اسمش داستان نيست. اما از اون روزي شروع شد كه هر كس كه از ديدن «اون» برميگشت به من ميگفت كه تو چقدر شبيه «اون» هستي. «اون» يه آدمه. يه زن كه 10 سال از من بزرگتره. در آمريكا زندگي ميكنه و تحصيلاتش دكترای بهداشت عمومی هست. برای شبيه بودن «اون» به من هيچ دليل متقاعدكنندهاي وجود نداشت. اما اين كه همه يه چيزي رو تكرار كنند، آدم رو به اين فكر ميندازه كه حتما يه چيزي وجود داره. در حالي كه ظاهرا هيچ چيزي وجود نداشت. نه سال تولد، نه محل تولد، نه شكل، نه قيافه و نه حتي محل زندگي. من و «اون»، هيچ نزديكي با هم نداشتيم. اما همه ميگُفتند «اون» مثل خودته. اصلا خودته.
تا اين كه همين چند روز پيش يكي از اونهايي كه مدعي شباهت من و «اون» بود زنگ زد و گفت، «اون» اومده ايران و امروز تولدشه. بيا اين جا كه ما هم ميخواهيم اين به اصطلاح دو نيمه سيب رو كنار هم تماشا كنيم.
زنگ خانه رو كه زدم دلهره داشتم اما وقتي كه تك شاخه گل رز را دستش دادم فهميدم كه همه چيزهايي كه به من و «اون» درباره شباهتمون گفتهاند چقدر بياساس و بدردنخوره.
اول «اون» شروع كرد و بعد من و بعد همه. يكييكي همه مشخصات خودمونو مرور كرديم. ما هيچ شباهتي به هم نداشتيم. اما حالا همه ميخواستند شباهت هاي جزيياي مثل مدل لباس پوشيدن كه هر دوشلوار جين با پيراهن اسپرت با كفش راحتي تنمان بود رو براي بحث شباهت علم كنند كه ما آب پاكيرو رو دستشون ريختيم و گفتيم لطفا بيخيال شيد. ولي همين بيشباهتي داشت كار خودشو ميكرد. من و «اون» داشتيم در چيزهايي كه نيستيم و نبوديم به چيزهاي مشترك ميرسيديم.
وقتي همه چيزهايي كه بين «اون» و من وجود نداشت را گفتيم و گفتند مثل دو تا آدم كه سالهاست همديگر رو ميشناسند و سالهاست از اسرار و حسهاي هم خبردارند با هم روبهرو شديم. وقتي «اون» فهميد كه من كجا به دنيا نيامدم. كجا زندگي نكردم و از چه چيزهايي خوشم نمياد مثل اين بود كه ميدونست من كجا به دنيا اومدم، كجا زندگي كردم و از چه چيزهايي خوشم مياد.
ما يعني من و «اون» جرات گفتنش رو نداشتيم و همه فكر كردند نقشه تماشاي دو نيمه سيب با شكست به پايان رسيد. اما داستان تازه شروع شد. ما حالا يه داستان بين خودمون داشتيم.
ما چه چيزي داریم، كه با اين همه تفاوت، ميتونيم همه رو به اشتباه بيندازيم كه شبيه هم هستيم.
