تقدیم به روبرت وارطانیانس
بيستوچهار ساعت كابوس براي آغاز سال اصلا شروع مناسبي نيست. تمام ماه اسفند سگ دو ميزني تا يك معامله ساده انجام بدي. بعد همه چيز با كندي عذاب آوري در عجله همگاني پايان سال درهم ميآميزد. انگار همه ناخواسته مامور شكنجهات هستند. همه چيز از كوچكترين مسائل روزمره تا بزرگترين چيزها برخلاف جريان تو كه يك جريان مشروع قانوني معمولي است قيام ميكنند. انگار همه به تو اعلام جنگ كردهاند. زمان در ترافيك روزانه نابود ميشود و اعصاب در فرايندي عميق پودر. آخر سر تو به يك سند مي رسي. آن همه كش و وقس براي اين كه همه انگارههاي روز مبادا تو رو به پاي ميز محاكمه نكاشند. تا متهم نشوي.
خوب مبارك است.
اما هنوز لبخند روي لبت جا خوش نكرده كه كيفي كه همه مداركت. همه گواه داشتنيها و اثبات بودنت در آن است در آخرين شب سال در ميداني شلوغ گم مي شود. كابوس شروع ميشود. كلانتري و اگاهي و دادسرا در اولين روز سال. آخ كه كابوس چيزي است كه باور كردنش جز با تجربه امكان پذير نيست. گرسنه اي، اما كو ميل غذا. تشنهاي، اما كو حس آب. همه چيزهاي خوب، فرسنگ ها دور مي شوند. دور و گم و ناپيدا. سعي ميكني كه فراموش كني. دلخوشي كه اولين پرونده قوه قضائيه در يكي از شعبات دادسرا در دفتر قاضي كشيك به نام تو خورده است. هماني كه تعطيلات كشدار تمام شود تو بايد نيمه دوم كابوس را شروع كني.
به يكباره از شنيدن صداي مردي كه ميگويد پدرم كيف شما را پيدا كرده، همه چيز عوض ميشود. شبانه در خانه شلوغ صميمي يك خانواده ارمني در حوالي ميداني شلوغ كه حالا خلوت است روبروي مردان و زناني نشستهاي كه دور از تو، بيگانه از تو، چند روزي، همه چيز كيفت را گشتهاند تا تو را پيدا كنند. دوستان خوب در سختيها پيدا مي شوند. و من آن شب، با همان قهوه خوب بار آمده ارمنستان و آن چشم هاي مهربان بعد از آن همه كابوس تلخ فهميدم روي اين زمين سياه و اين آسمان كبود، هستند چشمهايي كه آدم را از كابوس نجات ميدهند.
ناجيان ساده كابوس عميق من، به روح صميميم اين رهائي مقدمتان خوش. لحظه تحويل سال براي من در راه دادسرا نبود. در خانه شما بود. آنجا كه دور يك ميز پيدا كردن كلمهاي براي تشكر سخت و سختتر ميشد. شما با نگاهتان مرا به آن لحظهاي رسانديد كه مسيح از جلجتا ميگذشت.
نه دنيا ارزش بودن دارد.
چاپ شده در بخش خشت و آینه مجله فیلم
