانش يكه‌تازي مي‌كرد و محمدباقر قاليباف دلخوش به حمايت‌هاي نانوشته، خود را در لباس رياست جمهوري مي‌ديد. محسن مهرعلي‌زاده در فكر جذب آراي آذربايجاني‌ها بود. محسن رضايي پيش از انصراف غيرمنتظره‌اش، به هم‌رزمان دوران دفاع مقدس مي‌انديشيد و علي لاريجاني غافل از كارنامه دوران رياستش بر صدا وسيما، گمان مي‌كرد شعار «هواي تازه» كار خواهد افتاد. نشريات خرد و بزرگ، پرتيراژ كم خواننده، هركدام به راهي رفتند و با ستادي قرارداد امضا كردند. معروف‌ترين روزنامه اصلاح‌طلب آن روزها كه بعدها به تيغ توقيف گرفتار آمد، تيتر يك‌اش را به كروبي فروخت، آگهي قالیباف را در صفحه اول چاپ كرد، تحريريه‌اش براي هاشمي تبليغات كرد و به معين راي داد تا از دل همه اين تشدت‌ها و اختلافات، نامي بيرون آيد كه همگان كم‌ترين شانس را به او مي‌دادند. محمود احمدي‌نژاد...

4- دو گفت‌و‌گوی مفصل امید ایران‌مهر با محمد نبی حبیبی دبیر کل حزب موتلفه و مصطفی تاج‌زاته درباره اصولگرایان و اصلاح‌طلبان و انتخابات 88

حبیبی: برخی دوم خردادی‌ها منافقانه رفتار می‌کنند... تاج‌زاده: خاتمی نه قهرمان است نه تدارکاتچی...

* بخش ادب و هنر

1-  گفت‌و‌گوبا مهران مدیری کارگردان و بازیگری که از مصاحبه گریزان است به همراه گزارش پیشت صحنه و یادداشت خواندنی امید روحانی

هلیا قاضی‌میرسعید: می‌گوید به هزار و یک دلیل مصاحبه نمی‌کند اما حتی یکی از آن دلایل را هم توضیح نمی‌دهد. این را با آرامش خاصی که در چهره و صدایش وجود دارد، می‌گوید. مصاحبه با کسی که چندان علاقه‌ای به این کار ندارد، چندان ساده نیست و این زمانی بیشتر برایت روشن می‌شود که سوالات را خیلی کوتاه و بی حوصله پاسخ می‌دهد و بلافاصله می‌پرسد:« تمام شد؟ » اما همين كه سئوال به سئوال و جواب به جواب، جلو آمديم، بازي اعتماد گرم شد. صمیمی‌تر شديم. پاسخ ها مفصل‌تر شد و گفت‌و‌گو جان گرفت. گفت‌وگو اولين راه رسيدن به جايي است كه راه حل مي‌ناميم‌اش. او صراحت و استقلال شايسته‌اي را به نمايش گذاشت مهران مدیری بهانه خوبي براي رسیدن به این سئوال است که چگونه می‌توان مخاطب را راضی نگه داشت و به ورطه سطحی‌نگری هم نیافتاد...

امید روحانی: کار بسیار دشواری است. این که مردمی چنین گونه گون، با چنین تنوع فرهنگ شگفت انگیزی، خسته از هزاران مشکل ریز و درشت، دلزده، اندکی عبوس، پر از پرسش‌های بی‌پاسخ را تشویق کنی، که بخندند ...

2- چند گفت‌وگوی خواندنی با:

محمد احصایی: اتفاق خوبی که در خانه همسایه افتاد. مریم زندی: با تقویم‌هایم عکاسی را به خانه‌ها آوردم. حامد بهداد: بیش از آن چه فکر کنید خودشیفته‌ام. فرهاد جعفری: ادای دین به جاروبرقی منزل...

3- همه چیز از دل هیچ: ترین‌های سینما، تلویزیون، تئاتر، موسیقی، کتاب، تجسمی

4- هیجان تماشای دوباره مردگان: درباره شان‌پن، شکست فینچر و شب جیم سازان ...

* بخش ورزش

گفت‌وگو با علی دایی در سالگرد سرمربی‌گری تیم ملی: مهدی امیرپور: گفت و گو با دايي، پس از ده روز انتظار در فروشگاه يوسف آباد آغاز شد. او پيش از آن به اردبيل رفته بود تا براي 28 صفر نذرش را ادا كند و پس از آن به قدري، سرش شلوغ شد كه روز به روز قرارمان عقب افتاد تا اين‌كه رسيد به عصر دوشنبه. گفت‌وگو در وضعي دنبال شد كه او روي ميزي در گوشه فروشگاه نشسته بود و هر مشتري كه به مغازه مي‌آمد، درخواستي براي عكس يادگاري داشت. درخواست‌هايي كه همه با جواب مثبت او همراه مي‌شد. دايي با اين‌كه روزهاي پر استرسي را مي‌گذارند اما آرام‌تر از آن‌چه كه بشود تصور کرد حرف مي‌زد. به هر حال اين از تغييراتي است كه او در يك سال گذشته داشته...

* بخش آخر

درد دل شهرام شکیبا با آخرین پیامبر: ... بيش از هزار و چهار صد سال گذشته. او تا ابدالدهر ارجمند است و بزرگ‌ترين. هنوز درنيافتند او را. حالا امت او هستند، اما بسياري‌شان شباهتي به او ندارند. هر چه بيشتر خود را به او منتسب مي‌دانند، كم‌تر شبيه اويند. مردان دژم چهره‌اي خود را به او منتسب مي‌كنند كه ديدارشان ميسور نيست. مرداني بر مركب‌هاي آهنين با شيشه‌هاي سياه و انبوه سلاح به دستان در اطراف‌شان با «دور باش» و «كور باش»...

8 داستان از:  فرشته مولوی با ترجمه مژده دقیقی، سید علی میرفتاح، علیرضا محمودی،حسین یعقوبی، شهرام شکیبا، سروش صحت، امیر صدری و فرزانه ابراهیم‌زاده

گفت‌وگو با محمدباقر قالیباف: سید محمد حسین هاشمی: ... این که گفته‌ام آینده تهران روشن است، یک شعار تبلیغاتی از نوع شعارهای فراوانی که در کشور ما بارها تکرار می‌شود، نیست. یک قول یا ادعا هنگامی به شعار در معنای منفی آن تبدیل می‌شود که بدون اتکا به سنجشی عقلانی و مدبرانه از فرصت‌ها و محدودیت‌ها بیان شود...

راهنما: پیشنهادهایی برای عید: چه فیلم‌هایی که می‌آیند، مجموعه‌های نوروزی امسال، نوروز خوانی به پیشنهاد فرهاد جعفری، سیامک گلشیری، مهسا محبعلی و مریم مهتدی، کجا خرید کنیم، چی بخریم. 10 پیشنهاد متفاوت و متنوع برای سفر  

پی‌نوشت: این هم روجلد اولی که فرهاد فزونی برای شماره ویژه نوروز مشق‌آفتاب طراحی کرد اما با مخالفت مدیرمسئول با این استنباط که حال و هوای نوروزی ندارد کنار گذاشته و روجلد فعلی توسط امیر جدیدی آماده شد. اگر چه بنده معتقدم نوروز در ایران همین رنگ است


+ نوشته شده در 87/12/19ساعت 12:4
توسط می- نا اکبری موضوع: |

شتاب كن، تقوايي   

در كارنامه ناصر تقوايي به جز فيلم‌نامه‌نويسي و كارگرداني دو وجهه كم ديده شده تر نيز دارد. يكي به عنوان داستان‌نويس و ديگري به عنوان عكاس. تقوايي داستان‌نويس به سياق داستان‌نويسان جنوب كه تحت تاثير روند ادبيات داستاني قالب آن دوره تحت تاثير همينگوي بودند كه توسط ابراهيم‌ گلستان و نجف دريابندري به فضاي فرهنگي ايران، معرفي شدند. اما تقوايي عكاس بيشتر از آن كه تحت تاثير جريان و قالبي باشد از عكاسان برتر زمان خود باشد، تحت تاثير و اتمسفر و فضايي است كه در آن رشده يافته و با تماشاي چشم‌اندازهاي بديع آن به تجربه بصري نابي رسيده است. تقوايي عكاس، چشم خوب ديده و نگاه غني شده جنوب ايران است است. جنوبي كه با جمع فرهنگ، تاريخ، جغرافيا و از همه مهم‌تر عاملي به نام نفت تركيبي كم نظير براي عكاسي ارائه مي‌كند. تقوايي، عكاس متفنن و متفرعن نيست. توريست و جهانگرد نيست. از بالا و دور به جنوب نگاه نمي‌كند. جنوب برايش خاك و آب و آتش و نخل و شرجي و شط نيست. جنوب برايش مردمي با فرهنگي عميق و سرشار از نماد و ريتم و رقص نيست. دريايي شور و روابط شيرين نيست. برايش جنوب مردم سيه چرده و دشداشه و لهجه و عرق و نقاب بر چهره مردان و زنان نيست. جنوب براي تقوايي جسميت مطلق زندگي است. جنوب براي تقوايي روح بزرگ و جاري بودن است. جنوب براي تقوايي تمناي ازلي آب در عطشي ابدي است. شعله خواستن و نياز است كه از دريچه‌هاي زمين به آسمان مي‌رسد. كارون فقط نام يك رود نيست و لنج نام يك وسيله روي رود. همه آن چيزهايي كه جنوب تقوايي را برجسته مي‌كند، نوايي از درون و منحناي زندگي است كه روزهاي جنگ روي صورتش خراش و روي روحش يادگاري گذاشته است. تقوايي هنرمند و عكاس چنين سرزميني است. به همان گرما و به همان عطش.

 عكس‌هايش رسانه‌هايي است كه بي هيچ كم و كاستي ما را به خنكاي ساحل و داغي نخلستان وصل مي‌كند. در ايران، در مهد چشم‌اندازهاي مسحور‌كننده و رازهاي سر به مهر كه هر كوه و دشتي با خود همراه دارد، ناصر تقوايي با عكس‌هايي كه گرفته دلواپس است و دلتنگ. از اين همه زيبائي و اين همه ابهام، اين همه راز و اين همه سكوت، اين همه سحر و اين مسحور، اين همه روز و اين همه تاريخ، اين همه ثروت و اين همه فقر، اين همه جنوب و اين همه جنوبي كه يكي از آنها عكاسي است كه هم مي‌نويسد و هم مي‌سازد به نام ناصر تقوايي.

 در جهان سوم هميشه بحث اصلي بر سر تقسيم ثروت است، اما اينجا بحث ما درباره تقسيم فرصت است. فرصت درك حضور ناصر تقوايي. كم كاري صاحب اين نگاه دلايل بسياري دارد، اما اين ديگر درخواست مخاطب نيست، بازتاب خطه‌اي  و سرزميني است از يكي از بهترين فرزندانش.

 براي درك حضور بي مثالت شتاب كن تقوايي.

* عنوان مطلب برگرفته از عنوان شعري از احمد شاملو است« شتاب كن، ناصري»        


+ نوشته شده در 87/12/05ساعت 13:14
توسط می- نا اکبری موضوع: |

ماهایا پطروسیان با فیلم «یه روز برفی» به جرگه فیلمسازان زن پیوست.

اگر شما هم با این نظر من موافقید که سینما  از جمله هنرهایست که بخشی از لایه‌های پنهان روحیه و رفتارهای خصوصی هنرمند، در آن لو می‌رود، به این سئوال پاسخ دهید

 فیلمی که ماهایا پطروسیان می‌سازد چه ویژگی‌های قابل توجهی خواهد داشت؟


+ نوشته شده در 87/11/29ساعت 15:23
توسط می- نا اکبری موضوع: |

minaa2007

می- نا اکبری

minaa2007

http://minaa2007.blogfa.com

Coming Soon

Coming Soon

Coming Soon

هیچم
اگر منتقد نباشم

Coming Soon

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog