اين يك دعوت است

اين يك دعوت است . دعوت از همه كساني كه مي‌دانند، انتشار نشريه‌اي كه در لبه خط باريك جذابيت بايستد و به دره عميق خواسته‌هاي سخيف سقوط نكند، كار سختي است. نياز به مراقبت و رياضت دارد. حوصله مي‌خواهد كه دقت از دست نرود و اميد مي‌خواهد كه از خودت عقب نيفتي. گوش مي‌خواهد كه بشنوي. دل مي‌خواهد كه بپذيري.

اين يك دعوت است. دعوت به خواندن مجله‌اي كه بزرگترين هدفش، برآوردن نياز معمولي طبقه متوسط به مطالعه نشريه‌اي با مضامين اجتماعي و فرهنگي و ورزشي است. نشريه‌اي كه عوام بخوانند و خواص بپسندند. حاصل ضرب آرمان‌هاي ما در توانايي‌هاي‌مان. حاصل تقسيم نيازها بر شرايط موجود. حاصل جمع روزنامه‌نگاران جوان و با تجربه‌ها. حاصل تفريق خواسته‌ها از داشته‌ها.

 اين يك دعوت است. از كساني كه هنوز دوست دارند، در اين آشفته بازار دكه‌ها كه تا چشم كار مي‌كند خميازه است، چيزي براي دوست داشتن وجود داشته باشد. آخرين شماره مشق آفتاب روي دكه هاست. برداريد و ورق بزنيد. هر چه بين شما و دوست داشتن آن فاصله مي‌اندازد موضوع اين دعوت است. نوشتن درباره كاستي‌هاي مشق آفتاب، مشق دوستي است. از آن‌چه بايد داشته باشد و ندارد. از آن‌چه بايد باشد و الان نيست. از رنگ و رويش بگوييد. از حال و روزش. از درون و بيرونش  و از ظاهر و باطنش. سخت در انتظار حرف شمائيم و باور كنيد كه حرف شما تنها دلخوشي بزرگ اين كار كوچك است.

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در دو هفته نامه مشق آفتاب

برای آن‌ها که که دوستم ندارند

 زماني از خودم سوال مي‌كردم اگر من وارد سينما نمي‌شدم امروز چه مي‌كردم. زماني كه 14 ساله بودم و در حياط مدرسه با دوستانم بازي مي‌كرديم و ساز مي‌زديم... همزمان تعطيل شدن با مدارس ديگر در يك ساعت دل‌هايمان را می‌لرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسيدن به خانه گريزي به كافي‌شاپي و خوردن سيب‌زميني و نوشابه هيجان‌انگيز بود...

هسته‌هاي آلبالو را از بالاي پل‌هاي عابر به پايين پرت كردن، دوم خرداد، پخش كردن پلاكارت‌هاي تبليغاتي براي كساني كه از صميم قلب دوست داشتيم...

وقتي با سازهاي كوچك و بزرگ چون ديوانگان از قفس پريده به خيابان مي‌زديم و خيابان انقلاب پر مي‌شد از صداي سازهاي ما، سازهايي كه حتي از درون جعبه بيرون نمي‌آمدند تنها شمايل جعبه سازها كافي بود تا فضاي خيابان پر از موسيقي و شور شود...

آن زمان كه قرار بود در يكي از بهترين كنسرواتورهاي جهان سوليست شوم و بعد از بازگشت به وطنم يك مدرسه شبانه‌روزي موسيقي در شمال برپا كنم...

آن زمان كه مرتب كنسرت مي‌داديم و پدر مادرهايمان به ما افتخار مي‌كردند. در جشنواره‌هاي موسيقي مقام مي‌آورديم. همشاگردي‌هايم همه و همه از خانواده‌اي چون خانواده خودم فرهنگي و تحصيل كرده بودند. شب‌هاي تولدهايمان بعد از رقص و پايكوبي مادر پدرها با هم مي‌نشستند و از قديم حرف مي‌زدند. از زماني كه دانشجو بودند. از دانشكده هنر ملي، از ادبيات، از شعر...

چه مي‌شد اگر آن روز گرم تابستان عكس‌هاي من به دست داريوش مهرجويي نمي‌رسيد. من از بزرگترين هديه عمرم محروم مي‌شدم. آري زندگي چون سوزن‌بان، ایستگاه‌های مسير قطار مرا عوض كرد...

من در باغ‌هاي گلابي و سيب غرق شدم و چون دختري سحر شده،  توسط سينما جادو شدم. من سوار بر درختان ميوه و بال‌زنان بر رودهاي دماوند تاختم و ديگر به زندگي گذشته‌ام بازنگشتم. در خزان محله مبارك آباد دماوند.  در ساختن بادبادك‌ها و دزديدن سيب‌هاي قرمز باغ همسايه، در گردو شكستن‌ها، در هم‌صحبتي با محمود كلاري، علی كني... زمانی که نمی‌دانستم رسالتی انجام می‌دهم که بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم و اين به تمام صدماتي كه به من خورد مي‌ارزيد ...

هنگامي كه نمي‌فهميدم دوستاني كه دو ماه كامل سر فيلمبرداري با آنها زيسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا بايد براي هميشه در غبار زمان محو شوند... زير سرم‌ها و در بيمارستان‌ها تنها گريه مي‌كردم و نام دوستانم را در گروه زير لب زمزمه مي‌كردم و زماني كه دوباره به زندگي قديم خود بازگشتم ديگر بازي‌هاي هنرستان برايم جذاب نبود.دوستانم همه كودك شده بودند و من در ميان 25 همشاگرديم تنها ...

ذهنم در حرف‌هايي بود كه شنيده بودم. چيزهايي كه ديده بودم. صحبت راجع به فلسفه زندگي، عشق،  درد، شعر، ديگر كسي مرا نمی‌فهميد ...

و سه سال بعد كه بليت سفرم در دستم بود و خانه‌ام در وين اجاره شده بود مادرم را كنار كشيدم و گفتم: من نمي‌خواهم بروم... اين راه، راه من نيست!

مادرم هاج و واج مرا نگاه كرد و هيچ نگفت. انگار بارها اين صحنه را در خواب‌هاي خود ديده بود كه آنقدر پافشاري مي‌كرد من نروم سر فيلم درخت گلابي.

ادامه دادم: من نمي‌خواهم مخاطبينم قشر مرفه روشنفكري باشد كه معمولاً به ريستال‌هاي پيانو مي‌روند... من عاشق موسيقي راك هستم... وقتي خوانندگان متال مورد علاقه‌ام دردهايشان را فرياد مي‌كشيدند من چنان خالي مي‌شدم كه هيچ ربطي به شوپن و موتسارت نداشت... مادرم من مي‌خوام براي مردم عام كار كنم... مادرم اشك در چشمانش درخشيد و هيچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سينما افتادم. رسالت بزرگ سينما...

لذت هديه كردن لحظه‌اي از خودت به تماشاچي. هديه‌اي كه هرگز پس نخواهي گرفت.  نمي‌داني اين هديه، اين رود به كجاها خواهد رفت. نمي‌داني چه كساني را سيراب و چه كساني را غرق مي‌كند... حتي شايد سال‌هاي سال بعد، زماني كه ديگر خودم از اين آب خارج شدم جوي باريكي هنوز در سر پاييني تپه‌اي به سوي گلي مي‌رود و آن گل را سيراب مي‌كند. رسالت هنر همين است...

 مگر فروغ زماني كه شعر مي‌گفت مي‌دانست 50 سال بعد از او هنوز زن‌ها با شعرهايش زنده مي‌شوند و قدرتمند. مگر شاملو مي‌دانست، زماني كه خود را در اتاقش حبس كرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتي ضبط مي‌كرد و امروز جوانان در كوه‌هاي شمال تهران به اشعارش گوش مي‌دهند و جان مي‌گيرند... مگر اساتيد موسيقي ما مي‌دانستند كه با نواي صوت چنان حركتي ايجاد مي‌كنند. و من، من كوچك، من نوپا،كه كوچك‌تر از آنم كه اسمم كنار اين عزيزان بيايد، با خودم عهد كردم كه بازيگر نباشم... سلحشور باشم كه به ميدان جنگ مي‌رود. مهم پيروز شدن نيست، مهم جنگيدن است. براي مردمي كه حتي شايد دوستم نداشته باشند...

هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتي به كساني كه دوستت ندارند هم بايد به همان اندازه درخشان بتابي... حتي به كساني كه با تبر قرار است قطعت كنند هم همان‌قدر سايه دهي، ذات هنر اين‌ است ...

و من بازي كردم و كردم. از خيلي مسائل گذشتم براي اهداف بزرگتر. رسالت سينما برايم آنقدر ارزشمند است كه هرگز براي پول كار نكردم. هرگز. بزرگترين چيزي كه به آن فكر كردم اين بود كه این فيلم چه تاثيري خواهد داشت... نه براي امروز كه براي فرداهايي دورتر... و نتيجه هم حاصل شد. هنوز كه هنوز مردم از بوتيك ياد مي‌كنند. از اشك سرما. و با وجود اشتباه‌هايي هم كه داشته‌ام اميدوارم تعداد اين فيلم‌ها براي من بيشتر و بيشتر شود...

 سنتوري تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود... درد علي سنتوري درد جوانان كشور است... درد ستاره فيلم ديوار... درد سپيده در ميم مثل مادر... نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همانقدر نيازمند است كه به هنرمند. اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند،زندگي چگونه مي‌شد؟

دنياي امروز ما بيش از هر چيز به هنر نياز دارد. هنري كه روح تمامي انسان‌ها را جلا مي‌دهد و شاد مي‌كند. هنري كه ما ملت ايران بيش از هر ملتي به آن نيازمنديم چون با هنر زاده شديم و با هنر خواهيم مرد... شعر در خون ما است... همانطور كه عشق... همانطور كه موسيقي...

من هم به اندازه مورچه كوچكي گوشه‌اي از اين ريسمان هستم. ريسماني كه مي‌تواند آنقدر قوي باشد كه ميليون‌ها انسان‌ها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتي بيرون كشد. و اميد دهد به روزهاي سبزتر. روزهايي كه پر از شعر است و رنگين كمان. پر از مهر و عشق. عشق بي‌انتظار... چرا كه هنرمندان كساني هستند كه بي‌انتظار عشق مي‌ورزند. من در مقابل تمام زجرهايي كه در هر فيلمي كشيدم هيچ انتظاري از مخاطبينم ندارم هيچ... حتي شايد با گوجه فرنگي و تخم‌مرغ از من استقبال كنند ولي من تمام خودم را گذاشتم... هديه‌اي كه هرگز پس گرفته نمي‌شود. عاشقانه به خاكم، به مردمم، عشق مي‌ورزم و هرچه كردم براي آنها بوده و خواهد بود...

بي‌انتظار

بي‌انتظار

بي‌انتظار

من دست كساني كه مرا دوست ندارند را هم محكم‌تر مي‌بوسم و سعي مي‌كنم براي آنها بهتر و بهتر بازي كنم. بيشتر و بيشتر تلاش كنم...

 با عشق

گلي

افسوس براي تلف شدن اين استعداد هنوز زود است

از ميم فرار كن

هامون، سارا، ليلا و ميم. اين‌ها شاه نقش‌هايي است كه شكيبايي، نيكي كريمي، ليلا حاتمي و گلشيفته فراهاني براي داريوش مهرجوئي بازي كرده‌اند. در فيلم‌هايي شخصيت محور كه همه چيز آنها به بازيگر نقش اول و درخشش او بستگي داشت، نتيجه نيز همان چيزي شد كه بايد مي‌شد. بهترين نقش براي اين بازيگران.

اما در كوير تنوع سينماي ايران، بازيگران هميشه به تكرار شاه نقش دعوت مي‌شوند. حاصل اين تكرار كارنامه‌اي است كه بازيگران، از خود بر جاي مي‌گذارند. شكيبائي همه عمر با سايه هامون جنگيد. نيكي كريمي سعي كرد از تصوير زن سرخورده و مظلوم ايراني فرار كند و ليلا حاتمي تصوير دختر سر به زير نازا رهايش نمي‌كند.

داستان، اين بار براي دختر نامتعارف و شاعرپيشه درخت گلابي تكرار شده است. او در بند اين دام افتاده كه  اولين و بهترين انتخاب براي نقش دختر عاصي در سينماي ايران محسوب مي‌شود. اگر فيلم «بوتيك» بلوغ فراهاني بود و زجه‌اش روي آن پل هوايي همه را مبهوت مي‌كرد، حالا به واسطه همزماني اكران، او در دو فيلم از سينماي ايران، براي تماشاچيان، تكرار همان دختر بازيگوش است. گيرم يك جا در بالاي ميدان ونك و يك جا در پائين شوش سير مي‌كند. يك جا تير از كمان بپراند و يك جا موتور روي ديوار براند. يك جا مسئله‌اش برابري باشد و يك جا مسئله‌اش عدالت. او همان است كه حافظه از او سراغ دارد. سكون و پرخاشش، بيان و حركتش، تكان و تلواسه‌اش همان چيزي است كه در آن باغ دوران كودكي، كارگرداني به نام داريوش مهرجوئي برايش تدارك ديده بود.

حتي زماني كه در فيلم «اشك سرما»، جغرافيا كار را به جائي كشاند كه دختر بازيگوش از نقش‌هاي دختر شميراني فاصله بگيرد باز هم همان بود. مردم گوئي همچنان بر تصوير ثبت شده بر ذهنشان پافشاري مي‌كردند. آنها بازيگران را به اسم نقش‌هايشان مي‌شناسند. اين قدرت كارگردانان بزرگ است كه فاصله واقعيت با رويا و نقش و نقاش را به حداقل مي‌رسانند. تماشاگران هميشه دوست دارند كه بازيگران بر اساس چارچوبي كه به آنها معرفي شده‌، به كارشان ادامه بدهند. داستان فردين را همه مي‌دانيم كه هرچه تلاش كرد از كاراكتر علي بي‌غم فاصله بگيرد، نشد كه نشد. كلاه شاپو  و سبيل بالاي لب هم جواب داد. مردم فردين خودشان را مي‌خواستند. همان گونه كه او را شناخته بودند. در اين ميان بازيگري كه خسته مي‌شود و  مي‌خواهد تكرار را به مكرارات نرساند، كار سختي دارد. اول بايد كم كار كند. قيد نقش‌هاي پي در پي را بزند و منتظر نقشي باشد كه او را به چالش بكشاند. سرنوشتش را عوض و خوني تازه به رگ‌هاي سياه شده ارتباطش با تماشاچيان جاري كند. گلشيفته فراهاني استعداد مسلم بازيگري نسل جوان، كه در «ميم مثل مادر» خودش را به دل حادثه مي‌زد، اينك نياز به تولدي دوباره دارد. سرنوشت بازيگران هميشه در اوج شهرت عوض مي‌شود. جائي كه مردم هميشه از آنها تكرار خودشان را مي‌خواهند. جائي كه بازي عوض مي‌شود آنجاست كه نتيجه رياضت بازيگران بزرگ به يك‌باره آنها را از زمين به عرش مي‌برد.

صحنه در برابر ماست. جواني و انرژي بي‌پايان گلشيفته فراهاني گره خورده با فراري بزرگ. فرار از راه كم خطر و پرآسايشي كه نامش سرنوشت است. افسوس براي تلف شدن اين استعداد هنوز زود است، او مي‌تواند.

چاپ شده در مجله مشق آفتاب. پرونده گلشيفته فراهاني 

اگر تردید به جشنواره برسد

خارج از دايره ترديد

بدون ترديد، « ترديد» براي سينماي امروز ايران پروژه مهمي است. اهميت اين پروژه نه در نگاهي محتوايي بلكه در نگاهي كاملا صنعتي معني ‌مي‌شود. در سال 1369 نهمين جشنوراه فيلم فجر اولين فيلم واروژ كريم مسيحي را به نمايش در آورد. فيلم به شكل حيرت انگيزي كامل و در خور ستايش بود. كريم مسيحي به روش مرحوم ساموئل خاچيكيان در يك فضا ديگر نوعي از سينما مغفول مانده جنائي- ايراني را زنده كرده بود. فيلم به شدت مورد توجه گرفت. غناي فني و تكنيكي فيلم دهان همه را بسته بود. فيلم در همان جشنوارره ركورد زد. يازده جايزه گرفت. ركوردي كه تاكنون دست نخورده است. در اكران اما فيلم به دلايلي كاملا جامعه‌شناسانه شكست خورد. مخاطب ايراني حال و حوصله همراهي با يك توطئه خانوادگي دقيقِ كاملا نمايشي را نداشت.  در نتيجه فيلم با سر زمين خورد. احياي سينماي جنائي ايران در سالهاي پاياني دهه شصت اگرچه توسط مردم جدي گرفته نشد اما توسط منتقدان به گرمي پذيرفته شد. براي اولين بار مجله فيلم يك شماره كامل خود را به اين فيلم اختصاص داد. اتفاقي كه تاكنون براي هيچ فيلم ايراني ديگري تكرار نشده است. مهمترين نكته و وجه فيلم غناي تكنيكي آن بود. فيلم‌نامه‌اي سرشار ازجزئيات، روايتي تودرتو، احاطه مولف در اجراي بندبند توطئه در دل فيلم نامه، پرده آخر را به يكي از معدود فيلم‌هاي ايراني تبديل كرده كه در فيلم نامه آن همه چيز مانند تار و پود يك بافته دقيق در كنار هم قرار گرفته‌اند. اجراي اين فيلمنامه سراسر نكته به شكل اعلايي همچنان در سينماي ايران يكه به نظر مي‌رسد. لباس‌ها و مكان‌ها، گريم‌ها و اشيا، بازي‌ها و فيلمبرداري و همه جزئيات تا حد ممكن صيقل خورده و ناب هستند. همه دست اندركاران اين پروژه بهترين كار كارنامه خود را در اين كار عرضه كرده‌اند. همه در اوج و همه در نهايت درك و شعور حرفه‌اي خود...

مطلب را به صورت کامل میتوانید در شماره نهم مجله مشق آفتاب بخوانید

ممنوعيت حضور بازيگران و ورزشكاران در آگهي‌هاي تجاري:

اين‌جا جاي شما نيست

خيلي‌‌ها وقتي تصوير جمشيد مشايخي را كنار كولري در بزرگ‌را‌ه‌ها ديدند با زبان طعنه و طنز، لب به اعتراض گشودند كه چرا پهلوان صحنه كارش به حاشيه بزرگراه كشيده است. آن‌ها ميتوانستند حضور بازيگران و فوتباليست‌هاي جوان را بيل‌بورد‌ها نشانه‌اي از روحيه فرصت‌طلبانه جوان‌هايي بدانند كه مي‌خواهند ره صد ساله را يك شبه طي كنند، اما نمي‌توانستند هضم كنند كه خان داييِ قيصر و رضا خوشنويسِ هزار‌دستان را در اين هيات تماشا كنند. آن‌ها دوست داشتند، تصويري كه از مشايخي در ذهن دارند همان تصوير دلگيري باشد كه او را ذكر‌گويان با حاشيه صوتي گروه شيدا در راه بردن برادر مجنونش به امامزاده داود نشان مي‌داد، يا آن پيرمرد رنجور گراند هتل كه به انگشتانش خيره مي‌شد و مي‌پرسيد: «دوست داري خامه از كلك بچكاني يا گلوله از ماشه». براي‌شان قابل قبول نبود كه خاك‌بوس صحنه‌هاي نمايش در ايران، به مردمي كه بي شتاب از بزرگراه‌ها مي‌گذرند خيره شود و بگويد: «بفرمائيد ريش سفيد كولرها»

آن‌ها تصوير خودشان را مي‌خواستند و به هنرمند پير اجازه نمي‌دادند تصويري كه از او دارند مخدوش كند. منطق آن‌ها مطابق بر منطقي قرن هشتمي بود كه اهل هنر را اهل دود چراغ و گرسنگي و اهل ورزش را اهل فتوت و مردانگي مي‌خواهد و نمي‌خواهد باور كند همه چيز تغيير كرده است.

زندگي و زمانه دگرگون شده و اگر او بخواهد با اين همه تغيير، همچنان با نگاه قرن هشتمي خود در قرن پانزدهم زندگي كند، كار به جاي باريكي خواهد كشيد. مگر هنوز مردم با چهارپايان رفت‌و‌آمد مي‌كنند و به جاي برق پي‌سوز كاربرد دارد كه هنرمند و ورزشكار بايد با مطابق سليقه عقب افتاده‌ايي زندگي كند كه هنرمند را گرسنه و ورزشكار را خاك خورده مي‌خواهد. گيريم از قِبل آن تابلو، هنرمند به پولي رسيد و آن موسسه به فروشي بالاتر، زشتي در چيست؟ خلاف، كدام است؟ نه قبحي در كار است و نه ترويج منكري. ماجرا خيلي ساده است. با ذهنيت ديروزي، امروز را نمي‌توان تحليل كرد...

چاپ شده در هفته نامه مشق آفتاب