زندگي روز است و شب. ناهار است و شام. بيداري و خواب. نشستن و برخاستن. گفتن و شنيدن. بودن و ماندن. رفتن و نماندن. قصه ساده زندگي، قصه همين چيزهاي كوچك و ساده است. عجيب نيست كه زندگي حس زنانه خانهاي است كه بچهها در آن مشق مينويسند، پدرها چرت ميزنند و مادرها دلواپس آخرين جوش تركيبي روي اجاق گاز به هر طرف خانه قل ميخورند.
زندگي با زنانگي درآميخته است، حتي اگر مردان پخته را مرد زندگي بنامند و اين كنايه بزرگي است وقتي كه پخت و پز را مادران انجام ميدهند.به همين سادگي، پختگي و جاافتادگي غذاي سادهاي را دارد كه هر روز روي ميز غذا ميآيد و خورده ميشود. رضا ميركريمي پس از تجربههاي دور و نزديك حالا به خانهاي برگشته كه زني در آن هست و نيست. زني كه روزانه زندگي، ذوقش را ميگيرد و شبانه خستگي آرزوهايش را. طاهره زن متوسط روزهاي ميانمايگي در يك خانواده معمولي با همه شكها و يقينهاي معمولي، با بچههايي كه فراموش كردهاند 9 ماه پيش از تولد كجا بودهاند، با همسري كه خستگيهايش بهانه هر شوقي را به باد ميدهد، جلوه خوبي از همه زنهايي است كه اين روزها فراوان شدهاند. فراواني هر چيز، ارزش آن را كم ميكند، آنقدر كه ديده نميشود. به همين سادگي خوب است، چرا كه به يادمان ميآورد چه ساده زندگي را فراموش كردهايم. چه ساده آن حس زنانه آرامبخش را از ياد بردهايم. در اين زندگي كه شب است و روز است و روزمرگي. مرگ است و زندگي. به همين سادگي.