و ديگر هميشه‌اي نيست

هميشه ايرج قادري هر چند ماه يک بار زنگ مي‌زد. هميشه ابتدا خودش را از اتهام تماس براي اطلاع رساني به خاطر آخرين فيلمي که ساخته مبرا مي‌کرد. هميشه از تنهايی­اش مي‌گفت در دفتري در حوالي ميدان هفت‌تير. هميشه از طوطيش مي‌گفت که همدمش است. هميشه دلخوريش را از چيزهايي که دلخورش کرده بودند با کنايه مي‌گفت. هميشه از برزخي حرف مي‌زد که احاطه‌اش کرده. هميشه از بودنش مي‌‌گفت. هميشه از وسوسه رفتن. هميشه ازدليل ماندن.

 هميشه آدم‌هايي بودند که در فاصله خانه تا دفتر کارش آنها را مي‌ديد. هميشه از نگاهشان، از حرفهايشان و از محبتشان مي‌گفت. هميشه از چيز‌هايي مي‌گفت که او را به ادامه دادن، به ماندن و دوباره ماندن اميدوار مي‌کرد. هميشه نقد منفي مي‌خواند. هميشه توبيخ مي‌شد. هميشه تهديد، هميشه تحقير. هميشه باز کساني بودند که زير لب بگويند: اي واي... بازهم ايرج قادري. هميشه مجبور بود براي هر آدم مربوط و نامربوطي از اول  توضيح بدهد که فقط يک فيلم‌ساز است که فقط بلد است يک جور فيلم بسازد. هميشه همان منتقدان. هميشه همان مسئولان. هميشه آن جوان­هاي مغرور. هميشه آن آدم‌هاي فراموشکار. هميشه آن خيابان‌ها. هميشه آن مردم. هميشه آن حرفها. هميشه زود وقت خدا حافظي مي‌رسيد. هميشه ميدان هفت‌تير. هميشه عبور ايرج قادري  و هميشه اي که از امروز ديگر هميشه نيست. براي آن مردم و آن نگاه‌ها.