|
از ميان همه فصلها اين پائيز است كه ما را به درون خود راه ميدهد. باد كه پايش به كوچهها باز ميشود، باران كه به سقفها سر ميزند، برگها كه فرش ميشوند، درختها كه سور عرياني آغاز ميكنند، آفتابي كه تنش در ميان ابرها گمميشود، روزها كه در برابر غروب كوتاه ميآيند و شبها كه تا سحر ميمانند، هاي هوي و خشخش رهگذرانٍ سر به گريبان، كه در رفتن و رسيدن حوصله سركشيدن به تنهايي ديگران را ندارند، شيشههاي هاشور خورده و سرشانههای خيس و حوصله يك فنجان چاي گرم، درون گس و ولرم فصلي است كه سروريش نه به جلوهگري شكوفه و سرخي دل ميوه و سپيدي بيرحم برف است. پائيز سلطان فصلهاست. لحظه عبور و نقطه عزيمت از ميانه خويش به اعماق خود. پائيز را دريابيم. اين فرصت هماره در حال تهديد. از سرمايي كه در راه است و راه بنداني كه برف روبان ميسازند تا نقب پائيزي ما را به درونمان كور كنند. پائيز شاعرانگي ما را انباشته ميكند تا كلمه كوچك دوستي در دست باد سبكتر به مقصد برسد. مقصدي كه در هرم گرما آب ميشود و در زمهرير يخ ميزند. فرصت پائيز را دريابيم. |