|
بيناموساني كه كلمه را تا ته بنبست بيحرمتي ميداونند و گويندگان حرفهايي كه دره حنجره را با دروغ ميدرانند، نااميد مردماني هستند كه برايشان معادي ميسر نيست. صاحب ترانههاي كوچك غربت چه كرد؟ وقتي شيرآهن كوه مرد از گزنده گاو گند چاله دهانان چارهاي جز كوچ نداشت. براي ما برگهاي درختان چند ساله چارهاي جز بستن پنجرهها باقي نميماند. ای کاش قضاوتی در کار بود... |