«آي بيكلاه ، آي باكلاه»
از امروز در سایت باران که سید محمد خاتمی يكي از موسسان آن است، ياداشتهايي با عنوان «آي بيكلاه ، آي باكلاه» مينويسم. اين يادداشتها در پي مروري است بر نكاتي كه هميشه در سينماي ايران منشا و ريشه بحران بوده اند چه در سالهاي 55 و 56 كه سينماي ايران به ورشكسنكي كامل رسيد، چه در سالهاي كنوني كه به نظر ميرسد براي جلوگيري از بروز شرايط مشابه بايد به مرور و يادآوري آن پرداخت . به عبارت ديگر اين بحرانها همزاد هميشگي سينماي ايران بوده اند. اولين آن را دراین جا بخوانيد.
تقديم به «اون»
اسمش داستان نيست. اما از اون روزي شروع شد كه هر كس كه از ديدن «اون» برميگشت به من ميگفت كه تو چقدر شبيه «اون» هستي. «اون» يه آدمه. يه زن كه 10 سال از من بزرگتره. در آمريكا زندگي ميكنه و تحصيلاتش دكترای بهداشت عمومی هست. برای شبيه بودن «اون» به من هيچ دليل متقاعدكنندهاي وجود نداشت. اما اين كه همه يه چيزي رو تكرار كنند، آدم رو به اين فكر ميندازه كه حتما يه چيزي وجود داره. در حالي كه ظاهرا هيچ چيزي وجود نداشت. نه سال تولد، نه محل تولد، نه شكل، نه قيافه و نه حتي محل زندگي. من و «اون»، هيچ نزديكي با هم نداشتيم. اما همه ميگُفتند «اون» مثل خودته. اصلا خودته.
تا اين كه همين چند روز پيش يكي از اونهايي كه مدعي شباهت من و «اون» بود زنگ زد و گفت، «اون» اومده ايران و امروز تولدشه. بيا اين جا كه ما هم ميخواهيم اين به اصطلاح دو نيمه سيب رو كنار هم تماشا كنيم.
زنگ خانه رو كه زدم دلهره داشتم اما وقتي كه تك شاخه گل رز را دستش دادم فهميدم كه همه چيزهايي كه به من و «اون» درباره شباهتمون گفتهاند چقدر بياساس و بدردنخوره.
اول «اون» شروع كرد و بعد من و بعد همه. يكييكي همه مشخصات خودمونو مرور كرديم. ما هيچ شباهتي به هم نداشتيم. اما حالا همه ميخواستند شباهت هاي جزيياي مثل مدل لباس پوشيدن كه هر دوشلوار جين با پيراهن اسپرت با كفش راحتي تنمان بود رو براي بحث شباهت علم كنند كه ما آب پاكيرو رو دستشون ريختيم و گفتيم لطفا بيخيال شيد. ولي همين بيشباهتي داشت كار خودشو ميكرد. من و «اون» داشتيم در چيزهايي كه نيستيم و نبوديم به چيزهاي مشترك ميرسيديم.
وقتي همه چيزهايي كه بين «اون» و من وجود نداشت را گفتيم و گفتند مثل دو تا آدم كه سالهاست همديگر رو ميشناسند و سالهاست از اسرار و حسهاي هم خبردارند با هم روبهرو شديم. وقتي «اون» فهميد كه من كجا به دنيا نيامدم. كجا زندگي نكردم و از چه چيزهايي خوشم نمياد مثل اين بود كه ميدونست من كجا به دنيا اومدم، كجا زندگي كردم و از چه چيزهايي خوشم مياد.
ما يعني من و «اون» جرات گفتنش رو نداشتيم و همه فكر كردند نقشه تماشاي دو نيمه سيب با شكست به پايان رسيد. اما داستان تازه شروع شد. ما حالا يه داستان بين خودمون داشتيم.
ما چه چيزي داریم، كه با اين همه تفاوت، ميتونيم همه رو به اشتباه بيندازيم كه شبيه هم هستيم.
اسکار به سبک ایرانی
روند انتخاب فیلم های ایرانی برای معرفی به آکادمی علوم و فنون سینمای آمریکا برای رقابت در این مراسم مهم سینمائی هر سال به شکل گردشی بین فارابی و خانه سینما انجام می شود. امسال نوبت به انتخاب در فارابی رسیده است. هیات انتخاب برای راضی کردن همه کسانی که حتی اداعای اندکی در زمینه اسکاری بودن فیلم خود دارند نام هفت فیلم را به عنوان کاندید اعلام کرده است، تا مبادا کسی از این انتخاب خدای نکرده ناراحت شود. تقاطع"، "پاداش سكوت" ، "جايي در دوردست" ، "خون بازي" ، "زمستان است" ، "شب بهخير فرمانده" "ميم مثل مادر" و "وقتي همه خواب بودند" فیلم هائی هستند که قرار بود هیات انتخاب یکی از آنها را به عنوان نماینده ایران به آکادمی معرفی کنند تا در فرایند انتخاب بهترین فیلم خارجی زبان هفتاد و نهمین دوره توزیع جوایز اسکار مورد ارزیابی قرار گیرد. بدون شک این هفت فیلم هیچکدام شانس زیادی برای حضور در میان پنج فیلم نهائی را ندارند. این کم شانسی ربطی به کیفیت این آثار ندارد. این فیلم ها در پروسه حضور در اسکار مهمترین ویژگی، یعنی پخش کننده قوی در منطقه آمریکای شمالی را ندارند. نمایش این فیلم ها در مجامع سینمائی این منطقه ضعیف و در حد نمایش های محدود جشنواره ایی و آکادمیک بوده است. اگر( خدا کند) یکی از این فیلم ها وارد فهرست پنج تایی نامزدها و( به امید خدا) برنده جایزه اسکار شود، به راحتی می توان درباره وقوع یک معجزه صحبت کرد. با این شرایط معرفی فیلم ایرانی به اسکار با هر معیاری یک حرکت کاملا نمایش برای دلخوش کردن برخی تهیه کنندگان و سینماگران است. وگرنه کیست که نداند وقتی فیلم نداریم، بهترین حرکت اعلام این نکته است نه این که از هر اتفاقی مهملی برای بدست آوردن دل برخی که در جای دیگر از ما دل آزرده شده اند، درست کنیم. حالا که داستان اسکار ایرانی داستان هنر دل بدست آوردن است معلوم نیست چرا توجهی به فیلم سرگیجه ساخته محمد زرین دست نشده است. حالا چه اتفاقی می افتاد آن فهرست ۸ فیلمی با ۹فیلم جلوی چشم ما ردیف می شد. این همه دل بدست اوردید، یک دل دیگر هم روش.