«... سالهاست از سبك و سياق زندگيام خجالت ميكشيدم.
- منظورت اينه كه روش زندگيت رو عوض كردي؟
- نه، فقط ديگه ازش خجالت نميكشم.»
مي وست و پل كاوانا / رفتن به شهر(1935)
امروز تولد ناصر تقوايي فيلمساز نابغه سينماي ايران است. همه كساني كه او را ميشناسند و آثار سترگ اين هنرمند را ديدهاند يك سوال دارند. اين كه چه مشكل و مسالهاي وجود داشته كه ناصر تقوايي در طول سالهاي اخير فيلم نساخته و يا فيلمهايي كه شروع كرده نيمه تمام مانده است؟ چرا سينماي ايران از حضور او در اين سالها بينصيب بوده است؟ اين سكوتي كه گريبان تقوايي را گرفته حاصل چه اتفاقي است؟ ناصر تقوايي در گفتگويي كه در 10 سال پيش با فصلنامه فارابي انجام داده، به اين سوالات اين گونه پاسخ داده است:
خيلي از كساني كه متصدي امور هنري ميشوند فكر ميكنند سينما يا نويسندگي، صرفا بايد چيزي باشد كه منعكس كننده نظريات حكومت باشد. در صورتي كه رسم بر اين است كه گروه هنرمند چهرهاي مقابل حكومت داشته باشد. اين مساله خاص امروز نيست از گذشته وجود داشته است.
اين سكوت برخي از سينماگران از جمله خود من دو نوع است: اجباري و اختياري. تا آن جا كه اجباري است فكر ميكنم به سرگذشت هنر در كليت جامعه ما مربوط ميشود. براي انتقال روحيات و مشكلات جامعه و براي همدردي با ديگران نوعي توانايي لارم است و وفتي چنين كاري ممكن نباشد، اين سكوت اجباري ميشود. وقتي نتواني آن كاري را كه صلاح و شايسته ميداني انجام دهي به طور اجبار بايد در لاكي فرو بروي كه سكوت نتيجه آن است.
ولي يك نوع ديگر از سكوت هست كه تبديل به سكوت اختياري ميشود. در واقع اين مرحله دوم تعريف من است. كار فرهنگي هم مثل هر كار ديگري دو شكل دارد. يكي جنبه عمومي آن است و ديگري گذران زندگي. در بعضي افراد اين دو كار به هم وابسته ميشوند يعني خدمت اجتماعي كه صرفا متكي بر صلاحيت خود هنرمند است و اگر قرار باشد اين كار را انجام ندهد ناتوان ميشود در نتيجه مثل بنده ترجيح ميدهد كه سكوت كند و كار هم نكند، در حالي كه علت اين ممنوعيتها را نميداند.
جالب اين جاست كه هر زماني هم كه به مسئولان سينما مراجعه ميكنيم، ظاهرا كارمان هيچ ممنوعيتي ندارد و خيلي هم از صحبتهايمان استقبال ميشود حتي در مورد مسايل خيلي مهم مربوط به سينما با ما مشورت و مشاوره هم ميكنند ولي عجيب اين است كه گشايشي در كار ما ايجاد نميشود.
قلمهايي كه كلمه را تا ته بنبست بيحرمتي ميداونند و گويندگان حرفهايي كه دره حنجره را با دروغ ميدرانند، نااميد مردماني هستند كه برايشان معادي ميسر نيست.
صاحب ترانههاي كوچك غربت چه كرد؟ وقتي شيرآهن كوه مرد از گزنده گاو گند چاله دهانان چارهاي جز كوچ نداشت.
براي ما برگهاي درختان چند ساله چارهاي جز بستن پنجرهها باقي نميماند.
ای کاش قضاوتی در کار بود...
کسي را به خاطر نداشتن شعور مجازات نميكنند، اما ديگران از نداشتن شعور برخي مجازات ميشوند.
